
در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم
روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد
دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم
دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده
به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم
یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...
نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم
حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره
شاید باز دلتنگ شدم
دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه
...
چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...
دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده
دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه
از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم
سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...
خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی

خسته ام از حرف سكوت
خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است
مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات
شايد باز نتوانم
اما من پر از فردايم
من مقلوب ديروز نخواهم شد
گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره
بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را
من پر از فردايم
در افق فردايم انتظار جايي ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها
به دنبال دري به سوي اميد

اونی که می خواستم عهدشو شکست و
به پای عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهتر و شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواس رسید و
مثل تموم مردا بی وفا شد
اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام دادش که دیگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد
اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده
که دور دور رفته ای اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم و
اشکهای خداحافظی را برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم خودم را قسمت کردم
تو را سهم تمام رویاهایم کردم انصاف نبود
تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم
پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی برای خداحافظی خیلی دیر
بود...................خیلی دیر

اگه اومدی اینجا بدون یه روز انتقام گریه هایی که به خاطر تو بود اشکی که به خاطر تو ریختم.دلی که به خاطر تو شکستم و......همه وهمه رو ازت خوام گرفت همینجور که زندگیم رو خراب کردی زندگی رو برات تلخ می کنم هیچ وقت فراموش نمی کنم هیچ وقت....
چگونه فراموشت کنم
چگونه فراموشت کنم تورا
که ازخرابهای هرزگی
به قصرشیرین عشق هدایتم کردی
وعاشقی بی قرارویاری با وفا برای خویش ساختی
آهوبره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
وبرای اشکهای اوشانه هایت را ارزانی داشتی
وبا صداقت عاشقانه ات دلش را به درد اوردی
چگونه فراموشت کنم تورا
که سالهادرخیالم سایه ات را می دیدم
وطپش قلبت را حس می کردم
وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعامی کردم
که خدایاپس کی اورا خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تورا
عزیزراه دورم بی تو چه سوت وکورم
بی تو به مفت می ارزم به دنیا زیر قرضم
قربونت برم الهی شاپرک سفیدم
روزنه ی امیدم خورشید دل طلاییم
قصیده ی رهاییم حالا که حرف دل وراه دلامون یکی شد
آسمون پرستاره ی شبامون یکی شد
هرچی که دارم مال تو باقی عمرم مال تو
شعرهای عاشقونم اگه نمردم مال تو
مال ومنالی ندارم ,مال ومنالی ندارم
اما ستاره هارو هرچی شمردم مال تو
توی قمار زندگی هرچی که باختیم پای من
هرچی که بردم مال تو
قوربونت برم الهی عزیز راه دورم
حالا که ماروزوروزگارمون یکی شد
شبهای مهتابی وشبهای تارمون یکی شد
روزگارشبهای تارش مال تو
روزگارسردی ویاسش مال من
همه سرفرازی وعشق وامیدش مال تو
عزیز راه دورم
حالا که عطر نفسهات برام ارزونی کردی
با من نامهربون این همه مهربونی کردی
با من نامهربون این همه مهربونی کردی
زندگی صدای چلچله های سبزاراش مال تو
غرش وپنجه ی ببرهای درندش مال من
زندگی نم نم بارون وعطرشالیزارهاش مال تو
آفتاب داغ کویر وتیغ برندش مال من
پرپروازپرندهای عاشق مال تو
چشم جغدوزهر مارهای کشنداش مال من
عزیز راه دورم بی تو چه سوتو کورم
به تو یاد دادم عاشق شدن را
ودلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
وعاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشترهاازخدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت راازمن دریغ کن وبگذاربا غم خویش تنها بمانم

اکنون که رفتی
فردا و فرداهای من با تنهایی اجین شده
می دانستم روزی فرا می رسد که باید بگویم:
ای کاش عاشق نمی شدم
و می دانم آنروز می رسد که میگویی:
ای کاش قدرعشقش را می دانستم !
اما افسوس که آن روز من هیچ کس را به قلب خسته ام راه نخواهم داد
برو و برای همیشه برو تا دیگر نشانی از قلب همچون سنگت برایم باقی نماند
برای همیشه سفر کن از این دیار و محو شو در دنیا
آنقدر محو که اگر لحظه ای فکرت به ذهنم خطور کرد با تندی آنرا برانم و بگویم :
درخون خنجری که به قلبم زد غرق شد

شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ،
ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم.
وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ،
به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ...
قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ،
قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم .....

از وقتي رفته اي تازه فهميده ام معني تنهايي را و درك كرده ام با
تمام وجود دلتنگي را . چقدر جاي تو خالي است . در خانه انگار
سقف پايين تر آمده و ديوارها نزديك تر شده اند . احساس مي كنم
مي خواهند مرا در خويش بفشارند . چقدر تاريك است حتي وقتي كه
تمام چراغ ها را روشن مي كنم . نگاه پنجره سرد است . آينه را غبار
گرفته . چقدر پير و شكسته شده ام . نمي دانم چرا شمعداني ها
دارند خشك مي شوند ؟ من كه مرتب به آنها آب مي دهم . شايد
آنها هم تو را بهانه كرده اند . از وقتي رفته اي ، تازه فهميده ام
بخشي از وجود من بودي . از وقتي رفته اي تازه فهميده ام چقدر ..

ديگر كسي به بيكسي من گواه نيست
دردا به سينه اي دل من را پناه نيست
روزي پناهگاه من دلشكسته بود
اين شانه هاي سرد كه مرا تكيه گاه نيست
از من بدل مگيره كه اين ديدگان تر
ديگر براي آمدن تو براه نيست
حتي براي آمدن تو به خود نخواهم گفت
شبهاي بي ستاره ي قلبم ، سياه نيست
عمري به انتظار اين كه بياي نشسته ام
آيا تمام زندگي من تباه نيست ؟!

اين روزها پر دلتنگيم نميدونم بايد چي کار کنم؟به کدوم معبد دخيل ببندم...به کدوم حقيقت چنگ بندازم...
کاش ميتونستم بگم که چه اتيشي افتاده به جونم!تمومه وجودم بي قراري ميکنه يه چيزي مثه خوره افتاده به جونم...نميدونم ميتونم اين روزاي تشنه رو تحمل کنم يا نه؟يادم رفته کجاي اين دنيا هستم ميون اين همه ازدحام بازم تنهام دستاي شعرم پر ترک شده...
اين انتظار لعنتي بدجوري افتاده به روحم تا حالا شده روزاتو بشماري اما ندوني کجاي تاريخي؟تاريخ واسه من معنيش رو از دست داده...يه روزاي اون قدر داغ و سوزان مينوشتم که خودم توي لايه هاي نوشته ها گم ميشدم نميفهميدم من عاشقم يا او؟به گذشته که فکر ميکنم ميبينم که هميشه تنهايي بار احساس رو ميکشيدم حالا شونه هام خسته شده دنبال شونه هايي ميگردم که بتونم واسه هميشه روش حساب کنم...با اغاز سال نو تصميم گرفتم وجودم رو از کينه خالي کنم تا بتونم ببخشم خواستم نشون بدم که ميتونم باز هم ببخشم نه اينکه اونا ارزش بخشيدن رو دارن...حالا يکي هست که تا اخرش ميتونم رو رفاقتش حساب کنم.ازش ممنونم که هميشه پيشم بوده تنهام نذاشته و زخمهاي نامردي رو يکي يکي با بودنش درمان کرده....

