تبليغاتX
اي که دور از من در ياد مني با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من .قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من تنها تویی محبوبم



تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه های من ... گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...

وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي دانی چه غمگينند ...

چراغ روشن شب بود ، برايم چشم های تو ...  نمي دانم چه خواهد شد ...

پر از دلشوره ام ... بی تاب ودلگيرم ... کجا ماندی که من بی تو هزاران بار ، در هر لحظه می ميرم

دستي نيست تا

 

نگاه خسته ام را نوازشي دهد.

 

اينجا ،باران نمي بارد...

 

فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند

 

دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!

 

نامردمان عشق نديده ،

 

خنجر کشيده اند بر تن برهنه   و بي هويتم !

 

دلم مي خواهد آنقدر بنويسم

 

تا نفسهايم تمام شود.

 

آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،

تا سَرَم   ، فرياد کنند.

مي خواهم امشب ،

شاعر نو نويس کوچه ها شوم.

بوي غربت کوچه ها

 

امان بُريده است...!

 

مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...

 

دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را

 

عرضه کند ،

ولي

 

واژه ها باز هم غريبي مي کنند.

مي خواستم ،

 

کاغذي بيابم منت نگذارد ،

 

تنش را بدستانم بسپارد ،

 

تا نوازشش دهم ،

 

اما ، اعتمادي نيست...!

 

اين لحظه ها ي لعنتي ،

باز هم مرا عذاب مي دهند...

 

اين دقيقه هاي بي وفا ،

 

بي وجدانترين ِ عالم اند...!

دستي نيست تا

دستهاي خسته ام را

گرم کند...

نگاهي نيست ،

تا مرا اميد دهد...

 

نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم.

اينجا،

آخرين ايستگاه عاشقيست...!

 

اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست

 نفرين به هرچه قسمت,چشم دلم چه كوراست

 بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد

 گوشي كه بشنودكو,اين دل چه بيشعوراست

 هردم گريه كردم تاحدجان سپردن

گويي دواندارد,چشم خداچه كوراست

 ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد

 گويي غم توبامن,همزادوجفت وجوراست

دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست

 تنهادعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست

دریا دلان بهانه ی ساحل گرفته اند


دیوانگان قیافه ی عاقل گرفته اند


تکرار دلپذیـر سـرود همیـشــه را


با خش خش زوال معادل گرفته اند


کشتـیم عاقبت دل نااهل خویش را


ما را به جرم جانی و قاتل گرفته اند


یک عده تا قلمـرو فـریـاد میروند


یک عده آه ؛ درد مفـاصـل گرفـته اند


دیگر نمیشود به اجابت ؛امید بست


درهای باز معجـزه را ؛ گل گرفته اند

به كه بايد دل بست؟                

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر
قدمي، راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد
حيله پنهانيست
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
خنده ها ميشكفد بر لبها
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

دست گرمي كه زمهر
بفشارد دستت
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ
بر تو لبخند زند
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق
ننشيند بلبت
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز
زده در جانت چنگ
به لبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم
آب شو، « آه » مگو
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد
و همين سكه سيمين سپيد
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند
گفته ام با دل خويش
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
 
خويش در راه نفاق 
 
دوست در كار فريب 
 
آشنا بيگانه
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن  اول نگاه من بود

سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود

هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود

دستها بالا بود هر كس سهم خودش را مي طلبيد سهم هر كس كه رسيد داغ تر از دل ما بود.ولي نوبت من كه رسيد !سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر؟ يك پاسخ! پاسخ يك حسرت!سهم من كوچك بود قد انگشتانم...عمق ان وسعت داشت...

وسعتي تا ته دلتنگي ها...شايد از وسعت ان بود كه بي پاسخ ماند.....

tanha

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش