تبليغاتX
اي که دور از من در ياد مني با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من .قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من تنها تویی محبوبم



تو دنیای منی

و عشقت خورشید تابان من

تو بال و پر منی

و پرواز من فقط بسوی توست

تو انتخاب منی

و ماندگارتر از تو نیست

تو برای منی

برای من آمدی

و من دوستت دارم

پر شده ام از تو

و از تو دور نمی شوم.

نه می توانم نه می خواهم که که از عشقت بگریزم

من که قادر نیستم

نمی شود

می دانی ،محال است بی

عشق تو ثانیه ایی بگذرد

بی تو و بی عشقت

این جهان برای من و دلم

قبریست تیره وتار.

من بخاطر تو هستم و تو بخاطر من

ما برای با هم بودن آمده ایم

نه برای جدا شدن

جدایی در فکر و روح ما نمی گنجد

مگر در مسیر تقدیر که از دست ما خارج است

اما در ما جزء عشق هیچ فلسفه ایی نیست

تو عمر مرا انباشته کردی از خودت

در تمام لحظه هایم نقش داری

محکم و با ثبات خودت را در من حک کرده ایی

و من با تو می روم هر جا که بروم

با تو زندگی می کنم

و تا ابد عاشق توام.

 

خدا رو مي خوام نه واسه اين که ازش چيزي بخوام

خدا رو مي خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ي جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولي نه واسه ي زيبا و زشت

خدا رو مي خوام نه واسه خودم که باشم يا برم

خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ آخرم

خدا رو مي خوام نه واسه سکه و سکو يا مقام

خدا رو مي خوام که فقط "تو رو نگه داره برام"

خدا رو دوست دارم واسه اين که تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو يادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خيلي دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمي ذاره

خدا رو دوست دارم واسه اين که حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه هميشه لبخند مي زنه

خدا رو دوست دارم واسه اين که من و تو با هميم

خدا رو دوست دارم که مي دونه ما عاشق هميم

وقتي دستام توي دستات

ميشينه حرفت به قلبم

ميگيره وقتي نباشي

همه چي بيرنگ و من مات

وقتي خيره ام توي چشمات

واسه من مثل يه گنجه

بودنت پايان رنجه

ميميرم از من اگه روزي عزيز دلت برنجه

تو تو آغوش منو من توي آغوش خدا

بي تو نه ستاره و نه قصه و شعر و صدا

دست تو تو دستمه انگاري دنيا با منه

آسمون و دريا و لحظه ي رويا با منه

مگه ميشه بي تو بود؟ مگه ميشه بي تو نوشت؟

تويي كه همسفر جاده سخت سرنوشت

ميمونيم تا آخرش با همو از هم ميخونيم

فاصله يه دريا هم باشه ما عاشق ميمونيم

وقتي دستام توي دستات

ميشينه حرفت به قلبم

ميگيره وقتي نباشي

همه چي بيرنگ و من مات

وقتي خيره ام توي چشمات

واسه من مثل يه گنجه

بودنت پايان رنجه

ميميرم از من اگه روزي عزيز دلت برنجه

محبوبه جانم اینو بدو عزیزم همیشه در قلب من خواهی بود گرچه قلبم از دست نا مردان خنجر خورد اما تو مرحمی بودی بر زخم و همیشه تو را می پرستم  جیگرم دوستت دارم محبوبه جانم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/30ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره

 وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

 وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه

 وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته

 وقتي چشمات تهي از تصويرشد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه

 وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي آغوشت جا ميگرفت

 وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاش هميشه بين دستات بود

 وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

چشم خود را به تو مدیونم من

محبوبه جانم اگر عشق تو نبود :

چشم من همچون ابر مثل ابری انبوه آنقدر میبارید تا جهان خانه ی ظلمت می شد

لب خود را به تو مدیونم من اگر عشق تو نبود :

لب من چون گل پژمرده ی باغی می شد و لب از بوسه تهی

هستیم را به تو مدیونم من اگر عشق تو نبود :

کوچه ها قصه ی سرد،خانه ها لانه ی زرد،چشمه ها خاکی و خشک ودر اندیشه ی بیهودگیم ناگهان میمردم .

هر روز که ميگذره بيشتر دوست دارم

با تو الفبای عشق را آموختم

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و کلبه عشقمان بالیدم

تو همه گمشده ام شدی

حال که اینچنین شیفته توام ، باش تا در کنارت آرامش بیابم

اگر با تو باشم و نباشم

اگر پیش تو باشم و نباشم

اگر ماه من باشی و نباشی

به اندازه لحظه های بودن و نبودن دوستت دارم

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت
مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی من همیشه
سخن ها دارم برای گفتن
غزل ها دارم برای از تو سرودن و
با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت
سیل ها دارند برای جاری ساختن
عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن
کاش می دانستی که من تو را
دوست دارم

اي نگاهت رونق فرداي من ، در تو معنا مي شود دنياي من


اي كلامت بهترين اثبات عشق
،‌ با تو ماندن آرزوي روياي من

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 3:38 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



دوستت دارم

یعنی اگر لحظه‌ای دلتنگ شدی

و آن درد همیشگی‌ به سراغت آمد،

اگر غم همنشین دلت شد

وقتی‌ حتی برای لحظه ای

حس میکنی‌ تنهایی‌

و بهانه ای برای ماندن نداری

و در قلبت چیزی سنگینی‌ می‌کند

و جایی‌ برای رفتن نداری،

پناهگاهت خواهم بود....

در لحظه ی غمگین تنهاییت،

در آن کوچک لحظه ای

که انگار دنیا

تو را نمیشناسد،

با تو خواهم بود….

وقتی‌ قلبت میشکند

و اشک‌هایت جاری میشود

با تو خواهم نشست

و خواهم گریست

و خواهم ماند

و خواهم پیوست

و یکی‌ خواهم شد

و تقسیم خواهم کرد….

