تبليغاتX
اي که دور از من در ياد مني با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من .قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من تنها تویی محبوبم



 

وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ... 

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ، 

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ... 

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

راستش هر جا رفتم نتونستم درد دل کنم...

اینجا بهترین جای درد دله...جایی که یه روزی با عشق ساختمش...

ساختمش که همه غمام رو بریزم توش...

کجا بهتر از اینجا...جایی که باهاش خیلی خاطره دارم...

حالا که تنها شدم تو میشی بهترین دوستم...

با آهنگی که داری آرومم میکنی...

همه غمایی که من دارم تو هم داری...

پس بهتره که باهم باشیم این چند روزه رو...

فقط مواظب باش کسی رو ناراحت نکنیا...

چون تو منی...

ومن بازم برای یک نفر مینویسم و تا وقتی من زنده ام

 تو نیز زنده ای و باید با هم آواز دل سر بدیم...

کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،

 عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست

گوش كن دل بيچاره ي من !
اين بار نمي خواهم با آواي دروغين واژه ها فريبت دهم . فقط بدان كه حقيقت اين است : دروغ يعني عشق و وفاداري ؛ و حقيقت يعني چين و چروك صورت من و خون گريه كردن تو ...
... زندگي سراب نفرت انگيزي ست ايستاده به قامت اشك آلود انسان ها ...
اين بار فقط به خاطر دلم نوشتم ، بيچاره دل من ، تنها دل من ...

 

چشمهايش خيس بودند!گفت تا به صبح در هجرت

  گريسته ام!و من

 "ساده"   ايمان اوردم به ايمانش!!!

 و  چه دير فهميدم چشمهاي او ان شب بي چتر   زير باران مانده بودند!!!

 

يه چشم بايد هميشه داخلش اشك باشه وگرنه مي سوزه !
يه دل بايد هميشه داخلش غم باشه وگرنه خيلي ساده مي شكنه!
يه لب بايد هميشه روش خنده باشه وگرنه خيلي زود پير ميشه !
يه كبوتر بايد هميشه عشق به پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه !
يه صورت بايد هميشه شاد باشه وگرنه به دل هيچكس نمي چسبه !
يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه مي ريزه !
يه قلب پاك ، بايد هميشه به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد مي شه !
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه خيلي خسته كننده و مثل يه كلاف
سردرگم ميشه !

 

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت 

التماس را توی چشمام دید و رفت

با همه خوبیهام بی وفا

رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت

دیگه دل از همه دنیا سرده

کی میگه گریه دوای درده

بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره

بس که گریه کردم چشام آب نداره

هر چی من بگم باز تمومی نداره

از غم و غصه هام

که حساب نداره

چه کنم ای خدا با دل شکسته

چه کنم با دلی که ز خون نشسته

میدونست مهرشو با جونم خریدم

 

گاهی برای جبران خیلی دیر میشه

 برای گفتن دوستت دارم خیلی دیر میشه

 اینکه چقدر بودنش برات مهم بوده خیلی دیر میشه کاش میشد گاهی عقربه ها رو به عقب برد فرصتای رفته رو جبران کرد

 

من و درگیر خودت کن ... تا جهانم زیرو رو شه

تا سکوت هرشب من ... با هجومت روبه رو شه

بی هوا بدون مقصد ... سمت طوفان تو میرم

من و درگیر خودت کن ... تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم ... مثل هر روز و همیشه

هرشب حافظه من ... پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ... با من که درگیر توام

چشمات و از من برندار ... من مات تصویر توام

تو همین جایی همیشه ... با تو شب مثل یه رویاست

آخرین نقطه دنیا ... تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز ... من به تنهایی دچارم

من و نزدیک خودم کن ... تا تو رو یادم بیارم

 

دختري دلش شكست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
*
رفت و هر چه داشت
يعني ان دل شكسته را
توي كيسه ي زباله ريخت
پشت در گذاشت
*
صبح روز بعد
رفتگر
لاي خاكروبه ها
يك دل شكسته ديد
ناگهان
توي سينه اش پرنده اي تپيد
چيزي از كنار چشم هاي خسته اش
قطره قطره بي صدا چكيد
رفتگر براي كفتر دلش
اب و دانه برد
رفت و تكه هاي ان دل شكسته را به
خانه برد

 
سال هاست
توي اين محله با طلوع افتاب
پشت هر دري
يك گل شقايق است
چون كه مرد رفتگر
سال هاست عاشق است

امشب شب يلداست . پاييز با همه زيبايي هايش ، خدا حافظي مي كند و جايش را

به زمستان پاك و سفيد مي دهد . زمستان سردي كه با وجود دلهاي گرم و با محبت ، زيبايي اش دو چندان مي شود

در يك لحظه به ياد خزان عمر خود مي افتم . عمري كه بهارش را بدون هيچ لذت و خوشي سپری کرد وبالاخره به خزان رسيد . خزاني كه بنظر میرسه جز حسرت روزها و فرصت هاي از دست رفته ، ثمره اي ندخواهد داشت 

آري ... خزان عمرهم به پايان خواهد رسيد وبه زمستانش ميرسد

در بهار، تنهايي ... در پاييز ، تنهايي ... در زمستان هم ، تنهايي ...سرمايش را احساس مي كنم ... برخود مي لرزم ... مي ترسم

اي دل ...آيا دلي نبود كه براي تو بتپد ... آيا دلي نبود كه در انتظارت باشد ... آيا دلي نبود كه نگرانت باشد

 تنهايي يعني . مرگ  ... يعني فراموشي ... يعني غم ... يعني رنج ... يعني هجران  ... يعني بي كسي

اي دل تنها! تنهايي ، تنها... تنها ... تنها و تنها ميماني

نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست .....

 

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد

برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،اخه چرااااااا...؟؟؟؟

تازه جرأت گفتنشم روهم نداشت

"دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی"

واقعاً میمردم،وای از دسته این غرور لعنتی که هرچی میکشم از اونه

بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد

دلی که تو معشوقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟

 

دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید

و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت

فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی

شکستی خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی

عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی

 

تنهايي من ... ::

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟
هيچ
...
آرزو می کردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا،هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی 

چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
...
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست با غباري از غم
...
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيهاست

 

به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین داغ جدایی آتش نگیرد

قطره قطره اشک هایی که از آسمان ابری چشمانم می بارد و بر سرزمین سرد و خشک گونه هایم می نشیند حکایت از جان دادن عشقت در لا به لای گل های پژمرده احساس دارد.

و من دیگر اشک هایم را پاک نخواهم کرد بگذار ببارند شاید صدای باریدنشان خواب را از چشمان فرشتگان عشق برباید.

بگذار ببارند تا شاید تر بودن گونه هایم قلب سنگ شده ات را بلرزاند.

بگذار قطره قطره اشک هایم ببارند تا تو ببینی انعکاس تصویر قلبم را در زلالی شان تا احساس کنی حسم را در شفافیتشان

و بگذار ببارند لرزان و لغزان تاتو درک کنی لرزش دلم را هنگامی که دیگر باران عشقت را بر گل های تشنه قلبم نباراندی

 

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,

و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .

من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام

 محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم

و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است

مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند

 که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,

بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند

 و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

 

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها

ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به

 خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا

 مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.


اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از

 اون ستاره نيست.

 

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا

ميريزه تو دلت.


بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني. 

 تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي.. 

باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون

 ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي

قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و

 ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ

 يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ای

 كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري

 

آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري
يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي

لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي

اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش.

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي
شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت
گل مي كنند
وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه
فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه
مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا

و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت
دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت
خواست دلش بگيرد،

تنش از خستگی افتاده ز کار

بر سر و رويش، نشسته غبار

شده از تشنگی اش خشک گلو

پای عريانش، مجروح ز خار

هر قدم پيش رود، پای افق

چشم او بيند دريايی آب

اندکی راه چو می پيمايد

می کند فکر، می بيند خواب .....

اسير عشق را آسايشی نيست

به راه دوست غم را کاهشی نيست

به راهش جان و دل هديه کردم

به دلبر گو ، دگر فرمايشی نيست

بايد بنويسم  .

هنوز هم بايد بنوسم .

هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خنديدن ، بهانه ای

برای گريستن ، بهانه ای برای زندگی کردن ديگر بهانه ای برای هيچ

 چيزی وجود ندارد .مدتهاست نگريستم .

حتی مدت هاست که نخنديد ه ام  .

راستی من کيستم .

مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم .

به من بگويد من کيستم ؟

دلم می سوزد برای تمام رویاهایی که نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای

 سوار بر اسب سیاه آمد و با شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد.

شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.

و من تب کردم اما ديگر نه رويای نا تمام و نه دستی برای زدودن خسيسی واهمه ها....

      آه دلم گرفته است .....

 

 

قاصدک چه خبر آوردي؟

از کجا ، وز که آوردي؟

خوش خبر باشي،

اما، اما......

انتظار خبری نيست مرا...

نه ز ياری و نه ز دياری ...

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گويد:

که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب.

با توام، آی!

کجا رفتي؟

آی....

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جايي؟

در اجاقي، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز....

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم 

وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روحم من هم پر كشيد

ولي به خودم اميد دادم

به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد

اری

واقعا دوست داشتنت بي ريا بود

بي ريا دوست داشت

بي ريا عاشق شد

بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت

درست مثل قاصدك

اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند 

از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

مدام بهانه تو رو مي گرفت

به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

ولي ساده دل قبول نمي كرد

هجران تو را باور نداشت

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

براي همين مي گفت كه تو هم هستي

از چشمانم متنفر بودم

كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

ازشون متنفر بودم

آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از سياوش بوده

شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

هيچ وقت تا اين اندزه تنها نبودم

تو قامت عشق را با رفتنت شكستي

از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند

از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد

ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند

ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند

اي عزيز دل

خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند

و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم

و زمزمه مي كنم

اي بهترين،  زيباترين و عاشق ترينم برگرد

اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

مرا در حضور تو راهی نبود

تمنای من جز نگاهی نبود

برای دل این کفتر بی پناه

بجز دستهایت پناهی نبود

شب از خویش قصد سفر داشتم

سر راهمان آه ماهی نبود

اگر چه غریبانه می سوختیم

ولی فرصت سوز و آهی نبود

برای زلالی دلهایمان بجز اشکهامان نبود

دلت را شکستند و ایینه گفت

که سنگین تر از این گناهی نبود

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

 از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.

 از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

 از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

 ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

 از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،  دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

 شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. 

 نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....

 که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

 از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

 امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

 امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

 

 

جلسه محاكمه عشق بود 

و قاضي عقل  ،

 

و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود 

يعني فراموشی  ،

 

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

 

آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي 

اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 

 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

 

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

 

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 

 

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 

 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند 

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم

 

 

 

(¯´v´¯)--»MOBINA «----(¯´v´¯)(¯´v´¯)--»MOBINA «----(¯´v´¯)

 

این پست تقدیم به عزیزم مبینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش