تو دنیای منی
و عشقت خورشید تابان من
تو بال و پر منی
و پرواز من فقط بسوی توست
تو انتخاب منی
و ماندگارتر از تو نیست
تو برای منی
برای من آمدی
و من دوستت دارم
پر شده ام از تو
و از تو دور نمی شوم.

نه می توانم نه می خواهم که که از عشقت بگریزم
من که قادر نیستم
نمی شود
می دانی ،محال است بی
عشق تو ثانیه ایی بگذرد
بی تو و بی عشقت
این جهان برای من و دلم
قبریست تیره وتار.

من بخاطر تو هستم و تو بخاطر من
ما برای با هم بودن آمده ایم
نه برای جدا شدن
جدایی در فکر و روح ما نمی گنجد
مگر در مسیر تقدیر که از دست ما خارج است
اما در ما جزء عشق هیچ فلسفه ایی نیست
تو عمر مرا انباشته کردی از خودت
در تمام لحظه هایم نقش داری
محکم و با ثبات خودت را در من حک کرده ایی
و من با تو می روم هر جا که بروم
با تو زندگی می کنم
و تا ابد عاشق توام.

خدا رو مي خوام نه واسه اين که ازش چيزي بخوام
خدا رو مي خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ي جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولي نه واسه ي زيبا و زشت
خدا رو مي خوام نه واسه خودم که باشم يا برم
خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ آخرم
خدا رو مي خوام نه واسه سکه و سکو يا مقام
خدا رو مي خوام که فقط "تو رو نگه داره برام"
خدا رو دوست دارم واسه اين که تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو يادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خيلي دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمي ذاره
خدا رو دوست دارم واسه اين که حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه هميشه لبخند مي زنه
خدا رو دوست دارم واسه اين که من و تو با هميم
خدا رو دوست دارم که مي دونه ما عاشق هميم

وقتي دستام توي دستات
ميشينه حرفت به قلبم
ميگيره وقتي نباشي
همه چي بيرنگ و من مات
وقتي خيره ام توي چشمات
واسه من مثل يه گنجه
بودنت پايان رنجه
ميميرم از من اگه روزي عزيز دلت برنجه
تو تو آغوش منو من توي آغوش خدا
بي تو نه ستاره و نه قصه و شعر و صدا
دست تو تو دستمه انگاري دنيا با منه
آسمون و دريا و لحظه ي رويا با منه
مگه ميشه بي تو بود؟ مگه ميشه بي تو نوشت؟
تويي كه همسفر جاده سخت سرنوشت
ميمونيم تا آخرش با همو از هم ميخونيم
فاصله يه دريا هم باشه ما عاشق ميمونيم
وقتي دستام توي دستات
ميشينه حرفت به قلبم
ميگيره وقتي نباشي
همه چي بيرنگ و من مات
وقتي خيره ام توي چشمات
واسه من مثل يه گنجه
بودنت پايان رنجه
ميميرم از من اگه روزي عزيز دلت برنجه

محبوبه جانم اینو بدو عزیزم همیشه در قلب من خواهی بود گرچه قلبم از دست نا مردان خنجر خورد اما تو مرحمی بودی بر زخم و همیشه تو را می پرستم جیگرم دوستت دارم محبوبه جانم

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصويرشد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي آغوشت جا ميگرفت
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاش هميشه بين دستات بود
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

چشم خود را به تو مدیونم من
محبوبه جانم اگر عشق تو نبود :
چشم من همچون ابر مثل ابری انبوه آنقدر میبارید تا جهان خانه ی ظلمت می شد
لب خود را به تو مدیونم من اگر عشق تو نبود :
لب من چون گل پژمرده ی باغی می شد و لب از بوسه تهی
هستیم را به تو مدیونم من اگر عشق تو نبود :
کوچه ها قصه ی سرد،خانه ها لانه ی زرد،چشمه ها خاکی و خشک ودر اندیشه ی بیهودگیم ناگهان میمردم .
هر روز که ميگذره بيشتر دوست دارم
با تو الفبای عشق را آموختم
ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم
به تو و کلبه عشقمان بالیدم
تو همه گمشده ام شدی
حال که اینچنین شیفته توام ، باش تا در کنارت آرامش بیابم
اگر با تو باشم و نباشم
اگر پیش تو باشم و نباشم
اگر ماه من باشی و نباشی
به اندازه لحظه های بودن و نبودن دوستت دارم

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت
مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی من همیشه
سخن ها دارم برای گفتن
غزل ها دارم برای از تو سرودن و
با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت
سیل ها دارند برای جاری ساختن
عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن
کاش می دانستی که من تو را
دوست دارم
.jpg)
اي نگاهت رونق فرداي من ، در تو معنا مي شود دنياي من
اي كلامت بهترين اثبات عشق، با تو ماندن آرزوي روياي من
.jpg)
دوستت دارم
یعنی اگر لحظهای دلتنگ شدی
و آن درد همیشگی به سراغت آمد،
اگر غم همنشین دلت شد
وقتی حتی برای لحظه ای
حس میکنی تنهایی
و بهانه ای برای ماندن نداری
و در قلبت چیزی سنگینی میکند
و جایی برای رفتن نداری،
پناهگاهت خواهم بود....
در لحظه ی غمگین تنهاییت،
در آن کوچک لحظه ای
که انگار دنیا
تو را نمیشناسد،
با تو خواهم بود….
وقتی قلبت میشکند
و اشکهایت جاری میشود
با تو خواهم نشست
و خواهم گریست
و خواهم ماند
و خواهم پیوست
و یکی خواهم شد
و تقسیم خواهم کرد….
وقتی دنیا بر تو سخت میگیرد
و با تو نامهربانی میکند
وقتی به انتها میرسی
و نا امیدی از آغاز دوباره،
من هستم،
خواهم بود،
و دوستت خواهم داشت

عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم
بیا با من قدم بزن تو کوچه ی درد و دلام
بشکن تنهایی من با یه تبسم یا سلام
پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره
بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره
عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم
بیا با من قدم بزن تو کوچه ی درد و دلام
بشکن تنهایی من با یه تبسم یا سلام
پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره
بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره
کی از تو مهربون تره وقتی غریب و بی کسم
با شوق حس عطر تو تازه میشه هر نفسم
عشق من و پیدا بکن از نامه های گم شده
شاید بفهمی این دلم از خود چرا بی خود شده
عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم
من تو رو دوست دارم اندازه دنیا
نمیتونم که بمونم بی تو اینجا
شبا وقتی میمونم خسته و تنها
تا بیای میشمرم ثانیه ها را
تو همونی . سهم من از عاشقی و آشنایی
اگه دوری اگه نزدیک . با دل من همصدایی
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا
من میخوام پنجره ها رو به خورشید وا بشه
شب دلتنگی از این خونه بره . تو بمونی
من میخوام روزای بد . روز آفتابی بشه
شب خاکستری . مهتابی بشه . تو بمونی
تو بمونی . تو که دستات داره بوی مهربونی
و پیداش کردم ، خدا این عشق را بهم هدیه داد...
محبوبه عزیزم، تو همون هدیه هستی که خدا بهم داد،
نمیدونم شاید خودت هم هنوز ندونی که چقدررر دوستت
دارم ولی اینو توو این خونه عشقمون بهت میگم که تمام
دنیای من شدی و هستی و خواهی بود...
دوستت دارم عزیزم و همیشه کنارتم و میخوام که کنارم باشی...
-----------------------------------

پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوست دارم
عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم
عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم
خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوست دارم
توی وقت تنها یی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوست دارم
همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوست دارم
محبوبه من....
و پیداش کردم ، خدا این عشق را بهم هدیه داد...
محبوبه عزیزم، تو همون هدیه هستی که خدا بهم داد،
نمیدونم شاید خودت هم هنوز ندونی که چقدررر دوستت
دارم ولی اینو توو این خونه عشقمون بهت میگم که تمام
دنیای من شدی و هستی و خواهی بود...
دوستت دارم عزیزم و همیشه کنارتم و میخوام که کنارم باشی...
-----------------------------------

پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوست دارم
عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم
عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم
خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوست دارم
توی وقت تنها یی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوست دارم
همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوست دارم
محبوبه من....

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم
روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد
دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم
دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده
به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم
یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...
نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم
حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره
شاید باز دلتنگ شدم
دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه
...
چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...
دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده
دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه
از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم
سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...
خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی

خسته ام از حرف سكوت
خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است
مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات
شايد باز نتوانم
اما من پر از فردايم
من مقلوب ديروز نخواهم شد
گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره
بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را
من پر از فردايم
در افق فردايم انتظار جايي ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها
به دنبال دري به سوي اميد

اونی که می خواستم عهدشو شکست و
به پای عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهتر و شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواس رسید و
مثل تموم مردا بی وفا شد
اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام دادش که دیگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد
اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده
که دور دور رفته ای اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم و
اشکهای خداحافظی را برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم خودم را قسمت کردم
تو را سهم تمام رویاهایم کردم انصاف نبود
تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم
پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی برای خداحافظی خیلی دیر
بود...................خیلی دیر

