تبليغاتX
اي که دور از من در ياد مني با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من .قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من تنها تویی محبوبم



 

غریبی بد دردیست.....من تو را می خواهم....

 

نه هیچ چیز دیگر را....

 

میان این همه اشنا من بی تو غریبه ام....

 

تو در حال عبوری از من از

 

 خاطره هایت از گذشته ها....

 

می دانم که طاقت نداری که باور کنی

 

من این همه ماه، برای دیدنت صبوری کردم.....

 

اما باور کن با صد هزار دریا هم نم توانی نفرت گذر اینهمه روزها و

 

 

هفته ها را از دلم پاک کنی....هیچ چیز جز با تو بودن ان همه قصه را

 

 فراموشم نمیکند....

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت

شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

در پناه سایه نیمه لرزان یک شمع برایت مینویسم.....

قلبم محکوم شد به ساده بودن!..غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!..

 

 احساسم محکوم شد به کم حرف بودن!..دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!!..

 

 چشمانم محکوم شد به مهربان بودن!..دستهايم محکوم شد به سرد بودن!!....

 

 پاهايم محکوم شد به تنها رفتن!.....آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!!!!!........

 

"وجودم" محکوم شد به" تنها" بودن!!!!..

 

.و "عشقم" محکوم شد به" مردن

 

 

خدایا

غریبم اشنا با خویش حتی نیستم بگذار برگردم

نمیبینم نمیدانم که حتی کیستم بگذار برگردم

 

نه با دیروز خرسندم نه با امروز حالایم غریبان است

خدایا من که فردا را پذیرا نیستم بگذار برگردم

 

به اسبی خسته میمانم رها کردم سوارم را و بارم را گذشت از عاشقی صعب است اگر می ایستم بگذار برگردم

 

خودم را عاقبت گم کرده ام در زیر بارانی که باریده است

خواهش می کنم بگذار یک امشب

...

به تنها جای ماندن های بی رفتن به دنیایی که دیگر نیستم برگردم

خداوندا

 

اگر نامم صدای اب را تا پای شیروانی ها و یا در خانه ها تا پای اتش می برد تقصیر باران نیست

 

عبوری بی عصا بی جای پا دارم و بر سقفی که سوراخ است میبارم

نمیبینم نمیدانم که سیر چیستم بگذار برگردم

 

سفر سخت است وفردا بی سبب پشت چراغ بی خطر مانده است 

کسی انسوی درهای قدیمی را نمی بیند

 

کسی دیوارها را با کلنگی بر نمی دارد

کسی دیگر نمی اید

 

خدایا نه

چرا دیوار من باشم؟چرا من تک چراغ ایستم؟

 

بگذار برگردم

تو گفتی می توانی باز گردی

 

گفته بودی زندگی زیباست

من هم زیستم

 

بگذار برگردم

بگذار برگردم

وقتی  مــــ̕ــــــــــــــــــــــــــــــردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید

 

مثل لکه ی ننگی که از صفحه ی زمین می زداﺋید

 

تنم روزی آغوش گرمی بود برای کسی که دوستش داشتم

 

وچشمان من  تصویری از تمامی احساساتم بود...

 

عریانم نسازید:

 

من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم

 

اشک هایتان ارزانیتان

 

ناله های بیهوده تان ارزانی خودتان

 

خوب می دانم 3 بار که خورشید غروب کند

 

من برای همیشه در خاطراتتان غروب خواهم کرد

 

میدانم خدای من خاک خوبی به من خواهد داد

 

تو روزی اندام تو را نیز در آغوش گیرم

 

روزی که دیر نخواهد بود

 

تاابد توی دلم میماند

 

يــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا  نـــــرم و آهسته مـــرا

 می خواند

گــــــــــــرمی
 لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم 

می مــاند

یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپيدش

پيداست

مثل لحظات خــــــوش كودكی ام
 
پر ز عــطر نفس شب

بـو هاست

يــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شيفته پـــــرواز است

توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است

يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد

آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين

می گويد

يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند

گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند


 

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاييـــــم را ديــد و رفت

 

ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــاي دلــــم خنديــــد و رفت

 

 

عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل ديــــــوانه را 

مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـيد و رفت؟

 

ماهــــي در تنــگ زنــــداني شده، حــــــرفي بــــزن 

از همــان تـــوري كه از دريــــا تو را دزديد و رفت 

 

"شـــعله ي ايـــن شمــــع آتش مــي زنـد بر جان تو" 

عاقبــــت پــــروانه اي ايـــــن جمله را نشنيد و رفت

 

آه! اين تصويـــر در آييـــنه تكــــراري شــــــده است 

باز هم اشــكي به روي گــــونــه اش لغـــزيد و رفت

 

"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟" 

عاشــقي دلسوختـــــه اين نـــكته را پرســــيد و رفت 

 

اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در گــــــذر 

آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت

 

غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد 

    يـــك فرشــــته آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت.

 

تقديم به کسی که همیشه

                در قلب من باقی خواهد ماند

    MOBINA

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش