
وقتی دلت خسته شــد ،
ديگر خنده معنايی ندارد ...
فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !
راستش هر جا رفتم نتونستم درد دل کنم...
اینجا بهترین جای درد دله...جایی که یه روزی با عشق ساختمش...
ساختمش که همه غمام رو بریزم توش...
کجا بهتر از اینجا...جایی که باهاش خیلی خاطره دارم...
حالا که تنها شدم تو میشی بهترین دوستم...
با آهنگی که داری آرومم میکنی...
همه غمایی که من دارم تو هم داری...
پس بهتره که باهم باشیم این چند روزه رو...
فقط مواظب باش کسی رو ناراحت نکنیا...
چون تو منی...
ومن بازم برای یک نفر مینویسم و تا وقتی من زنده ام
تو نیز زنده ای و باید با هم آواز دل سر بدیم...
کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست

گوش كن دل بيچاره ي من !
اين بار نمي خواهم با آواي دروغين واژه ها فريبت دهم . فقط بدان كه حقيقت اين است : دروغ يعني عشق و وفاداري ؛ و حقيقت يعني چين و چروك صورت من و خون گريه كردن تو ...
... زندگي سراب نفرت انگيزي ست ايستاده به قامت اشك آلود انسان ها ...
اين بار فقط به خاطر دلم نوشتم ، بيچاره دل من ، تنها دل من ...

چشمهايش خيس بودند!گفت تا به صبح در هجرت
گريسته ام!و من
"ساده" ايمان اوردم به ايمانش!!!
و چه دير فهميدم چشمهاي او ان شب بي چتر زير باران مانده بودند!!!

يه چشم بايد هميشه داخلش اشك باشه وگرنه مي سوزه !
يه دل بايد هميشه داخلش غم باشه وگرنه خيلي ساده مي شكنه!
يه لب بايد هميشه روش خنده باشه وگرنه خيلي زود پير ميشه !
يه كبوتر بايد هميشه عشق به پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه !
يه صورت بايد هميشه شاد باشه وگرنه به دل هيچكس نمي چسبه !
يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه مي ريزه !
يه قلب پاك ، بايد هميشه به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد مي شه !
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه خيلي خسته كننده و مثل يه كلاف
سردرگم ميشه !

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس را توی چشمام دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده
کی میگه گریه دوای درده
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
بس که گریه کردم چشام آب نداره
هر چی من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام
که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکسته
چه کنم با دلی که ز خون نشسته
میدونست مهرشو با جونم خریدم

گاهی برای جبران خیلی دیر میشه
برای گفتن دوستت دارم خیلی دیر میشه
اینکه چقدر بودنش برات مهم بوده خیلی دیر میشه کاش میشد گاهی عقربه ها رو به عقب برد فرصتای رفته رو جبران کرد

من و درگیر خودت کن ... تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هرشب من ... با هجومت روبه رو شه
بی هوا بدون مقصد ... سمت طوفان تو میرم
من و درگیر خودت کن ... تا که آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم ... مثل هر روز و همیشه
هرشب حافظه من ... پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن ... با من که درگیر توام
چشمات و از من برندار ... من مات تصویر توام
تو همین جایی همیشه ... با تو شب مثل یه رویاست
آخرین نقطه دنیا ... تو جهان من همین جاست
تو همین جایی و هر روز ... من به تنهایی دچارم
من و نزدیک خودم کن ... تا تو رو یادم بیارم

دختري دلش شكست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
*
رفت و هر چه داشت
يعني ان دل شكسته را
توي كيسه ي زباله ريخت
پشت در گذاشت
*
صبح روز بعد
رفتگر
لاي خاكروبه ها
يك دل شكسته ديد
ناگهان
توي سينه اش پرنده اي تپيد
چيزي از كنار چشم هاي خسته اش
قطره قطره بي صدا چكيد
رفتگر براي كفتر دلش
اب و دانه برد
رفت و تكه هاي ان دل شكسته را به
خانه برد

سال هاست
توي اين محله با طلوع افتاب
پشت هر دري
يك گل شقايق است
چون كه مرد رفتگر
سال هاست عاشق است