اگه اومدی اینجا بدون یه روز انتقام گریه هایی که به خاطر تو بود اشکی که به خاطر تو ریختم.دلی که به خاطر تو شکستم و......همه وهمه رو ازت خوام گرفت همینجور که زندگیم رو خراب کردی زندگی رو برات تلخ می کنم هیچ وقت فراموش نمی کنم هیچ وقت....
چگونه فراموشت کنم
چگونه فراموشت کنم تورا
که ازخرابهای هرزگی
به قصرشیرین عشق هدایتم کردی
وعاشقی بی قرارویاری با وفا برای خویش ساختی
آهوبره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
وبرای اشکهای اوشانه هایت را ارزانی داشتی
وبا صداقت عاشقانه ات دلش را به درد اوردی
چگونه فراموشت کنم تورا
که سالهادرخیالم سایه ات را می دیدم
وطپش قلبت را حس می کردم
وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعامی کردم
که خدایاپس کی اورا خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تورا
عزیزراه دورم بی تو چه سوت وکورم
بی تو به مفت می ارزم به دنیا زیر قرضم
قربونت برم الهی شاپرک سفیدم
روزنه ی امیدم خورشید دل طلاییم
قصیده ی رهاییم حالا که حرف دل وراه دلامون یکی شد
آسمون پرستاره ی شبامون یکی شد
هرچی که دارم مال تو باقی عمرم مال تو
شعرهای عاشقونم اگه نمردم مال تو
مال ومنالی ندارم ,مال ومنالی ندارم
اما ستاره هارو هرچی شمردم مال تو
توی قمار زندگی هرچی که باختیم پای من
هرچی که بردم مال تو
قوربونت برم الهی عزیز راه دورم
حالا که ماروزوروزگارمون یکی شد
شبهای مهتابی وشبهای تارمون یکی شد
روزگارشبهای تارش مال تو
روزگارسردی ویاسش مال من
همه سرفرازی وعشق وامیدش مال تو
عزیز راه دورم
حالا که عطر نفسهات برام ارزونی کردی
با من نامهربون این همه مهربونی کردی
با من نامهربون این همه مهربونی کردی
زندگی صدای چلچله های سبزاراش مال تو
غرش وپنجه ی ببرهای درندش مال من
زندگی نم نم بارون وعطرشالیزارهاش مال تو
آفتاب داغ کویر وتیغ برندش مال من
پرپروازپرندهای عاشق مال تو
چشم جغدوزهر مارهای کشنداش مال من
عزیز راه دورم بی تو چه سوتو کورم
به تو یاد دادم عاشق شدن را
ودلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
وعاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشترهاازخدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت راازمن دریغ کن وبگذاربا غم خویش تنها بمانم

اکنون که رفتی
فردا و فرداهای من با تنهایی اجین شده
می دانستم روزی فرا می رسد که باید بگویم:
ای کاش عاشق نمی شدم
و می دانم آنروز می رسد که میگویی:
ای کاش قدرعشقش را می دانستم !
اما افسوس که آن روز من هیچ کس را به قلب خسته ام راه نخواهم داد
برو و برای همیشه برو تا دیگر نشانی از قلب همچون سنگت برایم باقی نماند
برای همیشه سفر کن از این دیار و محو شو در دنیا
آنقدر محو که اگر لحظه ای فکرت به ذهنم خطور کرد با تندی آنرا برانم و بگویم :
درخون خنجری که به قلبم زد غرق شد

شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ،
ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم.
وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ،
به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ...
قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ،
قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم .....

از وقتي رفته اي تازه فهميده ام معني تنهايي را و درك كرده ام با
تمام وجود دلتنگي را . چقدر جاي تو خالي است . در خانه انگار
سقف پايين تر آمده و ديوارها نزديك تر شده اند . احساس مي كنم
مي خواهند مرا در خويش بفشارند . چقدر تاريك است حتي وقتي كه
تمام چراغ ها را روشن مي كنم . نگاه پنجره سرد است . آينه را غبار
گرفته . چقدر پير و شكسته شده ام . نمي دانم چرا شمعداني ها
دارند خشك مي شوند ؟ من كه مرتب به آنها آب مي دهم . شايد
آنها هم تو را بهانه كرده اند . از وقتي رفته اي ، تازه فهميده ام
بخشي از وجود من بودي . از وقتي رفته اي تازه فهميده ام چقدر ..

ديگر كسي به بيكسي من گواه نيست
دردا به سينه اي دل من را پناه نيست
روزي پناهگاه من دلشكسته بود
اين شانه هاي سرد كه مرا تكيه گاه نيست
از من بدل مگيره كه اين ديدگان تر
ديگر براي آمدن تو براه نيست
حتي براي آمدن تو به خود نخواهم گفت
شبهاي بي ستاره ي قلبم ، سياه نيست
عمري به انتظار اين كه بياي نشسته ام
آيا تمام زندگي من تباه نيست ؟!

اين روزها پر دلتنگيم نميدونم بايد چي کار کنم؟به کدوم معبد دخيل ببندم...به کدوم حقيقت چنگ بندازم...
کاش ميتونستم بگم که چه اتيشي افتاده به جونم!تمومه وجودم بي قراري ميکنه يه چيزي مثه خوره افتاده به جونم...نميدونم ميتونم اين روزاي تشنه رو تحمل کنم يا نه؟يادم رفته کجاي اين دنيا هستم ميون اين همه ازدحام بازم تنهام دستاي شعرم پر ترک شده...
اين انتظار لعنتي بدجوري افتاده به روحم تا حالا شده روزاتو بشماري اما ندوني کجاي تاريخي؟تاريخ واسه من معنيش رو از دست داده...يه روزاي اون قدر داغ و سوزان مينوشتم که خودم توي لايه هاي نوشته ها گم ميشدم نميفهميدم من عاشقم يا او؟به گذشته که فکر ميکنم ميبينم که هميشه تنهايي بار احساس رو ميکشيدم حالا شونه هام خسته شده دنبال شونه هايي ميگردم که بتونم واسه هميشه روش حساب کنم...با اغاز سال نو تصميم گرفتم وجودم رو از کينه خالي کنم تا بتونم ببخشم خواستم نشون بدم که ميتونم باز هم ببخشم نه اينکه اونا ارزش بخشيدن رو دارن...حالا يکي هست که تا اخرش ميتونم رو رفاقتش حساب کنم.ازش ممنونم که هميشه پيشم بوده تنهام نذاشته و زخمهاي نامردي رو يکي يکي با بودنش درمان کرده....

گریه کن:
به حال من خراب
که به خاطر هیچ و پوچ
در شرف مرگ است
گریه کن:
وقتی که دوری من را حس می کنی
وقتی که تنهایی را تنها حس می کنی
و وقتی که ناخودآگاه یاد من می افتی
تا شاید آن بتواند مرهمی باشد
گریه کن:
این تنها چیزی است که
هیچ کس به خاطر آن پول نمی گیرد
هیچ کس به خاطر آن مسخره ات نمی کند
و هیچ کس به خاطر آن به تو نمی خندد.
گریه کن
این تنها وصیتی است که من برایت دارم
امید دارم که حداقل به این عمل کنی
چون تنها راه ارتباط منو توست
تا هیچ وقت تنها نباشی


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم مبینا
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیزها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیزها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را...
حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی مبینا
آسمان امشب به حالم گریه کن روح تب دار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد شانه احساس من شمشیر خورد
بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت رفت و من در پیش پایش گم شدم
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل

بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و
درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو
من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از
فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ
شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود
دلم که می گرفت صدایت می زدم
نغمه ای تازه می شدم برایت
خوب می دانستم اما
ماندنی نیستیروز گار خوشبختی ام چه
کوتاه بودامان از دلم که می خواست کنارم باشی تا ابد
نماندی...
به همین راحتی
رفتی و
یکباره رفتنت اخر
بی دلیل ماند برایمهیچ نمی گویم
سکوت می کنم تا خاطره ای بد نشود
لحظه های کنار هم بودنمان
رفتی...
بدان اما دلم در هوای توست
و
انتظار دوباره دیدنت رنجم می دهد تا همیشه
چه مانده برایم از تو
سوغات رفتنت
چشمهایی پر از اشک
پلک هایی پر از اشفتگی
یاد لحظه های کنار هم بودنمان که می افتم
در دلم نو می شود همه غصه های کهنه
خسته ام از روزگار
که پس از من ...؟
وای....
خدایا...
که پاسخ مرا خواهد داد....؟
خدایا اورا خشنودم... از خاطر هر آنچه با من و دلم....
روا داشت....
گر به آتش کشید و...
آشیان دلش در طوفان بی کسی گردان باد...
هر انکه پس از من...
عشق او را دهد در دل راه...
خواهد سوخت در آتش آه دل من...
چشمانش جام خون... هر انکه دستانی را در دست گیرد که...
دیر زمانی در میان دستان من بود...
از آسایش به دور و عمرش کوتاه
انکه نازنین مرا... لحظه ی گیرد در آغوش...
به کامش نگذرد روزگار...
به جامش زهری باشد هر آنچه که نوشد...
آنکه نازنین مرا .... از من بگیرد...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم یادگرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم از چی بگم
می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو میشکنه میخوام بشم همون آدم قبل کسی که از سنگ بود ودور و برش دیواری از سکوت وبی تفاوتی دو روزه دنیا ارزش اینو نداره که بخوادهمه اش به غصه وغم بگذره
می خوام برم جایی که هیچ کسی منو نشناس
اینجا نمی تونه جزیره ی بهشت من باشه می خوام تنها باشم
از خودم هم دور بشم نباشم
نبـــــــــاشــــــــــــم

ای کاش بهم نمی گفتی ديگه نمی خوام ببينمت . .
ای کاش بهم نمی گفتی ديگه برام گل سرخ نيار . . که . .
می تونستم برات هر روز گل سرخ بيارم . .
ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم . .
ای کاش می تونستم بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم . .
ای کاش اشکی داشتم که هديه می کردم . .
ای کاش با من بودی . . ای کاش من خودم بودم . .
ای کاش يکم صبرم زياد تر بود . . فقط يکم . .
ای کاش يکم اون روز رو فراموش می کردم . .
ای کاش تمام اين کاش ها واقعی بودن
که پس از من ...؟
وای....
خدایا...
که پاسخ مرا خواهد داد....؟
خدایا اورا خشنودم... از خاطر هر آنچه با من و دلم....
روا داشت....
گر به آتش کشید و...
آشیان دلش در طوفان بی کسی گردان باد...
هر انکه پس از من...
عشق او را دهد در دل راه...
خواهد سوخت در آتش آه دل من...
چشمانش جام خون... هر انکه دستانی را در دست گیرد که...
دیر زمانی در میان دستان من بود...
از آسایش به دور و عمرش کوتاه
انکه نازنین مرا... لحظه ی گیرد در آغوش...
به کامش نگذرد روزگار...
به جامش زهری باشد هر آنچه که نوشد...
آنکه نازنین مرا .... از من بگیرد...

