تبليغاتX
دل هیچ کس نمیسوزد برای حال غمناکم مگر سوزد همان شمعی که میسوزد سرخاکم تنهایی یک دل شکسته



 

غم يه عــاشـــق .. غم کمي نيست، چه فايده از اشـــک وقتي کسي نيست؟ درد يه عاشق، درد کمي نيست، چه فايده از اشک، وقتي کسي نيست.

هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را

 حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد....

 اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است....

. که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به

 آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي

 گردد.... که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي

 تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش

 بماني......

دفتر خاطرهامون پر شده از غم و حسرت چند صفحه حرف

 نگفته،چند صفحه ماتم و غربت تو هم يه اسيري اما؛ اسير

 قلبت و نقشت نقشي كه خودت نوشتي ،ولي دنيا نمي زاره به

 ستاره ها نگاه كن،به طلوع گرم خورشيد به حضور ماه و

 مهتاب،به طراوت شقايق كه يه فرداي ديگه ؛توي دفتر

 خاطرهامون بمونه چند صفحه حرف هاي تازه، چند تا شاخه

 گل پونه .

خورشید گفتم گرمی اش را به من بده تا به تو بدهم، گفت:دستانش گرمای مرا دارند. به آسمان

 گفتم پاکیش را به من بده تا به تو بدهم. گفت: چشمانش پاکی مرا دارند. از دشت سبزی اش ر

ا خواستم تا به تو بدهم. گفت: زندگیت سبزتر از اوست. از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم

 تا به تو بدهم. گفت: قلبت به اندازه ی اقیانوس است و آرامشت نیز. از ماه تابندگی صورتش

 را خواستم تا به تو بدهم. گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم. به فکر فرو رفتم. من در

 قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگیت ، بزرگیت – آرامشت چه چیزی را باید به تو

 هدیه بدهم؟

صداي خيس بارون رو مي شنوي؟ آسمون دلش گرفته...آسمون داره اشک ميريزه....... دل

 خيس آسمون داره داد ميزنه . کجايي پس؟ انگار آسمون هم انتظار مي کشه.. آسمون داره گريه

 مي کنه.. درست مثل من.. من از شادي اشک مي ريزم اون از غصه... آخه من تو رو دارم و

اون نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش