
قاصدک چه خبر آوردي؟
از کجا ، وز که آوردي؟
خوش خبر باشي،
اما، اما......
انتظار خبری نيست مرا...
نه ز ياری و نه ز دياری ...
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گويد:
که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب.
با توام، آی!
کجا رفتي؟
آی....
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جايي؟
در اجاقي، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز....
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند.

میدانم که میروی ولی بدان دوستت دارم
که تو از پیش من ساده، نباید بروی
دردمندی به تو دل داده، نباید بروی
شعر و شاعر شده اند عاشق زیبایی تو
اتفــاقـــیست که افــــتاده، نباید بروی
زندگی راه بلندیست پر از وسوسه ها
بی من از وحشت این جاده، نباید بروی
زخمی ام خسته ام آشفته و بی سامان
نیســــــتم جــــــان تو آمده ،نباید بروی
از شب بی تپش پنجره ام ای مهتاب
ای گل روشن شب زاده، نباید بروی
چنان ریختم که باد ،ریختنم را احساس نکرد. چنان سوختم که آتش ،صحنه های
پرشده ام را در خود فرو خورد. چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام
شکایتی نکرد. من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم. من، مرگ
را چشیدم همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شودم در تمام تصاویری
که به آن نقش می دادیم و هنوز، شب را در دیوار کوچک زندگی ام سپری میکنم
و نقطه ی اوج زندگیم در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم
.
می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی
محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را چپاول میکند.
نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند تا من بنویسم این واژه چه اتفاقی با
هم ترکیی شده اند تا من را بسازند. ولی من مات مانده ام به سیاهی، به قلبی
که هرگز مرا دوست نداشت. راست میگفتند، من هنوز بچه ام. چرا که هنوز قانون
زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد و نمیدانم این امتداد، مرا
به کجا خواهد کشاند ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی. چرا که تو معنی
دوست داشتن را در خودت گم کرده ای.

چه کرده ای تو با دلم که این چنین شکسته ام
شکسته ام چو تارغم، چه کرده ای تو با دلم
صدای خسته ی مرا نمی دهی دگر جواب
دوچشم من نمی رود بدون تو دگر بخواب
به هر دری که میروم تو را نظاره میکنم
تمام شعرهای من به پای یک نگاه تو
گر از توام جدا کنند، فنا شوم به راه تو

وقتی که کلام عشق را آوردی من به تو خندیدم و عشق را ناشناس خواندم ولی تو به
من فهماندی که عشق بزرگترین راز زندگیه رازی که اگر آن را بفهمی در گودال
عشق خواهی افتاد و دیگر راهی برای بیرون آمدن نداری نمی توانی عشق را
فراموش کنی وقتی خود را داخل گودال دیدم که تمام روحم را به تو داده بودم در
جسمم چیزی به نام روح وجود نداشت زنده ای بودم ولی هیچ نمی فهمیدم فقط می
دانستم چشمانی مرا به دنبال خود می کشد چشمانی که وقتی که به آن خیره می شدم
برقی در آن میدیدم که روحی دوباره در بدنم احساس میکردم من عشق را با تو بودن
شناختم و در چشمانی که تا به حال ندیدم. من عشق را در لبخند زیبای تو دیدم، که
وقتی تو خندیدی زندگی جریان پیدا کرد بمان ای عشق من بمان برای همیشه برای من....!

مينشينم كنار باران
و غمي نيست اگر
کوچه خالي ما
طوفاني نيست
دل من ميلرزد
پيش پاي باران
گرچه دل ، اين دل
پر امواج غريب
غم بي دريا نيست
با باران
دل من تنها نيست
سر گردان و تنها در ميان سكوت مبهم خيال بر ديوار خاطرات خوش ديروز تكيه زده ام و بر روزهاي پر احساس گذشته حسرت مي خورم. روزهايي كه در كوچه باغ عشق شروع شود و در خزان جدايي به پايان رسيد.
ديرگاهيست كه قفل پنجره اميد را در كوره راه هاي اميد ناتمام دل جا گذاشته ام. چقدر تلخ بود لحظه وداع در ميان اشك و آه براي قلب كه هرگز كسي نفهميد چرا گرفت و شكست!
تو را من در روزي از روزهاي ديروز در ازدحام غم. فقط با كلام غريب خداحافظي براي هميشه از دست دادم و با رفتنت فقط طلوع دلتنگي ها از عشق برايم به يادگار ماند و انتظار بي پايان.
سال هاست كه نگاه من از پنجره ي دلتنگي هايم فراتر نرفته و چشم در راهم!!!