بهم گفت:دوست داري عاشق كسي بشي كه عاشقت نيست؟
گفتم نه....!!!
گفت دوست داري كسي رو تو قلبت جا بدي كه تو واسش مهم نيستي ؟
گفتم نه....!!!
گفت دوست داري واسه كسي بميري كه جون تو واسش مهم نيست؟
گفتم نه....!!!
گفت حاضري غرورتو به خاطر كسي بشكني كه....٬
تويه آغوش كسي باشي كه...٬
از لب كسي بوسه بگيري كه....٬
عشقتو باور نداره؟
گفتم نه....!!!!
گفت پس عشقتو هر چقدرم واقعي باشه٬چون يك طرفه است
بازم كافي نيست..!
يكم فكر كردم گفتم با دلم چه كنم؟؟؟؟
گفت يا عاشق نشو يا اگر عاشق شدي عاشق كسي باش كه عاشق تو باشد...

آسمان امشب به حالم گریه کن روح تب دار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد شانه احساس من شمشیر خورد
بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت رفت و من در پیش پایش گم شدم
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل
سلام عزیزم دیروز که بهم زنگ زدی گرچه زیاد نتونستیم با هم حرف بزنیم اما انگار دوباره متولد شدم انگار دنیا رو بهم دادن .خیلی حرف برای گفتن داشتم اما نتونستم بگم .عزیز فقط بدون اگه تو دنیا هیچی نداشته باشی یه قلب کوچیک اینجاست که برای تو زنده است .....
عزیزم فقد ازت یه چیزو می خوام که هیچ وقت تنهام نزار آخه...
منم دل دارم
راستی یه چیزم هیچ وقت فراموش نکن که دووووووووووووستتتتتتتتتت دارم![]()
![]()
قربون اون مهربونیت
چه می کنی باسرنوشت
*****
دلم برات تنگ شده بود
این نامه را واست نوشت
*****
فدای تو نمی دونی
بی تو چه دردی می کشم
*****
اگه بخوای واست می گم
به آخر خط رسیدم
شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه
به خدا التماس ميکنه!!
شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه
و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!
مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو
تو دريايي از اشک ميخوابه!!
ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني مبینا
شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...
چرا شيشه شکست؟
مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.
شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست،
عابري خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم ؟
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما،
هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم
اما به نياموخت كه چگونه زندگي كنم
تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم
اما به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم
بنام آنی که میداند در دل تنهای من چه میگذرد؟؟!!
نمی دونم چرا به تنهای حسادت میکنم ؟!!
شاید به خاطره اینکه که هم دوستش دارن .چون همه باهاشن
چون تنهای کار هر کسی نیست .
تنها ترین کس تنها خوشبخترینه . خوشبخترین
نمی دونم شایدم منم تنهام ؟؟!!
شادی بهم سر نمیزنه ! خوبی بهم سر نمیزنه ! لبخند بهم سر نمیزنه!
زیبای بهم سر نمیزنه ! امید بهم سر نمیزنه ! مهربونی بهم سر نمیزنه
زندگی بهم سر نمیزنه ! ...
ولی چند نفر هستن که همیشه بهم سر میزنن :
غم بهم سر میزنه . غصه بهم سر میزنه . گریه بهم سر میزنه .
دلگیری بهم سر میزنه . نا امیدی بهم سر میزنه . بد بختی بهم سر میزنه.
آوارگی بهم سر میزنه . بیچارگی بهم سر میزنه . ..
تنهای هم که هم اتاقیمه ...

شبا به امید چشات چشمامو رو هم می زارم
شاید توی خوابم بیای بشه باهات حرف بزنم
چشام شبا بارونیه به التماسه اون چشات
هی التماست می کنم . فقط برای یک نگاه
حالا دیگه چرخ فلک نمی چرخه به کام من
چه کار کنم . عاشقتم . اینه فقط گناه من
حالا حتی نبودنت برام یه دنیا بودنه
خیال نکن دروغ می گم . اشکام گواه حرفمه
خیال نکن میشه بری یه روزی از خاطر من
می خوام بازم بهت بگم : عاشقتم اینه فقط گناه من

بعضی وقتا اینقدر کسی رو دوست داری که فراموش میکنی محبوب کسی هم هستی .
تقدیم به اون که یادش رفته چقدر دوستش دارم ، البته درستش اینه :
تقدیم به اون که نمی دونه چقدر دوستش دارم !

گفتم: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟ گفت: دوست داشتن...
گفتم: مگه ميشه همه ادما دلشون مي خواند عاشق بشند. گفت:اون كس كه
عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه
كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه
و از شنا كردنشم لذت مي بره. تو چشماش نگاه كردمو گفتم: تو چي
تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟ خيلي اروم گفت:
من خيلي وقته غرق شدم....


دوست داشتم مبينا .....
خدا حافظ مبيناي روياي من

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي
كه يكبار زير آوار غرورش همهي وجودت له شده.
چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي.
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه، دونههاي اشك گونههاتو
خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري
چقدر سخته گل آروزهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار
تو خودت بشكني و اون وقت آرام زير لب بگي.
گل من باغچه نو مبارك.
کاش....
می ماندی
واکنون دلم نوای خوش تری می نواخت
تا زنده ام هستی کجا؟
در آبادی بعد از تو همیشه خراب دل
در خاطر ودریاد بعد از تو همیشه تنهای دل
مهم نیست که اکنون دلت
به هوای کسی دیگر می تپد
مهم آن است
که من برای همیشه تنهایم
آن هم فقط به خاطر تو
ای کاش می فهمیدی....
Mobina

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.
وقتي چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.
وقتي به چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.
وقتي شونه چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
دوست دارم
مبينا
خدایا چرا تنها شدم
مبینا رو ازم گرفتن
خدا حافظ مبینا

غریبی بد دردیست.....من تو را می خواهم....
نه هیچ چیز دیگر را....
میان این همه اشنا من بی تو غریبه ام....
تو در حال عبوری از من از
خاطره هایت از گذشته ها....
می دانم که طاقت نداری که باور کنی
من این همه ماه، برای دیدنت صبوری کردم.....
اما باور کن با صد هزار دریا هم نم توانی نفرت گذر اینهمه روزها و
هفته ها را از دلم پاک کنی....هیچ چیز جز با تو بودن ان همه قصه را
فراموشم نمیکند....

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت
شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

در پناه سایه نیمه لرزان یک شمع برایت مینویسم.....
قلبم محکوم شد به ساده بودن!..غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!..
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن!..دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!!..
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن!..دستهايم محکوم شد به سرد بودن!!....
پاهايم محکوم شد به تنها رفتن!.....آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!!!!!........
"وجودم" محکوم شد به" تنها" بودن!!!!..
.و "عشقم" محکوم شد به" مردن

خدایا
غریبم اشنا با خویش حتی نیستم بگذار برگردم
نمیبینم نمیدانم که حتی کیستم بگذار برگردم
نه با دیروز خرسندم نه با امروز حالایم غریبان است
خدایا من که فردا را پذیرا نیستم بگذار برگردم
به اسبی خسته میمانم رها کردم سوارم را و بارم را گذشت از عاشقی صعب است اگر می ایستم بگذار برگردم
خودم را عاقبت گم کرده ام در زیر بارانی که باریده است
خواهش می کنم بگذار یک امشب
...
به تنها جای ماندن های بی رفتن به دنیایی که دیگر نیستم برگردم
خداوندا
اگر نامم صدای اب را تا پای شیروانی ها و یا در خانه ها تا پای اتش می برد تقصیر باران نیست
عبوری بی عصا بی جای پا دارم و بر سقفی که سوراخ است میبارم
نمیبینم نمیدانم که سیر چیستم بگذار برگردم
سفر سخت است وفردا بی سبب پشت چراغ بی خطر مانده است
کسی انسوی درهای قدیمی را نمی بیند
کسی دیوارها را با کلنگی بر نمی دارد
کسی دیگر نمی اید
خدایا نه
چرا دیوار من باشم؟چرا من تک چراغ ایستم؟
بگذار برگردم
تو گفتی می توانی باز گردی
گفته بودی زندگی زیباست
من هم زیستم
بگذار برگردم
بگذار برگردم

وقتی مــــ̕ــــــــــــــــــــــــــــــردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید
مثل لکه ی ننگی که از صفحه ی زمین می زداﺋید
تنم روزی آغوش گرمی بود برای کسی که دوستش داشتم
وچشمان من تصویری از تمامی احساساتم بود...
عریانم نسازید:
من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
اشک هایتان ارزانیتان
ناله های بیهوده تان ارزانی خودتان
خوب می دانم 3 بار که خورشید غروب کند
من برای همیشه در خاطراتتان غروب خواهم کرد
میدانم خدای من خاک خوبی به من خواهد داد
تو روزی اندام تو را نیز در آغوش گیرم
روزی که دیر نخواهد بود

تاابد توی دلم میماند
يــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا
می خواند
گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم
می مــاند
یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپيدش
پيداست
مثل لحظات خــــــوش كودكی ام پر ز عــطر نفس شب
بـو هاست
يــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شيفته پـــــرواز است
توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است
يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد
آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين
می گويد
يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند
گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاييـــــم را ديــد و رفت
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــاي دلــــم خنديــــد و رفت
عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل ديــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـيد و رفت؟
ماهــــي در تنــگ زنــــداني شده، حــــــرفي بــــزن
از همــان تـــوري كه از دريــــا تو را دزديد و رفت
"شـــعله ي ايـــن شمــــع آتش مــي زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه اي ايـــــن جمله را نشنيد و رفت
آه! اين تصويـــر در آييـــنه تكــــراري شــــــده است
باز هم اشــكي به روي گــــونــه اش لغـــزيد و رفت
"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقي دلسوختـــــه اين نـــكته را پرســــيد و رفت
اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت
غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد
يـــك فرشــــته آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت….
تقديم به کسی که همیشه
در قلب من باقی خواهد ماند
MOBINA
با من شريک شو در نان هر روزهی
تنهايیام پر کن با حضورت ديوارهای غياب را
مذهب کن پنجرهی ناموجود را
دری باش بالای همهی درها که هميشه میتوان آن را باز گذاشت.
شعر از دریا

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ
مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
چه خيالي چه خيالي
مي دانم
پرده ام بي جان است...
خوب ميدانم حوض نقاشي من بي ماهي ست
من نمي دانم
که چرا ميگويند
اسب حيوان نجيبي ست، کبوتر زيباست؟
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟
گل شبدر چه کم از لاله ي قرمز دارد؟

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه
ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم
که هـرگز سـنگ نشود

در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم
پرسیدم چیستی؟
گفت:غم
فکر کردم غم عروسکی است که میتوانم تا پایان عمر با آن بازی کنم اما...
اما بعدها فهمیدم عروسکی هستم که بازیچه غم شده ام...

امشب غريبانه در خلوت سراي تنهايي به دنبال پيك غم ميگردم،
غافل از اينكه دلم پيك غم است،
امشب از هر نسيمي كه از جانب يار ميوزد خبر از دلتنگي او
ميخواهم
غافل ازاينكه خود دلتنگم،
امشب از آسمان سراغ ستارگان روشن را ميگيرم،
غافل ازاينكه تمام وجودم مملواز ستارگان است .
امشب وجودم سراغ صخره های دل شکسته را می گیرد
غافل از اینکه
خود دلی شکسته دارم ..

كاش مي دانستي...!
هيچ كس مثل تو رفيق نبود...يار نبود...
آرامش تو مرهم زخم جان بود!
هيچكس مثل تو دستان گرم عشق را نمي شناخت
هيچكس مثل تو جاي امن عشق را بلد نبود
شبي كه به خاطر غرورت مرا آتش زدي
و خاطرات عشق فراموش شده مان را از بين بردي
شب مرگ روياها بود...شب شكستنم بود...!!

کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت
اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند
اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست
کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست

نذار بهت عادت کنم .... جدائی سخته گل من
تو میری و یادت میره ...میشکنه تنها دل من
نذار بهت عادت کنم ...دچار یعنی موندگار
توکه نمیمونی پیشم... داغت رو دلم نذار
کنار عطر روسریت... نذار بهار و گم کنم
نذار که تو شب چشات را فرار و گم کنم
نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه
ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب خیال
قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

روزي نيست كه به يادت نباشم
خوب شد غمهايت به من به ارث رسيد...
خوب شد اين روزها را تجربه نمي كني
در كنارم نيستي و اين نبودنت
آدم را تلخ مي كند
و تو بايد شيرين بماني...
تو هستي و خواهي بود...
امروز كه بي تو هزار سال بر من رفته است
حتي نمي توانم از سنگيني اين غيبت بزرگ بنويسم
واژه ها نيروي ترانه را كم دارند
واژه هاي من تو را كم دارند
واژه هاي من پيوسته
تو را به نام مي خوانند!
ترانه هاي من تو را
تا هميشه ي صدا مي گريند...
اين دلتنگي ها را در شبگردي هاي
هق هق و حسرتم برايت به يادگار گذاشتم
اي عشق جاودان و خاموشم...


يادش بخير ديروز ها كنار هم مي
نشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه
طلاييش با امواج ميرقصيد... و امروز ها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشين
و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن
و چه زجر آور است زندگي در اين روزهاي تنهايي و بدون تو....اي كاش بودي و
صداي تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط چون
من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را تماشا كنتو گفتي بعد از
بگوييد بر گورم بنويسند :زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربان بود ولي
مهر نورزيدطبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرددر آبگير قلبش جنب و جوشي
بودولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمودولي هرگز دل به کسي
نداد و خلاصه بنويسيد :زنده بودن را براي زندگي دوست داشتنه زندگي را براي زنده بودن ...

در غروب رفتن تو خنده هایم را شکستم
در غروب رفتن تو من شدم تنهای تنها توی کوچه زیر بارون قلب من رسوای رسوا
بی تو ای نامهربانم دل به دریا میسپارم من برای بازگشتت لحظه هارا میشمارم

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدمو
گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛
آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام»بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه بعد كه همه چيز روبراه شد تو
هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجاخيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي
تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت
و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنمآخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش
يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و
من از اين بابت خيلیخوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه کهنمی دونه من هنوز هم خيلي
تنهام!!

اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو..
چه انديشه غريبی است اين انديشه ها
وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن
.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند.
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند
شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه دلگیرند اين لحظات

تو رفتی و من هستم همان دیوانه ی دیروز همان مردی که می دیدی ولی هرگز
نفهمیدی گاهی باید جدایی را پذیرفت و دم نزد گاهی تنهایی تنها ترین چیزی است
که انسان می خواهد تنها خواهم ماند مانند هر روز های دیروزم فاصله تنها چیزی بود
که من فهمیدم و هر بار دور تر از قبل من مسافری بیش نبودم و زمان رفتن خیلی
نزدیک تر از آن بود که می پنداشتم من نخواهم شکست اما اندکی ترک خواهم خورد


تا کی به امید فردای پر از مهربانی فال بگیرم با حافظ ؟؟ تا کی از فرصت استفاده کرده و یک دل سیر گریه کنم لابه لای بارانها ؟؟؟ هنوز صدای آوازهایت از دفتر دلم پاک نشده است... و خط خطیهای نگاهت !!!
آنقدر آه کشیدم و نگاه کردم به ابرها که آسمان رنگ انتظارم شد ... چشمانت خیال گفتن رازی را دارد ... که لبهایت طفره میروند ... شاید راز رفتن است و جدایی ...! شاید هم تنفر ...؟ بگو ... در خلوت یلداییام بگو تا من از دلواپسی، و گورها از تنهایی به درآیند ... پرسه میزنم میان دلتنگیهای خویش... تداعی میکنم خاطرهها را ... عشق را کم و بیش!!! شاید گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتی ... لمس میکنم زندگی ساطور شده را و خود را که در ذرّه ذرّه سلولهایم پیر میشوم ... هنوز بر لبهایت ننشسته ... نوشیدیام و من کیش شدم ... و تو مبهوت و مات !!! هیهات از بازی روزگار ... هیهات!!!
بی آنکه بدانم روزی برایم خاطرهای خواهی شد، به زندگی لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا !!! چهره ژولیدهام را که در آینه میبینم، فکر میکنم که آنقدر با خودم صمیمی شدهام که بگویم مرگ بر اعتماد ... مرگ بر باور ...!
طعنههای عقربگونهات هم عشق را از چشمم نینداخت ... تنها به من آموخت عشق باید الهی باشد و بس.....!!!
گاهی اوقات خود را گم میکنم... مثل حالا !! ... اما صدایی انگشت به دهان میگوید: ببخشید،... شما را قبلاً جایی ندیدهام ؟!
اما نمیدانم مگر سواد ندارید؟ ... روی پیشانی من که نوشته شده صاحب این عکس ماهها قبل مرده است .....!!
شاید تو هم مسافری عجول بودی که نخوانده رفتی، یا من راوی بی تجربه آخرین قصه که بدون هیچ صدایی، با خیالی که دیگر رنگ نداشت روی خودم خط کشیدم .... آری روی خود خط کشیدم ... من مردهام ... گریه بیفایده است... گریه مکن ... مهربان باش،... فقط مهربان!!!!!!!!
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.
.وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.
وقتي چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.
وقتي به چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.
وقتي شونه چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.

لحظه ها در گذرند
و زمان ميگذرد و من اينجا دلتنگ در پس ثانيها تا كه اين عقربه ها وقت پرواز مرا ثبت كنند. منتظر بايد بود
و سكوت بايد كرد تا كه دلتنگ شود همدم بغض سکوت من بي رنگ شود کاش او مي دانست اوج روياي
من است و در اين دغدغه ثانيه ها بال پرواز من است نگرانم فردا بي تو با عقربه ها به كجا بايد رفت؟
به چه اميد سفر بايد كرد؟ بي تو اي تك گل رويايي من .به چه دل بايد بست؟
به کدامين عشقي بال و پر بايد بست؟
کاش تا اخر راه شمع هم راهم بودي و در اين تنهايي هم صدايم بودي تا فراسوي زمان در کنارم بود

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .
وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد
کسی ما را نمی جو يد ،
کسی ما را نمی پرسد ، کسی تنها يی ما را نمی گريد،
دلم در حسرت يک دست ،
دلم در حسرت يک دوست ،
دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است ،
کدامين يار ما را می برد ،
تا انتهای باغ بارانی،
کدامين آشنا آيا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را،
واما با توام
ای انکه بی من مثل من تنهای تنهايی
کدامين يار ما را می برد
تا انتهای باغ با رانی..
کی بود که با اشکای تو یه آسمون ستاره ساخت
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید
کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود؟ کجایی بود ؟اونکه برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اونکه دلشو ساده به پای تو گذاشت
اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اونکه دل آخر عشق تورو خوند
اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست
کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس را توی چشمام دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده
کی میگه گریه دوای درده
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
بس که گریه کردم چشام آب نداره
هر چی من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام
که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکسته
چه کنم با دلی که ز خون نشسته
میدونست مهرشو با جونم خریدم
اما از عشق اون جز شكستن قلبم ندیدم

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت


قاصدک چه خبر آوردي؟
از کجا ، وز که آوردي؟
خوش خبر باشي،
اما، اما......
انتظار خبری نيست مرا...
نه ز ياری و نه ز دياری ...
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گويد:
که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب.
با توام، آی!
کجا رفتي؟
آی....
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جايي؟
در اجاقي، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز....
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند.

میدانم که میروی ولی بدان دوستت دارم
که تو از پیش من ساده، نباید بروی
دردمندی به تو دل داده، نباید بروی
شعر و شاعر شده اند عاشق زیبایی تو
اتفــاقـــیست که افــــتاده، نباید بروی
زندگی راه بلندیست پر از وسوسه ها
بی من از وحشت این جاده، نباید بروی
زخمی ام خسته ام آشفته و بی سامان
نیســــــتم جــــــان تو آمده ،نباید بروی
از شب بی تپش پنجره ام ای مهتاب
ای گل روشن شب زاده، نباید بروی
چنان ریختم که باد ،ریختنم را احساس نکرد. چنان سوختم که آتش ،صحنه های
پرشده ام را در خود فرو خورد. چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام
شکایتی نکرد. من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم. من، مرگ
را چشیدم همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شودم در تمام تصاویری
که به آن نقش می دادیم و هنوز، شب را در دیوار کوچک زندگی ام سپری میکنم
و نقطه ی اوج زندگیم در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم
.
می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی
محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را چپاول میکند.
نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند تا من بنویسم این واژه چه اتفاقی با
هم ترکیی شده اند تا من را بسازند. ولی من مات مانده ام به سیاهی، به قلبی
که هرگز مرا دوست نداشت. راست میگفتند، من هنوز بچه ام. چرا که هنوز قانون
زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد و نمیدانم این امتداد، مرا
به کجا خواهد کشاند ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی. چرا که تو معنی
دوست داشتن را در خودت گم کرده ای.

