تبليغاتX
اي که دور از من در ياد مني با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من .قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من تنها تویی محبوبم



که پس از من ...؟

وای....

خدایا...

که پاسخ مرا خواهد داد....؟  

خدایا اورا خشنودم... از خاطر هر آنچه با من و دلم....

روا داشت....

گر به آتش کشید و...  

آشیان دلش در طوفان بی کسی گردان باد...

هر انکه پس از من...

عشق او را دهد در دل راه... 

خواهد سوخت در آتش آه دل من...

چشمانش جام خون... هر انکه دستانی را در دست گیرد که...

دیر زمانی در میان دستان من بود...

از آسایش به دور و عمرش کوتاه 

انکه نازنین مرا... لحظه ی گیرد در آغوش...

به کامش نگذرد روزگار...

به جامش زهری باشد هر آنچه که نوشد...  

آنکه نازنین مرا .... از من بگیرد...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم یادگرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم از چی بگم

می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو میشکنه میخوام بشم همون آدم قبل کسی که از سنگ بود ودور و برش دیواری از سکوت وبی تفاوتی دو روزه دنیا ارزش اینو نداره که بخوادهمه اش به غصه وغم بگذره

می خوام برم جایی که هیچ کسی منو نشناس
اینجا نمی تونه جزیره ی بهشت من باشه می خوام تنها باشم

از خودم هم دور بشم نباشم
 نبـــــــــاشــــــــــــم

ای کاش بهم نمی گفتی ديگه نمی خوام ببينمت . .

 ای کاش بهم نمی گفتی ديگه برام گل سرخ نيار . . که . .

 می تونستم برات هر روز گل سرخ بيارم . .

 ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم . .

 ای کاش می تونستم بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم . .

ای کاش اشکی داشتم که هديه می کردم . .

 ای کاش با من بودی . . ای کاش من خودم بودم . .

ای کاش يکم صبرم زياد تر بود . . فقط يکم . .

ای کاش يکم اون روز رو فراموش می کردم . .

 ای کاش تمام اين کاش ها واقعی بودن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش