چگونه فراموشت کنم
چگونه فراموشت کنم تورا
که ازخرابهای هرزگی
به قصرشیرین عشق هدایتم کردی
وعاشقی بی قرارویاری با وفا برای خویش ساختی
آهوبره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
وبرای اشکهای اوشانه هایت را ارزانی داشتی
وبا صداقت عاشقانه ات دلش را به درد اوردی
چگونه فراموشت کنم تورا
که سالهادرخیالم سایه ات را می دیدم
وطپش قلبت را حس می کردم
وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعامی کردم
که خدایاپس کی اورا خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تورا
عزیزراه دورم بی تو چه سوت وکورم
بی تو به مفت می ارزم به دنیا زیر قرضم
قربونت برم الهی شاپرک سفیدم
روزنه ی امیدم خورشید دل طلاییم
قصیده ی رهاییم حالا که حرف دل وراه دلامون یکی شد
آسمون پرستاره ی شبامون یکی شد
هرچی که دارم مال تو باقی عمرم مال تو
شعرهای عاشقونم اگه نمردم مال تو
مال ومنالی ندارم ,مال ومنالی ندارم
اما ستاره هارو هرچی شمردم مال تو
توی قمار زندگی هرچی که باختیم پای من
هرچی که بردم مال تو
قوربونت برم الهی عزیز راه دورم
حالا که ماروزوروزگارمون یکی شد
شبهای مهتابی وشبهای تارمون یکی شد
روزگارشبهای تارش مال تو
روزگارسردی ویاسش مال من
همه سرفرازی وعشق وامیدش مال تو
عزیز راه دورم
حالا که عطر نفسهات برام ارزونی کردی
با من نامهربون این همه مهربونی کردی
با من نامهربون این همه مهربونی کردی
زندگی صدای چلچله های سبزاراش مال تو
غرش وپنجه ی ببرهای درندش مال من
زندگی نم نم بارون وعطرشالیزارهاش مال تو
آفتاب داغ کویر وتیغ برندش مال من
پرپروازپرندهای عاشق مال تو
چشم جغدوزهر مارهای کشنداش مال من
عزیز راه دورم بی تو چه سوتو کورم
به تو یاد دادم عاشق شدن را
ودلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
وعاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشترهاازخدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت راازمن دریغ کن وبگذاربا غم خویش تنها بمانم

اکنون که رفتی
فردا و فرداهای من با تنهایی اجین شده
می دانستم روزی فرا می رسد که باید بگویم:
ای کاش عاشق نمی شدم
و می دانم آنروز می رسد که میگویی:
ای کاش قدرعشقش را می دانستم !
اما افسوس که آن روز من هیچ کس را به قلب خسته ام راه نخواهم داد
برو و برای همیشه برو تا دیگر نشانی از قلب همچون سنگت برایم باقی نماند
برای همیشه سفر کن از این دیار و محو شو در دنیا
آنقدر محو که اگر لحظه ای فکرت به ذهنم خطور کرد با تندی آنرا برانم و بگویم :
درخون خنجری که به قلبم زد غرق شد

شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ،
ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم.
وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ،
به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ...
قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ،
قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم .....



