
يادش بخير ديروز ها كنار هم مي
نشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه
طلاييش با امواج ميرقصيد... و امروز ها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشين
و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن
و چه زجر آور است زندگي در اين روزهاي تنهايي و بدون تو....اي كاش بودي و
صداي تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط چون
من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را تماشا كنتو گفتي بعد از
بگوييد بر گورم بنويسند :زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربان بود ولي
مهر نورزيدطبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرددر آبگير قلبش جنب و جوشي
بودولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمودولي هرگز دل به کسي
نداد و خلاصه بنويسيد :زنده بودن را براي زندگي دوست داشتنه زندگي را براي زنده بودن ...

در غروب رفتن تو خنده هایم را شکستم
در غروب رفتن تو من شدم تنهای تنها توی کوچه زیر بارون قلب من رسوای رسوا
بی تو ای نامهربانم دل به دریا میسپارم من برای بازگشتت لحظه هارا میشمارم

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدمو
گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛
آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام»بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه بعد كه همه چيز روبراه شد تو
هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجاخيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي
تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت
و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنمآخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش
يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و
من از اين بابت خيلیخوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه کهنمی دونه من هنوز هم خيلي
تنهام!!

اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو..
چه انديشه غريبی است اين انديشه ها
وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن
.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند.
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند
شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه دلگیرند اين لحظات

تو رفتی و من هستم همان دیوانه ی دیروز همان مردی که می دیدی ولی هرگز
نفهمیدی گاهی باید جدایی را پذیرفت و دم نزد گاهی تنهایی تنها ترین چیزی است
که انسان می خواهد تنها خواهم ماند مانند هر روز های دیروزم فاصله تنها چیزی بود
که من فهمیدم و هر بار دور تر از قبل من مسافری بیش نبودم و زمان رفتن خیلی
نزدیک تر از آن بود که می پنداشتم من نخواهم شکست اما اندکی ترک خواهم خورد



