با من شريک شو در نان هر روزهی
تنهايیام پر کن با حضورت ديوارهای غياب را
مذهب کن پنجرهی ناموجود را
دری باش بالای همهی درها که هميشه میتوان آن را باز گذاشت.
شعر از دریا

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ
مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
چه خيالي چه خيالي
مي دانم
پرده ام بي جان است...
خوب ميدانم حوض نقاشي من بي ماهي ست
من نمي دانم
که چرا ميگويند
اسب حيوان نجيبي ست، کبوتر زيباست؟
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟
گل شبدر چه کم از لاله ي قرمز دارد؟

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه
ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم
که هـرگز سـنگ نشود

در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم
پرسیدم چیستی؟
گفت:غم
فکر کردم غم عروسکی است که میتوانم تا پایان عمر با آن بازی کنم اما...
اما بعدها فهمیدم عروسکی هستم که بازیچه غم شده ام...

امشب غريبانه در خلوت سراي تنهايي به دنبال پيك غم ميگردم،
غافل از اينكه دلم پيك غم است،
امشب از هر نسيمي كه از جانب يار ميوزد خبر از دلتنگي او
ميخواهم
غافل ازاينكه خود دلتنگم،
امشب از آسمان سراغ ستارگان روشن را ميگيرم،
غافل ازاينكه تمام وجودم مملواز ستارگان است .
امشب وجودم سراغ صخره های دل شکسته را می گیرد
غافل از اینکه
خود دلی شکسته دارم ..

كاش مي دانستي...!
هيچ كس مثل تو رفيق نبود...يار نبود...
آرامش تو مرهم زخم جان بود!
هيچكس مثل تو دستان گرم عشق را نمي شناخت
هيچكس مثل تو جاي امن عشق را بلد نبود
شبي كه به خاطر غرورت مرا آتش زدي
و خاطرات عشق فراموش شده مان را از بين بردي
شب مرگ روياها بود...شب شكستنم بود...!!

کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت
اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند
اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست
کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست

نذار بهت عادت کنم .... جدائی سخته گل من
تو میری و یادت میره ...میشکنه تنها دل من
نذار بهت عادت کنم ...دچار یعنی موندگار
توکه نمیمونی پیشم... داغت رو دلم نذار
کنار عطر روسریت... نذار بهار و گم کنم
نذار که تو شب چشات را فرار و گم کنم
نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه
ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب خیال
قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

روزي نيست كه به يادت نباشم
خوب شد غمهايت به من به ارث رسيد...
خوب شد اين روزها را تجربه نمي كني
در كنارم نيستي و اين نبودنت
آدم را تلخ مي كند
و تو بايد شيرين بماني...
تو هستي و خواهي بود...
امروز كه بي تو هزار سال بر من رفته است
حتي نمي توانم از سنگيني اين غيبت بزرگ بنويسم
واژه ها نيروي ترانه را كم دارند
واژه هاي من تو را كم دارند
واژه هاي من پيوسته
تو را به نام مي خوانند!
ترانه هاي من تو را
تا هميشه ي صدا مي گريند...
اين دلتنگي ها را در شبگردي هاي
هق هق و حسرتم برايت به يادگار گذاشتم
اي عشق جاودان و خاموشم...