وقتی‌ دنیا بر تو سخت می‌گیرد

و با تو نامهربانی می‌کند

وقتی‌ به انتها میرسی

‌و نا امیدی از آغاز دوباره،

من هستم،

خواهم بود،

و دوستت خواهم داشت

عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم


بیا با من قدم بزن تو کوچه ی درد و دلام
بشکن تنهایی من با یه تبسم یا سلام


پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره
بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره

عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم


بیا با من قدم بزن تو کوچه ی درد و دلام
بشکن تنهایی من با یه تبسم یا سلام


پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره
بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره

کی از تو مهربون تره وقتی غریب و بی کسم
با شوق حس عطر تو تازه میشه هر نفسم


عشق من و پیدا بکن از نامه های گم شده
شاید بفهمی این دلم از خود چرا بی خود شده

عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم
 

من تو رو دوست دارم اندازه دنیا
نمیتونم که بمونم بی تو اینجا
شبا وقتی میمونم خسته و تنها

تا بیای میشمرم ثانیه ها را
تو همونی . سهم من از عاشقی و آشنایی
اگه دوری اگه نزدیک . با دل من همصدایی
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا
غمگین و تنها بودم وقتی تو پیدا شدی . گل باغم شدی
واسه تشنگیها . یه بهانه تا من بمونم اینجا
من میخوام پنجره ها رو به خورشید وا بشه
شب دلتنگی از این خونه بره . تو بمونی
من میخوام روزای بد . روز آفتابی بشه
شب خاکستری . مهتابی بشه . تو بمونی
تو بمونی . تو که دستات داره بوی مهربونی

و پیداش کردم ، خدا این عشق را بهم هدیه داد...

محبوبه عزیزم، تو همون هدیه هستی که خدا بهم داد،

نمیدونم شاید خودت هم هنوز ندونی که چقدررر دوستت

 دارم ولی اینو توو این خونه عشقمون بهت میگم که تمام

دنیای من شدی و هستی و خواهی بود...

دوستت دارم عزیزم و همیشه کنارتم و میخوام که کنارم باشی...

 -----------------------------------

 

پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوست دارم

 

عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم

عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم

خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوست دارم

توی وقت تنها یی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوست دارم

همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوست دارم

 محبوبه من....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



و پیداش کردم ، خدا این عشق را بهم هدیه داد...

محبوبه عزیزم، تو همون هدیه هستی که خدا بهم داد،

نمیدونم شاید خودت هم هنوز ندونی که چقدررر دوستت

 دارم ولی اینو توو این خونه عشقمون بهت میگم که تمام

دنیای من شدی و هستی و خواهی بود...

دوستت دارم عزیزم و همیشه کنارتم و میخوام که کنارم باشی...

 -----------------------------------

 

پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوست دارم

 

عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم

عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم

خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوست دارم

توی وقت تنها یی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوست دارم

همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوست دارم

 محبوبه من....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه

...

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد

 

 

 

اونی که می خواستم عهدشو شکست و
 به پای عشق جدید نشست و
 چش روی آرزوم همیشه بست و
 پشت مه پنجرمون رها شد
 اونی که می خواستم مث اشک چکید و
 تو طول راه یهو یکی رو دید و
 صدای از ما بهتر و شنید و
 به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
 تو راه که می رفت به یکی سپرد و
 تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
 یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
 اونی که می خواستم دل ازم برید و
 بین گلا یه گل تازه چید و
 به اونی که دلش می خواس رسید و
 مثل تموم مردا بی وفا شد
 اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
 یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
 اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
 به خاطر اون به ما گفتش بد و
 عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
 پیغام دادش که دیگه برنگرد و
 بد بودن ما رو بهونه کرد و
 غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
 هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
 قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
 زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
 اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
 خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
 تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
 بازیچه ی چشمای مردم شد و
 وارد عشق صد و چندم شد و
 توی خیال کس دیگه جا شد
 اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده

 

فکر میکردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای

که دور دور رفته ای اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم و

اشکهای خداحافظی را برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم خودم را قسمت کردم

تو را سهم تمام رویاهایم کردم انصاف نبود

تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم

پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی برای خداحافظی خیلی دیر

بود...................خیلی دیر

 

 اگه اومدی اینجا بدون یه روز انتقام گریه هایی که به خاطر تو بود اشکی که به خاطر تو ریختم.دلی که به خاطر تو شکستم و......همه وهمه رو ازت خوام گرفت همینجور که زندگیم رو خراب کردی زندگی رو برات تلخ می کنم هیچ وقت فراموش نمی کنم هیچ وقت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



چگونه فراموشت کنم

چگونه فراموشت کنم تورا

که ازخرابهای هرزگی

به قصرشیرین عشق هدایتم کردی

وعاشقی بی قرارویاری با وفا برای خویش ساختی

آهوبره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی

وبرای اشکهای اوشانه هایت را ارزانی داشتی

وبا صداقت عاشقانه ات دلش را به درد اوردی

 

چگونه فراموشت کنم تورا

که سالهادرخیالم سایه ات را می دیدم

وطپش قلبت را حس می کردم

وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعامی کردم

که خدایاپس کی اورا خواهم یافت

چگونه فراموشت کنم تورا

 

عزیزراه دورم بی تو چه سوت وکورم

بی تو به مفت می ارزم به دنیا زیر قرضم

قربونت برم الهی شاپرک سفیدم

روزنه ی امیدم خورشید دل طلاییم

قصیده ی رهاییم حالا که حرف دل وراه دلامون یکی شد

آسمون پرستاره ی شبامون یکی شد

هرچی که دارم مال تو باقی عمرم مال تو

شعرهای عاشقونم اگه نمردم مال تو

مال ومنالی ندارم ,مال ومنالی ندارم

اما ستاره هارو هرچی شمردم مال تو

توی قمار زندگی هرچی که باختیم پای من

هرچی که بردم مال تو

 

قوربونت برم الهی عزیز راه دورم

حالا که ماروزوروزگارمون یکی شد

شبهای مهتابی وشبهای تارمون یکی شد

روزگارشبهای تارش مال تو

روزگارسردی ویاسش مال من

همه سرفرازی وعشق وامیدش مال تو

عزیز راه دورم

حالا که عطر نفسهات برام ارزونی کردی

با من نامهربون این همه مهربونی کردی

با من نامهربون این همه مهربونی کردی

زندگی صدای چلچله های سبزاراش مال تو

غرش وپنجه ی ببرهای درندش مال من

زندگی نم نم بارون وعطرشالیزارهاش مال تو

آفتاب داغ کویر وتیغ برندش مال من

پرپروازپرندهای عاشق مال تو

چشم جغدوزهر مارهای کشنداش مال من

عزیز راه دورم بی تو چه سوتو کورم

 

به تو یاد دادم عاشق شدن را

ودلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را

وعاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد

پیشترهاازخدا بی خبران می گفتند

که عشق منطق را نمی شناسد لعنت بر آنها

دستت را از من بگیر سرت را از روی شانه هایم بردار

عطر نفسهایت راازمن دریغ کن وبگذاربا غم خویش تنها بمانم

اکنون که رفتی

فردا و فرداهای من با تنهایی اجین شده

می دانستم روزی فرا می رسد که باید بگویم:

ای کاش عاشق نمی شدم

و می دانم  آنروز  می رسد که میگویی:

ای کاش قدرعشقش  را می دانستم !

اما افسوس که آن روز من هیچ کس را به قلب خسته ام راه نخواهم داد

برو و برای همیشه برو تا دیگر نشانی از قلب همچون سنگت برایم باقی نماند

برای همیشه سفر کن از این دیار و محو شو در دنیا

آنقدر محو که اگر لحظه ای فکرت به ذهنم خطور کرد با تندی آنرا برانم و بگویم :

درخون خنجری که به قلبم زد غرق شد

شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ،
ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم.
وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ،
به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ...
قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ،
قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم
.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



از وقتي رفته اي  تازه فهميده ام معني تنهايي را و درك كرده ام با

تمام وجود دلتنگي را . چقدر جاي تو خالي است . در خانه انگار

سقف پايين تر آمده و ديوارها نزديك تر شده اند . احساس مي كنم

مي خواهند مرا در خويش بفشارند . چقدر تاريك است حتي وقتي كه

تمام چراغ ها را روشن مي كنم . نگاه پنجره سرد است . آينه را غبار

گرفته . چقدر پير و شكسته شده ام . نمي دانم چرا شمعداني ها

دارند خشك مي شوند ؟ من كه مرتب به آنها آب مي دهم . شايد

آنها هم تو را بهانه كرده اند . از وقتي رفته اي ، تازه فهميده ام

بخشي از وجود من بودي . از وقتي رفته اي تازه فهميده ام چقدر ..

ديگر كسي به بيكسي من گواه نيست

 

دردا به سينه اي دل من را پناه نيست

 

روزي پناهگاه من دلشكسته بود

 

اين شانه هاي سرد كه مرا تكيه گاه نيست

 

از من بدل مگيره كه اين ديدگان تر

 

ديگر براي آمدن تو براه نيست

 

حتي براي آمدن تو به خود نخواهم گفت

 

شبهاي بي ستاره ي قلبم ، سياه نيست

 

عمري به انتظار اين كه بياي نشسته ام

 

آيا تمام زندگي من تباه نيست ؟!

اين روزها پر دلتنگيم نميدونم بايد چي کار کنم؟به کدوم معبد دخيل ببندم...به کدوم حقيقت چنگ بندازم...

کاش ميتونستم بگم که چه اتيشي افتاده به جونم!تمومه وجودم بي قراري ميکنه يه چيزي مثه خوره افتاده به جونم...نميدونم ميتونم اين روزاي تشنه رو تحمل کنم يا نه؟يادم رفته کجاي اين دنيا هستم ميون اين همه ازدحام بازم تنهام دستاي شعرم پر ترک شده...

اين انتظار لعنتي بدجوري افتاده به روحم تا حالا شده روزاتو بشماري اما ندوني کجاي تاريخي؟تاريخ واسه من معنيش رو از دست داده...يه روزاي اون قدر داغ و سوزان مينوشتم که خودم توي لايه هاي نوشته ها گم ميشدم نميفهميدم من عاشقم يا او؟به گذشته که فکر ميکنم ميبينم که هميشه تنهايي بار احساس رو ميکشيدم حالا شونه هام خسته شده دنبال شونه هايي ميگردم که بتونم واسه هميشه روش حساب کنم...با اغاز سال نو تصميم گرفتم وجودم رو از کينه خالي کنم تا بتونم ببخشم خواستم نشون بدم که ميتونم باز هم ببخشم نه اينکه اونا ارزش بخشيدن رو دارن...حالا يکي هست که تا اخرش ميتونم رو رفاقتش حساب کنم.ازش ممنونم که هميشه پيشم بوده تنهام نذاشته و زخمهاي نامردي رو يکي يکي با بودنش درمان کرده....

گریه کن:

به حال من خراب

که به خاطر هیچ و پوچ

در شرف مرگ است

گریه کن:

وقتی که دوری من را حس می کنی

وقتی که تنهایی را تنها حس می کنی

و وقتی که ناخودآگاه یاد من می افتی

تا شاید آن بتواند مرهمی باشد

گریه کن:

این تنها چیزی است که

هیچ کس به خاطر آن پول نمی گیرد

هیچ کس به خاطر آن مسخره ات نمی کند

و هیچ کس به خاطر آن به تو نمی خندد.

گریه کن

این تنها وصیتی است که من برایت دارم

امید دارم که حداقل به این عمل کنی

چون تنها راه ارتباط منو توست

تا هیچ وقت تنها نباشی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم مبینا

 

سکوت را فراموش می کردی

 

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

چشمهایم را می شستی

 

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

 

تا من بر سکوت نگاه تو

 

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

 

ای کاش می دانستی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

هرگز قلبم را نمی شکستی

 

گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

لحظه ای مرا نمی آزردی

 

که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای

 

و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد

 

ای کاش می دانستی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

همه چیز را فدایم می کردی

 

همه آن چیزها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای

 

و سال ها برایش گریسته ای

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

همه آن چیزها که در بندت کشیده رها می کردی

 

غرورت را... قلبت را...

 

حرفت را

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

دوستم می داشتی

 

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

 

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

و مرا از این عذاب رها می کردی 

ای کاش تمام اینها را می دانستی مبینا

 

 

آسمان امشب به حالم گریه کن روح تب دار مرا پاشویه کن

آتش افکند عاشقی بر حاصلم گریه کن در مجلس ختم دلم

گریه کن ای عشق روحم تیر خورد شانه احساس من شمشیر خورد

 

بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت رفت و من در پیش پایش گم شدم

 

آه عجب کاری به دستم داد دل 

هم شکست و هم شکستم داد دل

 

 

 

بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و

 درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو

 من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از

فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ

شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود 

  

دلم که می گرفت صدایت می زدم

نغمه ای تازه می شدم برایت

خوب می دانستم اما ماندنی نیستی

روز گار خوشبختی ام چه کوتاه بود

امان از دلم که می خواست کنارم باشی تا ابد

نماندی...

به همین راحتی

رفتی و

یکباره رفتنت اخر بی دلیل ماند برایم

هیچ نمی گویم

سکوت می کنم تا خاطره ای بد نشود

لحظه های کنار هم بودنمان

رفتی...