امشب شب يلداست . پاييز با همه زيبايي هايش ، خدا حافظي مي كند و جايش را
به زمستان پاك و سفيد مي دهد . زمستان سردي كه با وجود دلهاي گرم و با محبت ، زيبايي اش دو چندان مي شود

در يك لحظه به ياد خزان عمر خود مي افتم . عمري كه بهارش را بدون هيچ لذت و خوشي سپری کرد وبالاخره به خزان رسيد . خزاني كه بنظر میرسه جز حسرت روزها و فرصت هاي از دست رفته ، ثمره اي ندخواهد داشت
آري ... خزان عمرهم به پايان خواهد رسيد وبه زمستانش ميرسد
در بهار، تنهايي ... در پاييز ، تنهايي ... در زمستان هم ، تنهايي ...سرمايش را احساس مي كنم ... برخود مي لرزم ... مي ترسم
اي دل ...آيا دلي نبود كه براي تو بتپد ... آيا دلي نبود كه در انتظارت باشد ... آيا دلي نبود كه نگرانت باشد
تنهايي يعني . مرگ ... يعني فراموشي ... يعني غم ... يعني رنج ... يعني هجران ... يعني بي كسي
اي دل تنها! تنهايي ، تنها... تنها ... تنها و تنها ميماني

نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست .....

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،اخه چرااااااا...؟؟؟؟
تازه جرأت گفتنشم روهم نداشت
"دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی"
واقعاً میمردم،وای از دسته این غرور لعنتی که هرچی میکشم از اونه
بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
دلی که تو معشوقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟

دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟
هيچ
...
آرزو می کردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا،هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
...
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست با غباري از غم
...
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيهاست

به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین داغ جدایی آتش نگیرد
قطره قطره اشک هایی که از آسمان ابری چشمانم می بارد و بر سرزمین سرد و خشک گونه هایم می نشیند حکایت از جان دادن عشقت در لا به لای گل های پژمرده احساس دارد.
و من دیگر اشک هایم را پاک نخواهم کرد بگذار ببارند شاید صدای باریدنشان خواب را از چشمان فرشتگان عشق برباید.
بگذار ببارند تا شاید تر بودن گونه هایم قلب سنگ شده ات را بلرزاند.
بگذار قطره قطره اشک هایم ببارند تا تو ببینی انعکاس تصویر قلبم را در زلالی شان تا احساس کنی حسم را در شفافیتشان
و بگذار ببارند لرزان و لغزان تاتو درک کنی لرزش دلم را هنگامی که دیگر باران عشقت را بر گل های تشنه قلبم نباراندی

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .
من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند
که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
ميريزه تو دلت.

تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ای
كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري

آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري
يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي
لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي
اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش.

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي
شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت
گل مي كنند
وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه
فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه
مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا
و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت
دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت
خواست دلش بگيرد،

تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رويش، نشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عريانش، مجروح ز خار
هر قدم پيش رود، پای افق
چشم او بيند دريايی آب
اندکی راه چو می پيمايد
می کند فکر، می بيند خواب .....

اسير عشق را آسايشی نيست
به راه دوست غم را کاهشی نيست
به راهش جان و دل هديه کردم
به دلبر گو ، دگر فرمايشی نيست

بايد بنويسم .
هنوز هم بايد بنوسم .
هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خنديدن ، بهانه ای
برای گريستن ، بهانه ای برای زندگی کردن ديگر بهانه ای برای هيچ
چيزی وجود ندارد .مدتهاست نگريستم .
حتی مدت هاست که نخنديد ه ام .
راستی من کيستم .
مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم .
به من بگويد من کيستم ؟

دلم می سوزد برای تمام رویاهایی که نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای
سوار بر اسب سیاه آمد و با شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد.
شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.
و من تب کردم اما ديگر نه رويای نا تمام و نه دستی برای زدودن خسيسی واهمه ها....
آه دلم گرفته است .....
قاصدک چه خبر آوردي؟
از کجا ، وز که آوردي؟
خوش خبر باشي،
اما، اما......

انتظار خبری نيست مرا...
نه ز ياری و نه ز دياری ...
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گويد:
که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب.
با توام، آی!
کجا رفتي؟
آی....
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جايي؟
