
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم مبینا
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیزها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیزها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را...
حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی مبینا
آسمان امشب به حالم گریه کن روح تب دار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد شانه احساس من شمشیر خورد
بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت رفت و من در پیش پایش گم شدم
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل

بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و
درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو
من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از
فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ
شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود
دلم که می گرفت صدایت می زدم
نغمه ای تازه می شدم برایت
خوب می دانستم اما
ماندنی نیستیروز گار خوشبختی ام چه
کوتاه بودامان از دلم که می خواست کنارم باشی تا ابد
نماندی...
به همین راحتی
رفتی و
یکباره رفتنت اخر
بی دلیل ماند برایمهیچ نمی گویم
سکوت می کنم تا خاطره ای بد نشود
لحظه های کنار هم بودنمان
رفتی...
بدان اما دلم در هوای توست
و
انتظار دوباره دیدنت رنجم می دهد تا همیشه
چه مانده برایم از تو
سوغات رفتنت
چشمهایی پر از اشک
پلک هایی پر از اشفتگی
یاد لحظه های کنار هم بودنمان که می افتم
در دلم نو می شود همه غصه های کهنه
خسته ام از روزگار