بدان اما دلم در هوای توست

و

انتظار دوباره دیدنت رنجم می دهد تا همیشه

چه مانده برایم از تو

سوغات رفتنت

چشمهایی پر از اشک

پلک هایی پر از اشفتگی

یاد لحظه های کنار هم بودنمان که می افتم

در دلم نو می شود همه غصه های کهنه

خسته ام از روزگار

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



که پس از من ...؟

وای....

خدایا...

که پاسخ مرا خواهد داد....؟  

خدایا اورا خشنودم... از خاطر هر آنچه با من و دلم....

روا داشت....

گر به آتش کشید و...  

آشیان دلش در طوفان بی کسی گردان باد...

هر انکه پس از من...

عشق او را دهد در دل راه... 

خواهد سوخت در آتش آه دل من...

چشمانش جام خون... هر انکه دستانی را در دست گیرد که...

دیر زمانی در میان دستان من بود...

از آسایش به دور و عمرش کوتاه 

انکه نازنین مرا... لحظه ی گیرد در آغوش...

به کامش نگذرد روزگار...

به جامش زهری باشد هر آنچه که نوشد...  

آنکه نازنین مرا .... از من بگیرد...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم یادگرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم از چی بگم

می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو میشکنه میخوام بشم همون آدم قبل کسی که از سنگ بود ودور و برش دیواری از سکوت وبی تفاوتی دو روزه دنیا ارزش اینو نداره که بخوادهمه اش به غصه وغم بگذره

می خوام برم جایی که هیچ کسی منو نشناس
اینجا نمی تونه جزیره ی بهشت من باشه می خوام تنها باشم

از خودم هم دور بشم نباشم
 نبـــــــــاشــــــــــــم

ای کاش بهم نمی گفتی ديگه نمی خوام ببينمت . .

 ای کاش بهم نمی گفتی ديگه برام گل سرخ نيار . . که . .

 می تونستم برات هر روز گل سرخ بيارم . .

 ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم . .

 ای کاش می تونستم بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم . .

ای کاش اشکی داشتم که هديه می کردم . .

 ای کاش با من بودی . . ای کاش من خودم بودم . .

ای کاش يکم صبرم زياد تر بود . . فقط يکم . .

ای کاش يکم اون روز رو فراموش می کردم . .

 ای کاش تمام اين کاش ها واقعی بودن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



که پس از من ...؟

وای....

خدایا...

که پاسخ مرا خواهد داد....؟

 

 

خدایا اورا خشنودم... از خاطر هر آنچه با من و دلم....

روا داشت....

گر به آتش کشید و...

 

 

آشیان دلش در طوفان بی کسی گردان باد...

هر انکه پس از من...

عشق او را دهد در دل راه...

 

خواهد سوخت در آتش آه دل من...

چشمانش جام خون... هر انکه دستانی را در دست گیرد که...

دیر زمانی در میان دستان من بود...

از آسایش به دور و عمرش کوتاه

 

انکه نازنین مرا... لحظه ی گیرد در آغوش...

به کامش نگذرد روزگار...

به جامش زهری باشد هر آنچه که نوشد...

 

 

آنکه نازنین مرا .... از من بگیرد...

بهم گفت:دوست داري عاشق كسي بشي كه عاشقت نيست؟

 

گفتم نه....!!!

 

گفت دوست داري كسي رو تو قلبت جا بدي كه تو واسش مهم نيستي ؟

 

گفتم نه....!!!

 

گفت دوست داري واسه كسي بميري كه جون تو واسش مهم نيست؟

 

گفتم نه....!!!

 

گفت حاضري غرورتو به خاطر كسي بشكني كه....٬

 

تويه آغوش كسي باشي كه...٬

 

از لب كسي بوسه بگيري كه....٬

 

عشقتو باور نداره؟

 

گفتم نه....!!!!

 

گفت پس عشقتو هر چقدرم واقعي باشه٬چون يك طرفه است

 

بازم كافي نيست..!

 

يكم فكر كردم گفتم با دلم چه كنم؟؟؟؟

 

گفت يا عاشق نشو يا اگر عاشق شدي عاشق كسي باش كه عاشق تو باشد...

 

 

آسمان امشب به حالم گریه کن روح تب دار مرا پاشویه کن

آتش افکند عاشقی بر حاصلم گریه کن در مجلس ختم دلم

گریه کن ای عشق روحم تیر خورد شانه احساس من شمشیر خورد

 

بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت رفت و من در پیش پایش گم شدم 

 

آه عجب کاری به دستم داد دل 

هم شکست و هم شکستم داد دل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



خیلی سخته کسی دوست داشته باشی و اون اصلا ندونه کاش اصلا ندیده بودمت کاش تو رو به خیال نمیاوردم کاش همان لحظه جان داده بودم نمیدونم چرا تا تو رو دیدم دل از کنم بیرون رفت و عنان اختیار از دست دادم انگار که سالهاست مرده ام هیچ کس مرا به یاد رنجور خویش نمیاورد چقدر دور افتاده ام چقدر زود گم شده ام کاش همان لحظه دلم را از سینه بیرون می آوردم و چون دستمالی دور می انداختم هیچ کس نفهمید من عاشقم حتی.....!

سلام عزیزم دیروز که بهم زنگ زدی گرچه زیاد نتونستیم با هم حرف بزنیم اما انگار دوباره متولد شدم  انگار دنیا رو بهم دادن .خیلی حرف برای گفتن داشتم اما نتونستم بگم .عزیز فقط بدون اگه تو دنیا هیچی نداشته باشی یه قلب کوچیک اینجاست که برای تو زنده است .....

عزیزم فقد ازت یه چیزو می خوام که هیچ وقت تنهام نزار آخه...منم دل دارم

راستی یه چیزم هیچ وقت فراموش نکن که دووووووووووووستتتتتتتتتت دارم

قربون اون مهربونیت

چه می کنی باسرنوشت

*****

دلم برات تنگ شده بود

این نامه را واست نوشت

*****

فدای تو نمی دونی

بی تو چه دردی می کشم

*****

اگه بخوای واست می گم

به آخر خط رسیدم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه

 به خدا التماس ميکنه!!

شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه

 و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!

مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو

 تو دريايي از اشک ميخوابه!!

ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني مبینا

 

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...

چرا شيشه شکست؟

 مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.

شيشه ي پنجره را زود شکست.

 کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست،

عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

 اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

 از خودم مي پرسم ؟

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟

 دل من سخت شکست اما،

 هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

 

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم

 

اما به نياموخت كه چگونه زندگي كنم

 

تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم

 

اما به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم

 

 

بنام آنی که میداند در دل تنهای من چه میگذرد؟؟!!

 

نمی دونم چرا به تنهای حسادت میکنم ؟!!

 

شاید به خاطره اینکه که هم دوستش دارن .چون همه باهاشن

 

چون تنهای کار هر کسی نیست .

 

تنها ترین کس تنها خوشبخترینه . خوشبخترین

 

نمی دونم شایدم منم تنهام ؟؟!!

 

شادی بهم سر نمیزنه ! خوبی بهم سر نمیزنه ! لبخند بهم سر نمیزنه!

 

زیبای بهم سر نمیزنه ! امید بهم سر نمیزنه ! مهربونی بهم سر نمیزنه

 

زندگی بهم سر نمیزنه ! ...

 

ولی چند نفر هستن که همیشه بهم سر میزنن :

 

غم بهم سر میزنه .  غصه بهم سر میزنه . گریه بهم سر میزنه .

 

دلگیری بهم سر میزنه . نا امیدی بهم سر میزنه . بد بختی بهم سر میزنه.

 

آوارگی بهم سر میزنه . بیچارگی بهم سر میزنه . ..

 

تنهای هم که هم اتاقیمه ...

 

شبا به امید چشات چشمامو رو هم می زارم

شاید توی خوابم بیای بشه باهات حرف بزنم

چشام شبا بارونیه به التماسه اون چشات

هی التماست می کنم . فقط برای یک نگاه

حالا دیگه چرخ فلک نمی چرخه به کام من

چه کار کنم . عاشقتم . اینه فقط گناه من

حالا حتی نبودنت برام یه دنیا بودنه

خیال نکن دروغ می گم . اشکام گواه حرفمه

خیال نکن میشه بری یه روزی از خاطر من

می خوام بازم بهت بگم : عاشقتم اینه فقط گناه من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



بعضی وقتا اینقدر کسی رو دوست داری که فراموش میکنی محبوب کسی هم هستی .

تقدیم به اون که یادش رفته چقدر دوستش دارم ، البته درستش اینه :

تقدیم به اون که نمی دونه چقدر دوستش دارم !

گفتم: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟ گفت: دوست داشتن...

گفتم: مگه ميشه همه ادما دلشون مي خواند عاشق بشند. گفت:اون كس كه

عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه

كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه

و از شنا كردنشم لذت مي بره. تو چشماش نگاه كردمو گفتم: تو چي

تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟ خيلي اروم گفت:

من خيلي وقته غرق شدم....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

 

 

دوست داشتم مبينا .....

 

 

خدا حافظ مبيناي روياي من

 

  

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي

كه يكبار زير آوار غرورش همه‌ي وجودت له شده.

 

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي.

 

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه، دونه‌هاي اشك گونه‌هاتو

خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري

 

چقدر سخته گل آروزهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار

تو خودت بشكني و اون وقت آرام زير لب بگي.

گل من باغچه نو مبارك.

 

 

کاش....

   می ماندی

   واکنون دلم نوای خوش تری می نواخت

   تا زنده ام هستی کجا؟

   در آبادی بعد از تو همیشه خراب دل

   در خاطر ودریاد بعد از تو همیشه تنهای دل

   مهم نیست که اکنون دلت

  به هوای کسی دیگر می تپد

 مهم آن است

 که من برای همیشه تنهایم

 

آن هم فقط به خاطر تو

 

 ای کاش می فهمیدی....

 

تقدیم به همیشگی ترین اما پایان یافته 

       Mobina

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.

 

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.

 

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.

 

 وقتي چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. 

 

وقتي به چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. 

 

وقتي شونه چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه

 

 

 

دوست دارم

 

                 مبينا

 

 

خدایا چرا تنها شدم

 

 

مبینا رو ازم گرفتن

 

 

 

 خدا حافظ مبینا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه 



 

غریبی بد دردیست.....من تو را می خواهم....

 

نه هیچ چیز دیگر را....

 

میان این همه اشنا من بی تو غریبه ام....

 

تو در حال عبوری از من از

 

 خاطره هایت از گذشته ها....

 

می دانم که طاقت نداری که باور کنی

 

من این همه ماه، برای دیدنت صبوری کردم.....

 

اما باور کن با صد هزار دریا هم نم توانی نفرت گذر اینهمه روزها و

 

 

هفته ها را از دلم پاک کنی....هیچ چیز جز با تو بودن ان همه قصه را

 

 فراموشم نمیکند....

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت

شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

در پناه سایه نیمه لرزان یک شمع برایت مینویسم.....

قلبم محکوم شد به ساده بودن!..غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!..

 

 احساسم محکوم شد به کم حرف بودن!..دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!!..

 

 چشمانم محکوم شد به مهربان بودن!..دستهايم محکوم شد به سرد بودن!!....

 

 پاهايم محکوم شد به تنها رفتن!.....آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!!!!!........

 

"وجودم" محکوم شد به" تنها" بودن!!!!..

 

.و "عشقم" محکوم شد به" مردن

 

 

خدایا

غریبم اشنا با خویش حتی نیستم بگذار برگردم

نمیبینم نمیدانم که حتی کیستم بگذار برگردم

 

نه با دیروز خرسندم نه با امروز حالایم غریبان است

خدایا من که فردا را پذیرا نیستم بگذار برگردم

 

به اسبی خسته میمانم رها کردم سوارم را و بارم را گذشت از عاشقی صعب است اگر می ایستم بگذار برگردم

 

خودم را عاقبت گم کرده ام در زیر بارانی که باریده است

خواهش می کنم بگذار یک امشب

...

به تنها جای ماندن های بی رفتن به دنیایی که دیگر نیستم برگردم

خداوندا

 

اگر نامم صدای اب را تا پای شیروانی ها و یا در خانه ها تا پای اتش می برد تقصیر باران نیست

 

عبوری بی عصا بی جای پا دارم و بر سقفی که سوراخ است میبارم

نمیبینم نمیدانم که سیر چیستم بگذار برگردم

 

سفر سخت است وفردا بی سبب پشت چراغ بی خطر مانده است 

کسی انسوی درهای قدیمی را نمی بیند

 

کسی دیوارها را با کلنگی بر نمی دارد

کسی دیگر نمی اید

 

خدایا نه

چرا دیوار من باشم؟چرا من تک چراغ ایستم؟

 

بگذار برگردم

تو گفتی می توانی باز گردی

 

گفته بودی زندگی زیباست

من هم زیستم

 

بگذار برگردم

بگذار برگردم

وقتی  مــــ̕ــــــــــــــــــــــــــــــردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید

 

مثل لکه ی ننگی که از صفحه ی زمین می زداﺋید

 

تنم روزی آغوش گرمی بود برای کسی که دوستش داشتم

 

وچشمان من  تصویری از تمامی احساساتم بود...