گریه کن:
به حال من خراب
که به خاطر هیچ و پوچ
در شرف مرگ است
گریه کن:
وقتی که دوری من را حس می کنی
وقتی که تنهایی را تنها حس می کنی
و وقتی که ناخودآگاه یاد من می افتی
تا شاید آن بتواند مرهمی باشد
گریه کن:
این تنها چیزی است که
هیچ کس به خاطر آن پول نمی گیرد
هیچ کس به خاطر آن مسخره ات نمی کند
و هیچ کس به خاطر آن به تو نمی خندد.
گریه کن
این تنها وصیتی است که من برایت دارم
امید دارم که حداقل به این عمل کنی
چون تنها راه ارتباط منو توست
تا هیچ وقت تنها نباشی


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم مبینا
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیزها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیزها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را...
حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی مبینا
آسمان امشب به حالم گریه کن روح تب دار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد شانه احساس من شمشیر خورد
بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت رفت و من در پیش پایش گم شدم
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل

بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و
درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو
من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از
فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ
شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود
دلم که می گرفت صدایت می زدم
نغمه ای تازه می شدم برایت
خوب می دانستم اما
ماندنی نیستیروز گار خوشبختی ام چه
کوتاه بودامان از دلم که می خواست کنارم باشی تا ابد
نماندی...
به همین راحتی
رفتی و
یکباره رفتنت اخر
بی دلیل ماند برایمهیچ نمی گویم
سکوت می کنم تا خاطره ای بد نشود
لحظه های کنار هم بودنمان
رفتی...
بدان اما دلم در هوای توست
و
انتظار دوباره دیدنت رنجم می دهد تا همیشه
چه مانده برایم از تو
سوغات رفتنت
چشمهایی پر از اشک
پلک هایی پر از اشفتگی
یاد لحظه های کنار هم بودنمان که می افتم
در دلم نو می شود همه غصه های کهنه
خسته ام از روزگار
که پس از من ...؟
وای....
خدایا...
که پاسخ مرا خواهد داد....؟
خدایا اورا خشنودم... از خاطر هر آنچه با من و دلم....
روا داشت....
گر به آتش کشید و...
آشیان دلش در طوفان بی کسی گردان باد...
هر انکه پس از من...
عشق او را دهد در دل راه...
خواهد سوخت در آتش آه دل من...
چشمانش جام خون... هر انکه دستانی را در دست گیرد که...
دیر زمانی در میان دستان من بود...
از آسایش به دور و عمرش کوتاه
انکه نازنین مرا... لحظه ی گیرد در آغوش...
به کامش نگذرد روزگار...
به جامش زهری باشد هر آنچه که نوشد...
آنکه نازنین مرا .... از من بگیرد...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم یادگرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم از چی بگم
می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو میشکنه میخوام بشم همون آدم قبل کسی که از سنگ بود ودور و برش دیواری از سکوت وبی تفاوتی دو روزه دنیا ارزش اینو نداره که بخوادهمه اش به غصه وغم بگذره
می خوام برم جایی که هیچ کسی منو نشناس
اینجا نمی تونه جزیره ی بهشت من باشه می خوام تنها باشم
از خودم هم دور بشم نباشم
نبـــــــــاشــــــــــــم

ای کاش بهم نمی گفتی ديگه نمی خوام ببينمت . .
ای کاش بهم نمی گفتی ديگه برام گل سرخ نيار . . که . .
می تونستم برات هر روز گل سرخ بيارم . .
ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم . .
ای کاش می تونستم بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم . .
ای کاش اشکی داشتم که هديه می کردم . .
ای کاش با من بودی . . ای کاش من خودم بودم . .
ای کاش يکم صبرم زياد تر بود . . فقط يکم . .
ای کاش يکم اون روز رو فراموش می کردم . .
ای کاش تمام اين کاش ها واقعی بودن
که پس از من ...؟
وای....
خدایا...
که پاسخ مرا خواهد داد....؟
خدایا اورا خشنودم... از خاطر هر آنچه با من و دلم....
روا داشت....
گر به آتش کشید و...
آشیان دلش در طوفان بی کسی گردان باد...