زندگی یعنی انـتــــــــظار
چیزی فراتر از غم
وسنگین تر از آه
بر سطح واژه هایم نشسته است
وگلویم را می فشارد
درحیاط خلوتم ،قصه می شود نسیم
در حیات یک حضور،باغچه پرشد ازخـــدا
در ورای انتظار ،نعره میشود سکوت...
با مدادی از جنس تنهایی
بر دفتر پراز شعرهای دلتنگی ام
با چشم های خیس مینویسم ...
چند روز دیگر، شب غربت من است ؟؟؟
غربت....
انتظار...
آه...

آسمان امشب به حالم گریه کن
روح تب دار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم
گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه احساس من شمشیر خورد
آن که میگفتند پشت قابهاست
آن که میگفتند از جنس گل است
شرح احساسات سبز بلبل است
او شبی آمد مرا دیوانه کرد
او مرا یک باغ بی پروانه کرد
آمد از دردش پرم کرد و گذشت
بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت
رفت و من در پیش پایش گم شدم
از جنون ورد لب مردم شدم
ای دل دیوانه مستی میکنی
باز هم شبنم پرستی میکنی
رام هر کس کی شود آهوی دشت
ای دل دیوانه دیدی برنگشت
من که گفتم این پرستو مردنیست
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم ای دل بی بند و بار
عشق یعنی رنج یعنی انتحار
عشق خونت را دواتت میکند
شاه اگر باشی عشق ماتت میکند
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل
می خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم
و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت را نزديک نفسهايم احساس کنم
ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را آغاز کردند... همه جا تاريک بود
قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را نوازش می داد
پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست
تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در چشمهايت خيره شده بودم لبخند زنان فرياد زدم
نــــگاه کن
نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من خود را گرم می کنند
و
ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويد
ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت خونم پناهی می جويد
دوستــــت دارم
سايه بود
به دستهاي عاشقانه هنوز نرسيده بود
به صداي سوت قطار دل بسته بود
به حركت روي ريلهاي بي انتها
در حركت دل بسته بود
در درد دل باخته بود
در غروب بي آهنگ ترانه خوانده بود
در دست باد روحش را سپرده بود
و دل به ارامشي عاشقانه بسته بود
ارامشي طوفاني
ارامشي در وزش بادها در باران
ارامشي در چرخش برگها در دست باد
دلش را در دستانش گرفت
صورتش را به سوي اسمان دوخت
باران با چشمانش ترانه ها ساخت
ترانه هاي دور عاشقانه
دلش براي دوست مي گرفت و مي باريد
دلش دستها گرم نوازشگري را مي خواست كه با باران ببارد
اما
قطار بدون مقصد بود
ريلها بدون مسير
زمين شكافته شده بود
زمين دل باخته بود
با باران دريا شده بود
قطار به دريا ميرسيد
دريا ديگر روي زمين نبود
در هوا معلق شده بود
تو در چشمان من غرق شده بودي
من ترا روايت مي كنم و آب مي شوم
نمي خواهي به دريا دل ب بازي؟
من در هواي تو در جادوي پرده ها ساعتها به انتظار سايه و ديوار مي نشينم
دوستم تو مي گفتي عشق درد قشنگي است
حالا سوار بر پرده هاي بي مقصد دل به كدام باد رقصان مي بازي....
برگرد
دیــشـب دلـم گـرفـت و نـاچـار گــریـه کـردم
ازتــلـخــی تـــرانــه بــا تــار گــریـه کــردم
فــرسـنگ هـا دویــدم تـا بـردرش رســیــدم
دربـسـتـنـش چـو دیـدم، بـسیـار گریـه کردم
مــن بــودم وجـهـانـم دل بــود و داســتـانــم
تــب کـرده بـود جـانـم، تـبـدار گـریـه کـردم
پــای غـــزل فــتـادم رو بـا قـصــیـده کـردم
ســر را نـهــاده روی گــیـتـار گـریـه کـردم
دل را بــغــل گــرفــتـم تـا مـنـهـدم نـگــردد
شــب تـا سـحـر به پـشـت دیـوار گـریه کردم
صــد بـار اشـک فـرقــت بـهتر بود از آنکـه:
یــک بـار در حــضـور دلـــدار گـریـه کــردم
دیــدم بـه گــریــه هـایـم تـابــوت خـنـده هـایـم
بـی کـیـفـی ی صـدایــم یـکــبـار گـریـه کـردم
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا
عمر ما را مهلت امروزوفرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فرداچرا
نازنينـــا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا
وه كه بااين عمرهاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن ازچون مني شيداچرا
اي شب هجران كه يكدم درتوچشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
شهريارا،بي حبيب خودنمي كردي سفر
اين سفرراهِ قيامت ميروي تنها چرا

چه مغرورانه اشك ریختیم ...
چه مغرورانه سكوت كردیم ...
چه مغرورانه التماس كردیم ...
چه مغرورانه از هم گریختیم ...
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ...
هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم
و هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم

آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همين جاست بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
فکر کن فکر تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست بخند ...
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست بخند
نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
_ غرق ابهامند.
_ نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.