 

عریانم نسازید:

 

من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم

 

اشک هایتان ارزانیتان

 

ناله های بیهوده تان ارزانی خودتان

 

خوب می دانم 3 بار که خورشید غروب کند

 

من برای همیشه در خاطراتتان غروب خواهم کرد

 

میدانم خدای من خاک خوبی به من خواهد داد

 

تو روزی اندام تو را نیز در آغوش گیرم

 

روزی که دیر نخواهد بود

 

تاابد توی دلم میماند

 

يــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا  نـــــرم و آهسته مـــرا

 می خواند

گــــــــــــرمی
 لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم 

می مــاند

یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپيدش

پيداست

مثل لحظات خــــــوش كودكی ام
 
پر ز عــطر نفس شب

بـو هاست

يــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شيفته پـــــرواز است

توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است

يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد

آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين

می گويد

يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند

گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند


 

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاييـــــم را ديــد و رفت

 

ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــاي دلــــم خنديــــد و رفت

 

 

عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل ديــــــوانه را 

مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـيد و رفت؟

 

ماهــــي در تنــگ زنــــداني شده، حــــــرفي بــــزن 

از همــان تـــوري كه از دريــــا تو را دزديد و رفت 

 

"شـــعله ي ايـــن شمــــع آتش مــي زنـد بر جان تو" 

عاقبــــت پــــروانه اي ايـــــن جمله را نشنيد و رفت

 

آه! اين تصويـــر در آييـــنه تكــــراري شــــــده است 

باز هم اشــكي به روي گــــونــه اش لغـــزيد و رفت

 

"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟" 

عاشــقي دلسوختـــــه اين نـــكته را پرســــيد و رفت 

 

اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در گــــــذر 

آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت

 

غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد 

    يـــك فرشــــته آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت.

 

تقديم به کسی که همیشه

                در قلب من باقی خواهد ماند

    MOBINA

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

با من شريک شو در نان هر روزه‌ی

 

 تنهايی‌ام پر کن با حضورت ديوارهای غياب را

 

 مذهب کن پنجره‌ی ناموجود را

 

دری باش بالای همه‌ی درها که هميشه می‌توان آن را باز گذاشت.

شعر از دریا

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ

 

مي فروشم به شما

 

تا به آواز شقايق که در آن زندانيست

 

دل تنهاييتان تازه شود

 

چه خيالي چه خيالي

 

 مي دانم

 

پرده ام بي جان است...

 

خوب ميدانم حوض نقاشي من بي ماهي ست

 

من نمي دانم

 

که چرا ميگويند

 

اسب حيوان نجيبي ست، کبوتر زيباست؟

 

و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟

 

گل شبدر چه کم از لاله ي قرمز دارد؟

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه

 ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم

 که هـرگز سـنگ نشود

در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم

 

پرسیدم چیستی؟

 

گفت:غم

 

فکر کردم غم عروسکی است که میتوانم تا پایان عمر با آن بازی کنم اما...

اما بعدها فهمیدم عروسکی هستم که بازیچه غم شده ام...

امشب غريبانه در خلوت سراي تنهايي به دنبال پيك غم مي‌گردم،

غافل از اينكه دلم پيك غم است،

امشب از هر نسيمي كه از جانب يار مي‌وزد خبر از دلتنگي او

مي‌خواهم 

غافل ازاينكه خود دلتنگم،

امشب از آسمان سراغ ستارگان روشن را مي‌گيرم،  

غافل ازاينكه تمام وجودم مملواز ستارگان است  .

امشب وجودم سراغ صخره های دل شکسته را می گیرد

غافل از اینکه 

خود دلی شکسته دارم ..

كاش مي دانستي...!

 

هيچ كس مثل تو رفيق نبود...يار نبود...

 

 

آرامش تو مرهم زخم جان بود!

 

 

هيچكس مثل تو دستان گرم عشق را نمي شناخت

 

 

هيچكس مثل تو جاي امن عشق را بلد نبود

 

 

شبي كه به خاطر غرورت مرا آتش زدي

 

 

و خاطرات عشق فراموش شده مان را از بين بردي

 

شب مرگ روياها بود...شب شكستنم بود...!!

کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت


 کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت


  کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید

 

  کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید 

 

 نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود


 رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود

 

من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت

 

اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت

 

من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند

 

 اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند 

 

حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست

 

  کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست

نذار بهت عادت کنم .... جدائی سخته گل من

  تو میری و یادت میره ...میشکنه تنها دل من

  نذار بهت عادت کنم ...دچار یعنی موندگار

توکه نمیمونی پیشم... داغت رو دلم نذار

کنار عطر روسریت... نذار بهار و گم کنم

نذار که تو شب چشات را فرار و گم کنم

نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه

ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب خیال

قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

روزي نيست كه به يادت نباشم

 

خوب شد غمهايت به من به ارث رسيد...

 

خوب شد اين روزها را تجربه نمي كني

  

در كنارم نيستي و اين نبودنت

 

آدم را تلخ مي كند

 

و تو بايد شيرين بماني...

 

تو هستي و خواهي بود...

 

امروز كه بي تو هزار سال بر من رفته است

 

حتي نمي توانم از سنگيني اين غيبت بزرگ بنويسم

 

واژه ها نيروي ترانه را كم دارند

 

واژه هاي من تو را كم دارند

 

واژه هاي من پيوسته

 

تو را به نام مي خوانند!

 

ترانه هاي من تو را

 

 تا هميشه ي صدا مي گريند...