چه کرده ای تو با دلم که این چنین شکسته ام
شکسته ام چو تارغم، چه کرده ای تو با دلم
صدای خسته ی مرا نمی دهی دگر جواب
دوچشم من نمی رود بدون تو دگر بخواب
به هر دری که میروم تو را نظاره میکنم
تمام شعرهای من به پای یک نگاه تو
گر از توام جدا کنند، فنا شوم به راه تو

وقتی که کلام عشق را آوردی من به تو خندیدم و عشق را ناشناس خواندم ولی تو به
من فهماندی که عشق بزرگترین راز زندگیه رازی که اگر آن را بفهمی در گودال
عشق خواهی افتاد و دیگر راهی برای بیرون آمدن نداری نمی توانی عشق را
فراموش کنی وقتی خود را داخل گودال دیدم که تمام روحم را به تو داده بودم در
جسمم چیزی به نام روح وجود نداشت زنده ای بودم ولی هیچ نمی فهمیدم فقط می
دانستم چشمانی مرا به دنبال خود می کشد چشمانی که وقتی که به آن خیره می شدم
برقی در آن میدیدم که روحی دوباره در بدنم احساس میکردم من عشق را با تو بودن
شناختم و در چشمانی که تا به حال ندیدم. من عشق را در لبخند زیبای تو دیدم، که
وقتی تو خندیدی زندگی جریان پیدا کرد بمان ای عشق من بمان برای همیشه برای من....!

مينشينم كنار باران
و غمي نيست اگر
کوچه خالي ما
طوفاني نيست
دل من ميلرزد
پيش پاي باران
گرچه دل ، اين دل
پر امواج غريب
غم بي دريا نيست
با باران
دل من تنها نيست
سر گردان و تنها در ميان سكوت مبهم خيال بر ديوار خاطرات خوش ديروز تكيه زده ام و بر روزهاي پر احساس گذشته حسرت مي خورم. روزهايي كه در كوچه باغ عشق شروع شود و در خزان جدايي به پايان رسيد.
ديرگاهيست كه قفل پنجره اميد را در كوره راه هاي اميد ناتمام دل جا گذاشته ام. چقدر تلخ بود لحظه وداع در ميان اشك و آه براي قلب كه هرگز كسي نفهميد چرا گرفت و شكست!
تو را من در روزي از روزهاي ديروز در ازدحام غم. فقط با كلام غريب خداحافظي براي هميشه از دست دادم و با رفتنت فقط طلوع دلتنگي ها از عشق برايم به يادگار ماند و انتظار بي پايان.
سال هاست كه نگاه من از پنجره ي دلتنگي هايم فراتر نرفته و چشم در راهم!!!

وقتی دلت خسته شــد ،
ديگر خنده معنايی ندارد ...
فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !
راستش هر جا رفتم نتونستم درد دل کنم...
اینجا بهترین جای درد دله...جایی که یه روزی با عشق ساختمش...
ساختمش که همه غمام رو بریزم توش...
کجا بهتر از اینجا...جایی که باهاش خیلی خاطره دارم...
حالا که تنها شدم تو میشی بهترین دوستم...
با آهنگی که داری آرومم میکنی...
همه غمایی که من دارم تو هم داری...
پس بهتره که باهم باشیم این چند روزه رو...
فقط مواظب باش کسی رو ناراحت نکنیا...
چون تو منی...
ومن بازم برای یک نفر مینویسم و تا وقتی من زنده ام
تو نیز زنده ای و باید با هم آواز دل سر بدیم...
کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست

گوش كن دل بيچاره ي من !
اين بار نمي خواهم با آواي دروغين واژه ها فريبت دهم . فقط بدان كه حقيقت اين است : دروغ يعني عشق و وفاداري ؛ و حقيقت يعني چين و چروك صورت من و خون گريه كردن تو ...
... زندگي سراب نفرت انگيزي ست ايستاده به قامت اشك آلود انسان ها ...
اين بار فقط به خاطر دلم نوشتم ، بيچاره دل من ، تنها دل من ...

چشمهايش خيس بودند!گفت تا به صبح در هجرت
گريسته ام!و من
"ساده" ايمان اوردم به ايمانش!!!
و چه دير فهميدم چشمهاي او ان شب بي چتر زير باران مانده بودند!!!

يه چشم بايد هميشه داخلش اشك باشه وگرنه مي سوزه !
يه دل بايد هميشه داخلش غم باشه وگرنه خيلي ساده مي شكنه!
يه لب بايد هميشه روش خنده باشه وگرنه خيلي زود پير ميشه !
يه كبوتر بايد هميشه عشق به پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه !
يه صورت بايد هميشه شاد باشه وگرنه به دل هيچكس نمي چسبه !
يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه مي ريزه !
يه قلب پاك ، بايد هميشه به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد مي شه !
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه خيلي خسته كننده و مثل يه كلاف
سردرگم ميشه !

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس را توی چشمام دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده
کی میگه گریه دوای درده
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
بس که گریه کردم چشام آب نداره
هر چی من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام
که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکسته
چه کنم با دلی که ز خون نشسته
میدونست مهرشو با جونم خریدم

گاهی برای جبران خیلی دیر میشه
برای گفتن دوستت دارم خیلی دیر میشه
اینکه چقدر بودنش برات مهم بوده خیلی دیر میشه کاش میشد گاهی عقربه ها رو به عقب برد فرصتای رفته رو جبران کرد

من و درگیر خودت کن ... تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هرشب من ... با هجومت روبه رو شه
بی هوا بدون مقصد ... سمت طوفان تو میرم
من و درگیر خودت کن ... تا که آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم ... مثل هر روز و همیشه
هرشب حافظه من ... پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن ... با من که درگیر توام
چشمات و از من برندار ... من مات تصویر توام
تو همین جایی همیشه ... با تو شب مثل یه رویاست
آخرین نقطه دنیا ... تو جهان من همین جاست
تو همین جایی و هر روز ... من به تنهایی دچارم
من و نزدیک خودم کن ... تا تو رو یادم بیارم

دختري دلش شكست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
*
رفت و هر چه داشت
يعني ان دل شكسته را
توي كيسه ي زباله ريخت
پشت در گذاشت
*
صبح روز بعد
رفتگر
لاي خاكروبه ها
يك دل شكسته ديد
ناگهان
توي سينه اش پرنده اي تپيد
چيزي از كنار چشم هاي خسته اش
قطره قطره بي صدا چكيد
رفتگر براي كفتر دلش
اب و دانه برد
رفت و تكه هاي ان دل شكسته را به
خانه برد

سال هاست
توي اين محله با طلوع افتاب
پشت هر دري
يك گل شقايق است
چون كه مرد رفتگر
سال هاست عاشق است

امشب شب يلداست . پاييز با همه زيبايي هايش ، خدا حافظي مي كند و جايش را
به زمستان پاك و سفيد مي دهد . زمستان سردي كه با وجود دلهاي گرم و با محبت ، زيبايي اش دو چندان مي شود

در يك لحظه به ياد خزان عمر خود مي افتم . عمري كه بهارش را بدون هيچ لذت و خوشي سپری کرد وبالاخره به خزان رسيد . خزاني كه بنظر میرسه جز حسرت روزها و فرصت هاي از دست رفته ، ثمره اي ندخواهد داشت
آري ... خزان عمرهم به پايان خواهد رسيد وبه زمستانش ميرسد
در بهار، تنهايي ... در پاييز ، تنهايي ... در زمستان هم ، تنهايي ...سرمايش را احساس مي كنم ... برخود مي لرزم ... مي ترسم
اي دل ...آيا دلي نبود كه براي تو بتپد ... آيا دلي نبود كه در انتظارت باشد ... آيا دلي نبود كه نگرانت باشد
تنهايي يعني . مرگ ... يعني فراموشي ... يعني غم ... يعني رنج ... يعني هجران ... يعني بي كسي
اي دل تنها! تنهايي ، تنها... تنها ... تنها و تنها ميماني

نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست .....

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،اخه چرااااااا...؟؟؟؟
تازه جرأت گفتنشم روهم نداشت
"دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی"
واقعاً میمردم،وای از دسته این غرور لعنتی که هرچی میکشم از اونه
بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
دلی که تو معشوقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟

دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟
هيچ
...
آرزو می کردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا،هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
...
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست با غباري از غم
...
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيهاست

به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین داغ جدایی آتش نگیرد
قطره قطره اشک هایی که از آسمان ابری چشمانم می بارد و بر سرزمین سرد و خشک گونه هایم می نشیند حکایت از جان دادن عشقت در لا به لای گل های پژمرده احساس دارد.
و من دیگر اشک هایم را پاک نخواهم کرد بگذار ببارند شاید صدای باریدنشان خواب را از چشمان فرشتگان عشق برباید.
بگذار ببارند تا شاید تر بودن گونه هایم قلب سنگ شده ات را بلرزاند.
بگذار قطره قطره اشک هایم ببارند تا تو ببینی انعکاس تصویر قلبم را در زلالی شان تا احساس کنی حسم را در شفافیتشان
و بگذار ببارند لرزان و لغزان تاتو درک کنی لرزش دلم را هنگامی که دیگر باران عشقت را بر گل های تشنه قلبم نباراندی

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .
من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند
که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
ميريزه تو دلت.

تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ای
كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري

آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري
يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي
لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي
اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش.

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي
شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت
گل مي كنند
وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه
فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه
مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا
و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت
دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت
خواست دلش بگيرد،

تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رويش، نشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عريانش، مجروح ز خار
هر قدم پيش رود، پای افق
چشم او بيند دريايی آب
اندکی راه چو می پيمايد
می کند فکر، می بيند خواب .....

اسير عشق را آسايشی نيست
به راه دوست غم را کاهشی نيست
به راهش جان و دل هديه کردم
به دلبر گو ، دگر فرمايشی نيست

بايد بنويسم .
هنوز هم بايد بنوسم .
هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خنديدن ، بهانه ای
برای گريستن ، بهانه ای برای زندگی کردن ديگر بهانه ای برای هيچ
چيزی وجود ندارد .مدتهاست نگريستم .
حتی مدت هاست که نخنديد ه ام .
راستی من کيستم .
مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم .
به من بگويد من کيستم ؟

دلم می سوزد برای تمام رویاهایی که نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای
سوار بر اسب سیاه آمد و با شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد.
شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.
و من تب کردم اما ديگر نه رويای نا تمام و نه دستی برای زدودن خسيسی واهمه ها....
آه دلم گرفته است .....
قاصدک چه خبر آوردي؟
از کجا ، وز که آوردي؟
خوش خبر باشي،
اما، اما......

انتظار خبری نيست مرا...
نه ز ياری و نه ز دياری ...
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گويد:
که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب.
با توام، آی!
کجا رفتي؟
آی....
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جايي؟
در اجاقي، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز....
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم
وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت
وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد
وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم
وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روحم من هم پر كشيد
ولي به خودم اميد دادم
به خودم وعده دادم كه بر مي گردي
ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم
خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد
خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد
اری
واقعا دوست داشتنت بي ريا بود
بي ريا دوست داشت
بي ريا عاشق شد
بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت
درست مثل قاصدك
اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم
قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد
قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد
به راستي بعد تو چه بايد مي كردم
من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد
نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت
وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت
وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم
كه چرا باز هم توان ديدن را دارند
بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام
بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند
از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد
از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم
مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد
تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو
از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه
از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

مدام بهانه تو رو مي گرفت
به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته
ولي ساده دل قبول نمي كرد
هجران تو را باور نداشت
مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد
براي همين مي گفت كه تو هم هستي
از چشمانم متنفر بودم
كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت
مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم
ازشون متنفر بودم
آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي
و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده
فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند
نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از سياوش بوده
شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن
شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده
اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده
هيچ وقت تا اين اندزه تنها نبودم
تو قامت عشق را با رفتنت شكستي
از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند
از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد
ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند
ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند
اي عزيز دل

خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند
و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم
و زمزمه مي كنم
اي بهترين، زيباترين و عاشق ترينم برگرد
اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا
شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه
دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم
برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

مرا در حضور تو راهی نبود
تمنای من جز نگاهی نبود
برای دل این کفتر بی پناه
بجز دستهایت پناهی نبود
شب از خویش قصد سفر داشتم
سر راهمان – آه – ماهی نبود
اگر چه غریبانه می سوختیم
ولی فرصت سوز و آهی نبود
برای زلالی دلهایمان بجز اشکهامان نبود
دلت را شکستند و ایینه گفت
که سنگین تر از این گناهی نبود

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....
که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
باور کن...
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود
يعني فراموشی ،
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم

(¯´v´¯)--»MOBINA «----(¯´v´¯)(¯´v´¯)--»MOBINA «----(¯´v´¯)
این پست تقدیم به عزیزم مبینا

هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی حداقل یادش
بدین که وقتی شکست لبه ی تیزش دسته اونی رو که شکستش نبره

تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد و سنگينند و چشمانم نمي داني چه غمگينند چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تو نمي دانم چه خواهد شد پرازدلشوره ام بي تاب و دلگيرم کجا ماندي ؟ که من بي تو هزار بار در هر لحظه مي ميرم

اگه يك روز بغض گلوت رو فشرد،خبرم كن بهت قول نميدم كه ميخندونمت ولي ميتونم باهات گريه كنم/
اگر يك روز خواستي در بري حتما خبرم كن قول نميدم كه ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم /
اگر يك روز نخواستي به حرفاي كسي گوش كني خبرم كن.قول ميدم كه خيلي ساكت باشم/ اما..../ا
گر يك روز سراغم رو گرفتي و خبري ازم نشد..... سريع به ديدنم بيا احتمالا بهت احتياج دارم

بارون می اومد.............
دلم گرفته بود رفتم زیر بارون ..........
صورتمو گرفتم به طرف اسمون داد زدم گفتم خدایا مگه من چی کار
کردم؟؟؟؟
خدایا به همین بارون قسمت میدم یا این چیزهارو تموم کن یا منو راحت کن.....
زدم زیر گریه
صورتم خیس شد اما از بارون چشام
یادم اومد یه روزی اینو بهم گفتی هر وقت بارون اومد بدون دارم
پشت ابرها گریه میکنم
صدات زدم اما کسی جوابمو نداد زدم زیر گریه بهم گفتی
اگه وقتی بارون میاد ارزو کنی براورده میشه منم از ته دل
ارزو کردم
اومدم پایین صورتم خیس شده بود همه بهم گفتن جه بارونی میاد
اما هیچ کس نفهمید صورت من از بارون چشام خیس شده

ببخش اگر تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم
ببخش كه عاشقت بودم خسته و دلسرد نبودم
ببخش كه مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم
اگر كه گفتم به چشات بزار براتون بميرم
ببخش اگر تو گريه هام دورنگي و ريا نبود
اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود
ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو
ببخش كه يادم نمي ره اون روزهاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز
خدايا
تنها می دانم که بايد نوشت
که نوشتن مرا آرام کند.
خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!
نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!
خدايا!! خدايا!!
نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...
می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم
خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات
اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟
خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند
ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...
محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...
ای کاش
در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند
به دنيا آمده بودم!
خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی
و تنها دل به همين خوش کرده ام
نا اميدم مکن٬ رهايم نکن٬ که تنها اميدم تو هستی...
دستم گير و ياريم کن
گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬
هيچ درک نکنم٬ نفهمم...
در دنيای خويش٬ آزادانه...
وای خدايا٬ چه لذتی...
در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...
نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...
بايد پنهان کرد عشق را...
دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد
مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد
و دوباره عاشق شود...
آسمان آبی٬
نسيم بهاری٬
آما دل من غمگين است٬
بهار آمد...
دل من زمستان است٬
تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!
بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!
ساده بگویم ، نگاه زاده علاقه است
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند
تو دیگر از ان خود نیستی...
زمان می گذرد و زمانه نیز هم
کودک می شوی
جوان هستی و جوانی نمی کنی ، می گذری
پیر می شوی
باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست
باز در پی ان علاقه پنهان ، ان نگاه همیشه تازه هستی
باز ان دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی
غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده است
سایه ای خوش بر دل تو!
چه کردي با من؟...
ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...

در جاده زندگي ميرفتم.نميدانستم به كجا...فقط ميدانستم بايد رفت.در طول مسير به انسان هاي گوناگوني برخورد م اما با يك درد مشترك:شكست در عشق.من در دلم به انها خنديدم وميگفتم عشق ديگر چيست؟
عشق انقدر ارزش ندارد كه خودت را نابود كني...به انها دلداري دادم و به راه خود ادامه دادم...جاده زندگي خطرناك بود وپر از فرازو نشيب…
احتياج به همسفري داشتم پس عاشق شدم! حالا همسفري پيدا كرده بودم اما مدت ها گذشت تا دانستم تصوير من از او با انچه واقعيت داشت فاصله اي بس طولاني بود. مدتها گذشت تا بدانم اشنايي ...تصادف بود! اما جدايي...قانون!.نمي خواستم حقيقت را بپذيرم اما حقيقت چنان پنجه هاي قوي اي داشت كه مرا مغلوب كرد...
او رفت و من ماندم و...حسرت هاي گذشته...!!!
در دادگاه عشق من قسمم قلبم بود و وکیلم دلم و حضار
جمعی از عاشقان و دلسوختگان نامم را بلند خواند و گناهم
را دوست داشتن تو اعلام کرد ....پس محکوم شدم یه تنهایی
و مرگ.کنار چوبه ی دار از من خواستن تا آخرین خواسته ام را
بگویم و من گفتم به تو بگویند دوستت دارم
خسته ودر به در شهر غمم
شبم از هر چه شبه سیاهتره
زندگی زندن سرد کینه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
چی می شد اون دستای کوچیک و گرم
رو سرم دست نوازش مکشید
بر سر تنهایی و سرد منو بوسه گرمی به آتیش می کشید
چی می شد تو خونه کوچیک من
غنچه های گل غم وا نمی شد
چی می شد هیچ کسی تنهام نمی زاشت
جز خدا هیچ کسی تنها نمی شد
در اين دنيا، سراب محکوم است به پوچي ...





ببخش اگر تو گريه هام دورنگي و ريا نبود
اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود
ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو
لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز
که نوشتن مرا آرام کند.
خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!
نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!
خدايا!! خدايا!!
نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...
می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم
خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات
اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟
خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند
ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...
محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...
ای کاش
در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند
به دنيا آمده بودم!
خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی
و تنها دل به همين خوش کرده ام
نا اميدم مکن٬ رهايم نکن٬ که تنها اميدم تو هستی...
دستم گير و ياريم کن
گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬
هيچ درک نکنم٬ نفهمم...
در دنيای خويش٬ آزادانه...
وای خدايا٬ چه لذتی...
در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...
نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...
بايد پنهان کرد عشق را...
دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد
مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد
و دوباره عاشق شود...
آسمان آبی٬
نسيم بهاری٬
آما دل من غمگين است٬
بهار آمد...
دل من زمستان است٬
تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!
بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!
ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...

