
هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی حداقل یادش
بدین که وقتی شکست لبه ی تیزش دسته اونی رو که شکستش نبره

تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد و سنگينند و چشمانم نمي داني چه غمگينند چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تو نمي دانم چه خواهد شد پرازدلشوره ام بي تاب و دلگيرم کجا ماندي ؟ که من بي تو هزار بار در هر لحظه مي ميرم

اگه يك روز بغض گلوت رو فشرد،خبرم كن بهت قول نميدم كه ميخندونمت ولي ميتونم باهات گريه كنم/
اگر يك روز خواستي در بري حتما خبرم كن قول نميدم كه ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم /
اگر يك روز نخواستي به حرفاي كسي گوش كني خبرم كن.قول ميدم كه خيلي ساكت باشم/ اما..../ا
گر يك روز سراغم رو گرفتي و خبري ازم نشد..... سريع به ديدنم بيا احتمالا بهت احتياج دارم

بارون می اومد.............
دلم گرفته بود رفتم زیر بارون ..........
صورتمو گرفتم به طرف اسمون داد زدم گفتم خدایا مگه من چی کار
کردم؟؟؟؟
خدایا به همین بارون قسمت میدم یا این چیزهارو تموم کن یا منو راحت کن.....
زدم زیر گریه
صورتم خیس شد اما از بارون چشام
یادم اومد یه روزی اینو بهم گفتی هر وقت بارون اومد بدون دارم
پشت ابرها گریه میکنم
صدات زدم اما کسی جوابمو نداد زدم زیر گریه بهم گفتی
اگه وقتی بارون میاد ارزو کنی براورده میشه منم از ته دل
ارزو کردم
اومدم پایین صورتم خیس شده بود همه بهم گفتن جه بارونی میاد
اما هیچ کس نفهمید صورت من از بارون چشام خیس شده

ببخش اگر تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم
ببخش كه عاشقت بودم خسته و دلسرد نبودم
ببخش كه مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم
اگر كه گفتم به چشات بزار براتون بميرم
ببخش اگر تو گريه هام دورنگي و ريا نبود
اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود
ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو
ببخش كه يادم نمي ره اون روزهاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز
خدايا
تنها می دانم که بايد نوشت
که نوشتن مرا آرام کند.
خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!
نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!
خدايا!! خدايا!!
نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...
می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم
خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات
اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟
خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند
ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...
محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...
ای کاش
در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند
به دنيا آمده بودم!
خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی
و تنها دل به همين خوش کرده ام
نا اميدم مکن٬ رهايم نکن٬ که تنها اميدم تو هستی...
دستم گير و ياريم کن
گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬
هيچ درک نکنم٬ نفهمم...
در دنيای خويش٬ آزادانه...
وای خدايا٬ چه لذتی...
در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...
نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...
بايد پنهان کرد عشق را...
دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد
مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد
و دوباره عاشق شود...
آسمان آبی٬
نسيم بهاری٬
آما دل من غمگين است٬
بهار آمد...
دل من زمستان است٬
تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!
بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!
ساده بگویم ، نگاه زاده علاقه است
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند
تو دیگر از ان خود نیستی...
زمان می گذرد و زمانه نیز هم
کودک می شوی
جوان هستی و جوانی نمی کنی ، می گذری
پیر می شوی
باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست
باز در پی ان علاقه پنهان ، ان نگاه همیشه تازه هستی
باز ان دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی
غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده است
سایه ای خوش بر دل تو!
چه کردي با من؟...
ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...

در جاده زندگي ميرفتم.نميدانستم به كجا...فقط ميدانستم بايد رفت.در طول مسير به انسان هاي گوناگوني برخورد م اما با يك درد مشترك:شكست در عشق.من در دلم به انها خنديدم وميگفتم عشق ديگر چيست؟
عشق انقدر ارزش ندارد كه خودت را نابود كني...به انها دلداري دادم و به راه خود ادامه دادم...جاده زندگي خطرناك بود وپر از فرازو نشيب…
احتياج به همسفري داشتم پس عاشق شدم! حالا همسفري پيدا كرده بودم اما مدت ها گذشت تا دانستم تصوير من از او با انچه واقعيت داشت فاصله اي بس طولاني بود. مدتها گذشت تا بدانم اشنايي ...تصادف بود! اما جدايي...قانون!.نمي خواستم حقيقت را بپذيرم اما حقيقت چنان پنجه هاي قوي اي داشت كه مرا مغلوب كرد...
او رفت و من ماندم و...حسرت هاي گذشته...!!!
در دادگاه عشق من قسمم قلبم بود و وکیلم دلم و حضار
جمعی از عاشقان و دلسوختگان نامم را بلند خواند و گناهم
را دوست داشتن تو اعلام کرد ....پس محکوم شدم یه تنهایی
و مرگ.کنار چوبه ی دار از من خواستن تا آخرین خواسته ام را
بگویم و من گفتم به تو بگویند دوستت دارم
خسته ودر به در شهر غمم
شبم از هر چه شبه سیاهتره
زندگی زندن سرد کینه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
چی می شد اون دستای کوچیک و گرم
رو سرم دست نوازش مکشید
بر سر تنهایی و سرد منو بوسه گرمی به آتیش می کشید
چی می شد تو خونه کوچیک من
غنچه های گل غم وا نمی شد
چی می شد هیچ کسی تنهام نمی زاشت
جز خدا هیچ کسی تنها نمی شد
در اين دنيا، سراب محکوم است به پوچي ...





ببخش اگر تو گريه هام دورنگي و ريا نبود
اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود
ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو
لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز
که نوشتن مرا آرام کند.
خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!
نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!
خدايا!! خدايا!!
نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...
می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم
خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات
اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟
خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند
ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...
محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...
ای کاش
در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند
به دنيا آمده بودم!
خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی
و تنها دل به همين خوش کرده ام
نا اميدم مکن٬ رهايم نکن٬ که تنها اميدم تو هستی...
دستم گير و ياريم کن
گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬
هيچ درک نکنم٬ نفهمم...
در دنيای خويش٬ آزادانه...
وای خدايا٬ چه لذتی...
در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...
نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...
بايد پنهان کرد عشق را...
دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد
مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد
و دوباره عاشق شود...
آسمان آبی٬
نسيم بهاری٬
آما دل من غمگين است٬
بهار آمد...
دل من زمستان است٬
تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!
بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!
ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...

قلب با همه پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه اين محکوميتهای زيبا را مي پذيرفتند.
اي کاش...؟
من و اشک
خاطره ها که راه می افتند
می بینم که جا مانده ام
یک گوشه ی اتاق...
تنها منم و
چند قطره اشک و
صورت ها
که دورتر می شوند
هميشه بودي و هستي انتخاب آخرينم!
من ميخوام با تو به فردا برسم تو بهار به شب يلدا برسم!
گل يکدونه ي گلدون بلور زندگي
چي دارم برات به جز يه عالمه شرمندگي!
اينو ميدونن تودنيا همه
هرچي از تو بنويسم کمه