 

اين دلتنگي ها را در شبگردي هاي

 

هق هق و حسرتم برايت به يادگار گذاشتم

 

اي عشق جاودان و خاموشم...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

يادش بخير ديروز ها كنار هم مي

 نشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه 

 طلاييش با امواج ميرقصيد... و امروز ها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشين 

 و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن 

 و چه زجر آور است زندگي در اين روزهاي تنهايي و بدون تو....اي كاش بودي و 

 صداي تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط چون 

 من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را تماشا كنتو گفتي بعد از  

 

 بگوييد بر گورم بنويسند :زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربان بود ولي

مهر نورزيدطبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرددر آبگير قلبش جنب و جوشي

بودولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمودولي هرگز دل به کسي

 نداد و خلاصه بنويسيد :زنده بودن را براي زندگي دوست داشتنه زندگي را براي زنده بودن ...

در غروب رفتن تو خنده هایم را شکستم


من برای اولین بار اشکهایم را گسستم


باورم هرگز نمیشد تو چنین نامرد باشی


باورم هرگز نمیشد چون یخ اما سرد باشی


 زیر باران جدایی تو برایم قصه خواندی من برایت شعر گفتم در دل اما تو نماندی

 

 در غروب رفتن تو من شدم تنهای تنها توی کوچه زیر بارون قلب من رسوای رسوا

 

 بی تو ای نامهربانم دل به دریا میسپارم من برای بازگشتت لحظه هارا میشمارم

 يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدمو

گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام»بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه بعد كه همه چيز روبراه شد تو

 هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجاخيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي

تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت

 و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنمآخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش

 يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:  «آره مي‌دونم. فكر خوبيه من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و

 من از اين بابت خيلیخوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه کهنمی دونه من هنوز هم خيلي

تنهام!!

اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو..

 

چه انديشه غريبی است اين انديشه ها


وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود.


در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.


چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن

.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی


آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند.


چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.


وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند

 

 شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.


چه دلگیرند اين لحظات

تو رفتی و من هستم همان دیوانه ی دیروز همان مردی که می دیدی ولی هرگز

 

 نفهمیدی گاهی باید جدایی را پذیرفت و دم نزد گاهی تنهایی تنها ترین چیزی است

 

 که انسان می خواهد تنها خواهم ماند مانند هر روز های دیروزم فاصله تنها چیزی بود

 

که من فهمیدم و هر بار دور تر از قبل من مسافری بیش نبودم و زمان رفتن خیلی

 

نزدیک تر از آن بود که می پنداشتم من نخواهم شکست اما اندکی ترک خواهم خورد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

تا کی به امید فردای پر از مهربانی فال بگیرم با حافظ ؟؟ تا کی از فرصت استفاده کرده و یک دل سیر گریه کنم لابه لای بارانها ؟؟؟ هنوز صدای آوازهایت از دفتر دلم پاک نشده است... و خط خطی‌های نگاهت !!!

آنقدر آه کشیدم و نگاه کردم به ابرها که آسمان رنگ انتظارم شد ... چشمانت خیال گفتن رازی را دارد ... که لبهایت طفره می‌روند ... شاید راز رفتن است و جدایی ...! شاید هم تنفر ...؟ بگو ... در خلوت یلدایی‌ام بگو تا من از دلواپسی، و گورها از تنهایی به درآیند ... پرسه می‌زنم میان دلتنگیهای خویش... تداعی می‌کنم خاطره‌ها را ... عشق را کم و بیش!!! شاید گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتی ... لمس می‌کنم زندگی ساطور شده را و خود را که در ذرّه ذرّه سلولهایم پیر می‌شوم ... هنوز بر لبهایت ننشسته ... نوشیدی‌ام و من کیش شدم ... و تو مبهوت و مات !!! هیهات از بازی روزگار ... هیهات!!!

بی آنکه بدانم روزی برایم خاطره‌ای خواهی شد، به زندگی لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا !!! چهره ژولیده‌ام را که در آینه می‌بینم، فکر می‌کنم که آنقدر با خودم صمیمی شده‌ام که بگویم مرگ بر اعتماد ... مرگ بر باور ...!

طعنه‌های عقرب‌گونه‌ات هم عشق را از چشمم نینداخت ... تنها به من آموخت عشق باید الهی باشد و بس.....!!!

گاهی اوقات خود را گم می‌کنم... مثل حالا !! ... اما صدایی انگشت به دهان می‌گوید: ببخشید،... شما را قبلاً جایی ندیده‌ام ؟!

اما نمی‌دانم مگر سواد ندارید؟ ... روی پیشانی من که نوشته شده صاحب این عکس ماهها قبل مرده است .....!!

شاید تو هم مسافری عجول بودی که نخوانده رفتی، یا من راوی بی تجربه آخرین قصه که بدون هیچ صدایی، با خیالی که دیگر رنگ نداشت روی خودم خط کشیدم .... آری روی خود خط کشیدم ... من مرده‌ام ... گریه بی‌فایده است... گریه مکن ... مهربان باش،... فقط مهربان!!!!!!!!

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.

 

.وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.

 

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.

 

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.

 

 وقتي چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. 

 

وقتي به چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. 

 

وقتي شونه چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. 

لحظه ها در گذرند


و زمان ميگذرد و من اينجا دلتنگ در پس ثانيها تا كه اين عقربه ها وقت پرواز مرا ثبت كنند. منتظر بايد بود

 

 و سكوت بايد كرد تا كه دلتنگ شود همدم بغض سکوت من بي رنگ شود کاش او مي دانست اوج روياي

 

من است و در اين دغدغه ثانيه ها بال پرواز من است نگرانم فردا بي تو با عقربه ها به كجا بايد رفت؟

 

به چه اميد سفر بايد كرد؟ بي تو اي تك گل رويايي من .به چه دل بايد بست؟


به کدامين عشقي بال و پر بايد بست؟


کاش تا اخر راه شمع هم راهم بودي و در اين تنهايي هم صدايم بودي تا فراسوي زمان در کنارم بود

 

 دوست دارم مبينا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.

 

 وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .

 

 وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .

 

 وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .

 

 وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد

کسی ما را نمی جو يد ،

 

کسی ما را نمی پرسد ، کسی تنها يی ما را نمی گريد،

 

دلم در حسرت يک دست ،

 

دلم در حسرت يک دوست ،

 

دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است ،

 

کدامين يار ما را می برد ،

 

تا انتهای باغ بارانی،

 

کدامين آشنا آيا

 

به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را،

 

واما با توام

 

ای انکه بی من مثل من  تنهای تنهايی

 

کدامين يار ما را می برد

 

   تا انتهای باغ با رانی..