قلب با همه پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه اين محکوميتهای زيبا را مي پذيرفتند.
اي کاش...؟
من و اشک
خاطره ها که راه می افتند
می بینم که جا مانده ام
یک گوشه ی اتاق...
تنها منم و
چند قطره اشک و
صورت ها
که دورتر می شوند
هميشه بودي و هستي انتخاب آخرينم!
من ميخوام با تو به فردا برسم تو بهار به شب يلدا برسم!
گل يکدونه ي گلدون بلور زندگي
چي دارم برات به جز يه عالمه شرمندگي!
اينو ميدونن تودنيا همه
هرچي از تو بنويسم کمه
زندگی یعنی انـتــــــــظار
چیزی فراتر از غم
وسنگین تر از آه
بر سطح واژه هایم نشسته است
وگلویم را می فشارد
درحیاط خلوتم ،قصه می شود نسیم
در حیات یک حضور،باغچه پرشد ازخـــدا
در ورای انتظار ،نعره میشود سکوت...
با مدادی از جنس تنهایی
بر دفتر پراز شعرهای دلتنگی ام
با چشم های خیس مینویسم ...
چند روز دیگر، شب غربت من است ؟؟؟
غربت....
انتظار...
آه...

آسمان امشب به حالم گریه کن
روح تب دار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم
گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه احساس من شمشیر خورد
آن که میگفتند پشت قابهاست
آن که میگفتند از جنس گل است
شرح احساسات سبز بلبل است
او شبی آمد مرا دیوانه کرد
او مرا یک باغ بی پروانه کرد
آمد از دردش پرم کرد و گذشت
بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت
رفت و من در پیش پایش گم شدم
از جنون ورد لب مردم شدم
ای دل دیوانه مستی میکنی
باز هم شبنم پرستی میکنی
رام هر کس کی شود آهوی دشت
ای دل دیوانه دیدی برنگشت
من که گفتم این پرستو مردنیست
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم ای دل بی بند و بار
عشق یعنی رنج یعنی انتحار
عشق خونت را دواتت میکند
شاه اگر باشی عشق ماتت میکند
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل
می خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم
و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت را نزديک نفسهايم احساس کنم
ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را آغاز کردند... همه جا تاريک بود
قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را نوازش می داد
پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست
تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در چشمهايت خيره شده بودم لبخند زنان فرياد زدم
نــــگاه کن
نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من خود را گرم می کنند
و
ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويد
ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت خونم پناهی می جويد
دوستــــت دارم
سايه بود
به دستهاي عاشقانه هنوز نرسيده بود
به صداي سوت قطار دل بسته بود
به حركت روي ريلهاي بي انتها
در حركت دل بسته بود
در درد دل باخته بود
در غروب بي آهنگ ترانه خوانده بود
در دست باد روحش را سپرده بود
و دل به ارامشي عاشقانه بسته بود
ارامشي طوفاني
ارامشي در وزش بادها در باران
ارامشي در چرخش برگها در دست باد
دلش را در دستانش گرفت
صورتش را به سوي اسمان دوخت
باران با چشمانش ترانه ها ساخت
ترانه هاي دور عاشقانه
دلش براي دوست مي گرفت و مي باريد
دلش دستها گرم نوازشگري را مي خواست كه با باران ببارد
اما
قطار بدون مقصد بود
ريلها بدون مسير
زمين شكافته شده بود
زمين دل باخته بود
با باران دريا شده بود
قطار به دريا ميرسيد
دريا ديگر روي زمين نبود
در هوا معلق شده بود
تو در چشمان من غرق شده بودي
من ترا روايت مي كنم و آب مي شوم
نمي خواهي به دريا دل ب بازي؟
من در هواي تو در جادوي پرده ها ساعتها به انتظار سايه و ديوار مي نشينم
دوستم تو مي گفتي عشق درد قشنگي است
حالا سوار بر پرده هاي بي مقصد دل به كدام باد رقصان مي بازي....
برگرد
دیــشـب دلـم گـرفـت و نـاچـار گــریـه کـردم
ازتــلـخــی تـــرانــه بــا تــار گــریـه کــردم
فــرسـنگ هـا دویــدم تـا بـردرش رســیــدم
دربـسـتـنـش چـو دیـدم، بـسیـار گریـه کردم
مــن بــودم وجـهـانـم دل بــود و داســتـانــم
تــب کـرده بـود جـانـم، تـبـدار گـریـه کـردم
پــای غـــزل فــتـادم رو بـا قـصــیـده کـردم
ســر را نـهــاده روی گــیـتـار گـریـه کـردم
دل را بــغــل گــرفــتـم تـا مـنـهـدم نـگــردد
شــب تـا سـحـر به پـشـت دیـوار گـریه کردم
صــد بـار اشـک فـرقــت بـهتر بود از آنکـه:
یــک بـار در حــضـور دلـــدار گـریـه کــردم
دیــدم بـه گــریــه هـایـم تـابــوت خـنـده هـایـم
بـی کـیـفـی ی صـدایــم یـکــبـار گـریـه کـردم
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا
عمر ما را مهلت امروزوفرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فرداچرا
نازنينـــا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا
وه كه بااين عمرهاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن ازچون مني شيداچرا
اي شب هجران كه يكدم درتوچشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
شهريارا،بي حبيب خودنمي كردي سفر
اين سفرراهِ قيامت ميروي تنها چرا

چه مغرورانه اشك ریختیم ...
چه مغرورانه سكوت كردیم ...
چه مغرورانه التماس كردیم ...
چه مغرورانه از هم گریختیم ...
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ...
هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم
و هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم

آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همين جاست بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
فکر کن فکر تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست بخند ...
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست بخند
نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
_ غرق ابهامند.
_ نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.


تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه های من ... گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...
وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي دانی چه غمگينند ...
چراغ روشن شب بود ، برايم چشم های تو ... نمي دانم چه خواهد شد ...
پر از دلشوره ام ... بی تاب ودلگيرم ... کجا ماندی که من بی تو هزاران بار ، در هر لحظه می ميرم

دستي نيست تا
نگاه خسته ام را نوازشي دهد.
اينجا ،باران نمي بارد...
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!
نامردمان عشق نديده ،
خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم !
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم
تا نفسهايم تمام شود.
آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،
تا سَرَم ، فرياد کنند.
مي خواهم امشب ،
شاعر نو نويس کوچه ها شوم.
بوي غربت کوچه ها
امان بُريده است...!
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را
عرضه کند ،
ولي
واژه ها باز هم غريبي مي کنند.
مي خواستم ،
کاغذي بيابم منت نگذارد ،
تنش را بدستانم بسپارد ،
تا نوازشش دهم ،
اما ، اعتمادي نيست...!
اين لحظه ها ي لعنتي ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...
اين دقيقه هاي بي وفا ،
بي وجدانترين ِ عالم اند...!
دستي نيست تا
دستهاي خسته ام را
گرم کند...
نگاهي نيست ،
تا مرا اميد دهد...
نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم.
اينجا،
آخرين ايستگاه عاشقيست...!

اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست
نفرين به هرچه قسمت,چشم دلم چه كوراست
بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد
گوشي كه بشنودكو,اين دل چه بيشعوراست
هردم گريه كردم تاحدجان سپردن
گويي دواندارد,چشم خداچه كوراست
ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد
گويي غم توبامن,همزادوجفت وجوراست
دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست
تنهادعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست
دریا دلان بهانه ی ساحل گرفته اند
دیوانگان قیافه ی عاقل گرفته اند
درهای باز معجـزه را ؛ گل گرفته اند

به كه بايد دل بست؟
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر
قدمي، راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد
حيله پنهانيست
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
خنده ها ميشكفد بر لبها
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
دست گرمي كه زمهر
بفشارد دستت
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ
بر تو لبخند زند
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق
ننشيند بلبت
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز
زده در جانت چنگ
به لبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم
آب شو، « آه » مگو
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد
و همين سكه سيمين سپيد
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند
گفته ام با دل خويش
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
خويش در راه نفاق
دوست در كار فريب
آشنا بيگانه
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود
هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود

دستها بالا بود هر كس سهم خودش را مي طلبيد سهم هر كس كه رسيد داغ تر از دل ما بود.ولي نوبت من كه رسيد !سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر؟ يك پاسخ! پاسخ يك حسرت!سهم من كوچك بود قد انگشتانم...عمق ان وسعت داشت...
وسعتي تا ته دلتنگي ها...شايد از وسعت ان بود كه بي پاسخ ماند.....

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن
!
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي

پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال ....
پيوستي به آنچه ديگرتکرارش برايم رنج آور است...
ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده ...رمقي اگر بود ...
تابي اگر مانده بود..نغمه اي اگردرعمق ناي خسته مانده بود ...تمام شد ...
همه چيزتمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد ولي گويي ديده را تاب ديدن نبود ...
اما شنيدن تاب آورد...
ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ... نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش
مي کشم ...
حضورم کم رنگ مي شود و نبودن وجود را در برمي گيرد ... ديگر نه دستان را توان ...
نه پاها را رمق ... نه چشمان را تاب ... نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است
ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت ...
ديگر نه آغازي است و نه پاياني ...
که اينجا پايان پايان است ...

من به غير از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی
دل من ميل تو دارد چه بجويي چه نجويي
ديده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بيمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی
می توانی به همه عمر دلم را بفريبي
ور بکوشی ز دل من بگريزی نتوانی
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

تشنه ي عشق بودم كه سرابم دادند
در آتش مي سوختم ، جام شوكران دادند
مرا مرده مي خواستند، زنده به گورم كردند
بعد مردن صلوات فرستادند و فاتحه دادند
هيچوقت عشقم را نديدي چون
چشمانت هميشه به ديدن عشق كور بود
حتي نگاهت هم منو به مسخره مي گرفت
عشقبازي بودي كه عشق را باخته بود
با خون آشامان مي آميختي
و از من دلشكسته مي گريختي
من كه ترا دل آرام مي خواستم
با وعده هاي بي فردا مي فريفتي
جانان من نفرينت مي كنم الهي
كه مرگ مرا به چشم خويش ببيني
تا شايد قطره اي اشك به چشمت آيد
و يا تنها ماني و غم و غصه بچيني

شاید آنروزی که دیدمت هرگز دراین اندیشه نبودم که روزی بودنت برایم یک نیاز همیشگی خواهد بود...
ولی حالا که به این می اندیشم و به این جا رسیده ام باور کردم که در همه ی وجودم خانه داری...آنقدر
صمیمی ویکرنگ که جدا بودن از تو همانند روح جدا شده ی من باشد.
برق چشمانت حکایت از سعادت دارد وشادی نهفته در سیمایت به مثال پروبال در کمال خوشبختیست..
((پس بمان با من که ماندنت با ماندن من همراه است))

زیبا ترین حرفت را بگو
ترانه ی سکوت پنهانت را آشکارا کن
هراس مدار از آنکه بگوید
ترانه ای بیهوده می خوانی
چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست
وعشق ....
حرفی بیهوده نیست

کاش می فهمیدم که لحظه ها یکسانند
منم که لحظه ها را رنگ میزنم و هستی میبخشم
آه اینک پایز خسته و متفکر به من خیره هست
به من که دیگر بهار ندارم

عزيز دل
.....گفتم كه هيچگاه
اشكهايم را نمي بيني مگر .....در شاديهاي بزرگ و
غم هاي بزرگ.....خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك
ترين چيزها كه بزرگ جلوه ميكند
اشك در چشمانت جاري شوداشك براي
شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ است...و امروز من در بزم بودن
با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماندوكوير تنم پر شد از بوي عطر تو...
هق هقي نشنيدي
آرام گريه كردم همچون شمع....
من چه زود رازهای پنهان قلبم را با او در میان گذاردم چه زود اشکهایم را برایش ریختم و چه زود به او اعتماد کردم
شیفته ء نگاه همدرد او شدم وعاشقانه دست مهربان دوستی را به سوی او دراز کردم صادقانه و بی پروا گفتم ان چه را که نباید می گفتم .
وقتی به خط ممتدی که آن را زندگی می نامند می اندیشم می فهمم که باید شکست در تمامی ثانیه ها، این حکم روزگار است
با شلاق تنهایی مرا حد زنند و در سلول بی کسی حبسم کنند
من محکوم به حبس ابدم
دلم تنگ است...
من گمان می کردم دوستی همچو سروی سبز، چهار فصلش همه
اراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی ابی ، یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هرکس دل نیست
قلب ها از اهن و سنگ
قلب ها بی خبر ازعاطفه اند
شب است و ماه می تراود از چشم های شب
خواب
این حس غریب باز به سمت خویش می کشاندم
و نگاه، این مسیر خیال
در انتظار پاسخی ست از راه و از خواب های محال....
بند بندم را به احترام تو خواهم سوزاند
و خاکسترم را به باد خواهم داد
و می دانم
که به حرمت نگاهت
باد خاکسترم را به سمت تو می آورد
و بر چشمت می نشاند تا به خواب هایم راه یابی
گلی میان برگ های دفترم گذاشته ام
به یاد تو به یاد دیدار اول
در کوچه های هزار نقش و در هوای بهاری انتظار
و در آن غروب دل انگیز که خورشید از شرم تو به لاک زمین فرو می رفت....
شکاف پنجره هنوز از دست تو سخن می گوید
و دستهای من هنوز گرمی دستهایت را به مسلخ حضور می کشاند
صورتت را بر ماه ترسیم می کنم که آسمان بداند
تو ماه منی و دیگر ماه ی نرویاند که عکس تو نباشد بر آن...
نگاهم زمزمه خیال های دست نیافتنی ست
و حس مبهمی دلم را تا کنار تو می کشاند.....

بعد یه عمر دلتنگی، چشمای خیس و غمگین
با یه بغل گلایه، میرم از روزگارت
غصه نخور، به جزمن هیچکس دلش از سنگ نیست
تو راست می گفتی انگار، چشمام با تو یه رنگ نیست
نمی دونم رفتن و به پای چی بذارم
بهونه ای ندارم که باز برات بیارم
می خوام برم از پیشت تا عادتت نباشم
نه ، نمی خوام با اشکام برات قفس بسازم
ساده بگم هنوزم چشمام به یادت خیسه
دستام پی بهونه برات شعر می نویسه
هنوز یه حس کهنه از تو برام می خونه
نم نم بارون دل و پیش تو می کشونه
حیف که دیگه فرصتی برای دل نمونده
فاصله انگار دیگه قصه مونو سوزونده
مي بيني سكوتم را!
مي بيني
درماندگي ام را؟!مي بيني
نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!مي بيني
ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هايشبانه ام را آرام كند؟!
مي بيني
هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشهجاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟!
مي بيني
؟!...ديگر
شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.ديگر
حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.ديگر
آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.مي بيني
دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات رامسح مي كند؟!
مي بيني
؟!...هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو
بيايي
...بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند
...مي بيني
؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!به ديوارها بنگر
...مي بيني
ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را
بر پيكرشان نقش كنم
!مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك
كند،
لااقل به هواي ديوار ها باز گرد
!!!
قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم
....باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.... سهم من در این لحظات تلخ دو چشم
خیس است و یک قلب شکسته.... قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی
دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛
احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده
است..... تمام نگاهم به قاب عکست است تو را میبینم
و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم و دوباره چشمهایم مثل
همیشه بهانه تو را میگیرند! چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا
گذاشتی ..... دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛ چند خاطره تلخ ؛
یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا! دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست
که دلم را با حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد
دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم پاک کند
و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است و یک بغض کهنه در
گلویم.... هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد تا از این
حال و هوای تلخ بیرون بیایم.... کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی
بدون تو یک کابوس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟
رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من
دیگر هیچ تنهایی نیست ؛ رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من
دیوانه وار تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری
تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت
برای من مقدس و عزیزی... تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی
داشت.... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم

من دیگه برنمی گردم ‚ اشکات رو هدر نکن
اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت

دیگر تحمل این همه دلتنگی و چشمانم طاقت این همه باریدن را ندارند
عادت به نبودنت اگر چون گیاه هرزه ای بر گیاه وجودم بپیچد سر به دامان که گریه کنم؟
باران دیدگانم توان سیراب کردن این باغ تشنه انتظار را ندارد
فصل گریه فصل دایمی دل من است در فراق تو !
آنكه مي گريد يك درد دارد وآنكه مي خندد هزارو يك درد

يارب دار
دنيا را تاريك گردانداغ دنيا
را افزون گردانآنچه
كاشتيم داغون كنآنچه
برداشتيم ويران كنمن
همينم نه آنم كه تو خواهيگر نمي خواهي
نخواه باش باشداگر
گذر از گناهم نكرديبخشاي
بر ديگران چون تو خواهينخواستم, نخواستم,نخواستم
لطف و كرمت را
بيش از اينببر ببر
ما را آنچهتو
وعده دادي زود زودديگر از ما نايي نمانده
از وجود ما
اثري نماندهآنچه بيني
نقش ضمير استنه يك وجود
بنده' مطلوببگذار
بگريم , بگريمديگر نخواستيم اين وادي ويران را

دریا دلان بهانه ی ساحل گرفته اند
درهای باز معجـزه را ؛ گل گرفته اند

مدتي است كه حتي خاطراتم را به فراموشي سپرده ام
خاطراتيكه امروزهمچون تصاويري مه الود مي نمايد
اي كاش زندگي برگشت پذير بود
اي كاش ميتوانستم عشق تو را حفظ كنم
من زندگي ام را قمار كرده ام
قماري كه برنده نداشت و زندگي برگشت پذير نيست
اري زندگي
اگرمي دانستم پايان كارم
تنهايست ازاول تنها مي شدماگرمي دانستم پايان
كارم نااميديست اميدوار نمي شدماگرمي دانستم پس از
آشنايي جدايست در خلوت تنهايي باقي مي ماندماگرمي دانستم
دوستي براي هر كس معنايي دارد كلمه دوستي رابه راحتيبرزبان نمي آوردم

بيا که ...
از خويش خانه و سرپناهي ندارم و باور كن كه به همه عمر در آرزوي آن هم نبوده ام اما در عمق آرزوي من است كه در دل تو خانه اي داشته باشم اگر چه به مساحت يك قلب.
پنجــره اي دارم به وسعت دلهــاي پـاك كه شيـشه هاي رنگارنگش به سوي تو و دنياي تو مي نگرم و چون تو را دارم ، همه دارم .
اگر سراسر گيتي از آن من بود و خداي ناخواسته تو نبودي .عرصه گيتي در ديده ام زندان بود ، نه زندان ، كه گورستان

زندگی سر گذشت در گذشت آرزوهاست
قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
اما جاده عشق همراهي نمي كند
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
اما درياي عشق سرابي بيش نبود
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري
قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

باز من و تنهایی و قلم و کاغذ
بازم دل گرفته و خسته
بازم
بازم ... ؟
نیست رهگذری آشنا
که دل خسته مرا به آواز بهار
به نم هوا
به طراوت گل
و روشنایی نور نشان دهد
شاید با زنگی آشتی دهد ؟
شاید ...
خورشید خاموش ، بهتر خموش
نیست کسی که بشکند تنهایی تو را
به تبسم بهاری
به نگاه رازقی
انتظار از نسیم بهاری
کو بهاری ؟
شاید نیست نسیم بهاری ؟
بدهد طراوت
به لحظه های بی خاطره
پاک کند غبار از ذهن
از قلب
باز مینویسم
از تنهاییم
روی ذهن سفید ترانه ها
با قلم جاودانگی
چه کسی تنهای مرا میشکند ؟
چه کسی از پس غروب تنهایی
با لطافت محبت
با گرمی عشق
میشکند ؟
ای خورشید چه انتظار بیهوده
ندیدی ؟ چه کسی روشنایی خورشید رو شکست
اری حالا خورشید خاموشم
هنوز امید به انتظار بیهوده
که شاید
بشکند تنهای مرا دوباره
روشنایی بخشد به خورشید خاموش
آیا کسی تنهایی مرا میشکند ؟
یک دوست ...
یک آشنا ...
یک غریبه ...
شاید ...


خيلي سخته اون چيزي که.................تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني...................که ديگه دوسش نداري
خيلي سخته که نباشه...................هيچ راهي براي اشتي
خيلي سخته اون کسي که...........گفت واسه چشات ميميره