کی بود که با اشکای تو یه آسمون ستاره ساخت
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید
کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود؟ کجایی بود ؟اونکه برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اونکه دلشو ساده به پای تو گذاشت
اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اونکه دل آخر عشق تورو خوند
اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست
کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت

 

التماس را توی چشمام دید و رفت

 

با همه خوبیهام بی وفا

 

رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت

 

دیگه دل از همه دنیا سرده

 

کی میگه گریه دوای درده

 

بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره

 

بس که گریه کردم چشام آب نداره

 

هر چی من بگم باز تمومی نداره

 

از غم و غصه هام

 

که حساب نداره

 

چه کنم ای خدا با دل شکسته

 

چه کنم با دلی که ز خون نشسته

 

میدونست مهرشو با جونم خریدم

 

اما از عشق اون جز شكستن قلبم ندیدم

 

 

 

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

قاصدک چه خبر آوردي؟

از کجا ، وز که آوردي؟

خوش خبر باشي،

اما، اما......

انتظار خبری نيست مرا...

نه ز ياری و نه ز دياری ...

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گويد:

که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب.

با توام، آی!

کجا رفتي؟

آی....

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جايي؟

در اجاقي، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز....

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند.

میدانم که میروی ولی بدان دوستت دارم

 

که تو از پیش من ساده، نباید بروی

 

دردمندی به تو دل داده، نباید بروی

 

شعر و شاعر شده اند عاشق زیبایی تو

 

اتفــاقـــیست که افــــتاده، نباید بروی

 

زندگی راه بلندیست پر از وسوسه ها

 

بی من از وحشت این جاده، نباید بروی

 

زخمی ام خسته ام آشفته و بی سامان

 

نیســــــتم جــــــان تو آمده ،نباید بروی

 

از شب بی تپش پنجره ام ای مهتاب

 

ای گل روشن شب زاده، نباید بروی

 

 چنان ریختم که باد ،ریختنم را احساس نکرد. چنان سوختم که آتش ،صحنه های

 

پرشده ام را در خود فرو خورد. چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام

 

شکایتی نکرد. من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم. من، مرگ

 

 را چشیدم همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شودم در تمام تصاویری

 

 که به آن نقش می دادیم و هنوز، شب را در دیوار کوچک زندگی ام سپری میکنم

 

 و نقطه ی اوج زندگیم در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم

.

می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی

 

 محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را چپاول میکند.

نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند تا من بنویسم این واژه چه اتفاقی با

 

 هم ترکیی شده اند تا من را بسازند. ولی من مات مانده ام به سیاهی، به قلبی

 

 که هرگز مرا دوست نداشت. راست میگفتند، من هنوز بچه ام. چرا که هنوز قانون

 

 زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد و نمیدانم  این امتداد، مرا

 

 به کجا خواهد کشاند ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی. چرا که تو معنی

 

 دوست داشتن را در خودت گم کرده ای.

 

       چه کرده ای تو با دلم که این چنین شکسته ام

 

          شکسته ام چو تارغم، چه کرده ای تو با دلم

 

           صدای خسته ی مرا نمی دهی دگر جواب

 

           دوچشم من نمی رود بدون تو دگر بخواب

 

           به هر دری که میروم تو را نظاره میکنم

 

             تمام شعرهای من به پای یک نگاه تو

 

            گر از توام جدا کنند، فنا شوم به راه تو

 

وقتی که کلام عشق را آوردی من به تو خندیدم و عشق را ناشناس خواندم ولی تو به

 

 من فهماندی که عشق بزرگترین راز زندگیه رازی که اگر آن را بفهمی در گودال

 

 عشق خواهی افتاد و دیگر راهی برای بیرون آمدن نداری نمی توانی عشق را

 

فراموش کنی وقتی خود را داخل گودال دیدم که تمام روحم را به تو داده بودم در

 

جسمم چیزی به نام روح وجود نداشت زنده ای بودم ولی هیچ نمی فهمیدم فقط می

 

 دانستم چشمانی مرا به دنبال خود می کشد چشمانی که وقتی که به آن خیره می شدم

 

 برقی در آن میدیدم که روحی دوباره در بدنم احساس میکردم من عشق را با تو بودن

 

 شناختم و در چشمانی که تا به حال ندیدم. من عشق را در لبخند زیبای تو دیدم، که

 

وقتی تو خندیدی زندگی جریان پیدا کرد بمان ای عشق من بمان برای همیشه برای من....!

 

 

مينشينم كنار باران

         و غمي نيست اگر

                    کوچه خالي ما

                            طوفاني نيست

دل من ميلرزد

          پيش پاي باران

                 گرچه دل ، اين دل

                          پر امواج غريب

غم بي دريا نيست

                با باران

                  دل من تنها نيست

سر گردان و تنها در ميان سكوت مبهم خيال بر ديوار خاطرات خوش ديروز تكيه زده ام و بر روزهاي پر احساس گذشته حسرت مي خورم. روزهايي كه در كوچه باغ عشق شروع شود و در خزان جدايي به پايان رسيد.

ديرگاهيست كه قفل پنجره اميد را در كوره راه هاي اميد ناتمام دل جا گذاشته ام. چقدر تلخ بود لحظه وداع در ميان اشك و آه براي قلب كه هرگز كسي نفهميد چرا گرفت و شكست!

تو را من در روزي از روزهاي ديروز در ازدحام غم. فقط با كلام غريب خداحافظي براي هميشه از دست دادم و با رفتنت فقط طلوع دلتنگي ها از عشق برايم به يادگار ماند و انتظار بي پايان.

سال هاست كه نگاه من از پنجره ي دلتنگي هايم فراتر نرفته و چشم در راهم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ... 

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ، 

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ... 

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

راستش هر جا رفتم نتونستم درد دل کنم...

اینجا بهترین جای درد دله...جایی که یه روزی با عشق ساختمش...

ساختمش که همه غمام رو بریزم توش...

کجا بهتر از اینجا...جایی که باهاش خیلی خاطره دارم...

حالا که تنها شدم تو میشی بهترین دوستم...

با آهنگی که داری آرومم میکنی...

همه غمایی که من دارم تو هم داری...

پس بهتره که باهم باشیم این چند روزه رو...

فقط مواظب باش کسی رو ناراحت نکنیا...

چون تو منی...

ومن بازم برای یک نفر مینویسم و تا وقتی من زنده ام

 تو نیز زنده ای و باید با هم آواز دل سر بدیم...

کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،

 عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست