تبليغاتX
اي که دور از من در ياد مني با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من .قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من تنها تویی محبوبم



 

 

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

 
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن

 
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن

 
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن

 
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه

 
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه

 
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي


عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي


آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن

 
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن

 
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن

 
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن

 
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن

 
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن

 !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن

 
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن

 
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن

 
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن

 
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن


روي دلاي آدما هرگز حسابي

وا نكن

پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال ....

 

پيوستي به آنچه ديگرتکرارش برايم رنج آور است...


ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده ...رمقي اگر بود ...

 

تابي اگر مانده بود..نغمه اي اگردرعمق ناي خسته مانده بود ...تمام شد ...

 

همه چيزتمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد ولي گويي ديده را تاب ديدن نبود ... 

 

اما شنيدن تاب آورد...


ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ... نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش

 

مي کشم ...

حضورم کم رنگ مي شود و نبودن وجود را در برمي گيرد ... ديگر نه دستان را توان ...

 

نه پاها را رمق ... نه چشمان را تاب ... نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است

 

ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت ...

 

ديگر نه آغازي است و نه پاياني ...

 

که اينجا پايان پايان است ...

 

 

من به غير از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی


از درت روی  نتابم  چه بخوانی چه  برانی


دل من ميل تو دارد چه  بجويي  چه  نجويي


 ديده ام جای تو باشد چه  بمانی  چه  نمانی


من که بيمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی


جان  به راه  تو سپارم  چه  بدانی چه  ندانی


می توانی  به  همه  عمر   دلم   را  بفريبي

 
ور  بکوشی  ز  دل   من  بگريزی   نتوانی


جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی


شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی  چه  نخوانی

تشنه ي عشق بودم كه سرابم دادند
در آتش مي سوختم ، جام شوكران دادند
مرا مرده مي خواستند، زنده به گورم كردند
بعد مردن صلوات فرستادند و فاتحه دادند
هيچوقت عشقم را نديدي چون
چشمانت هميشه به ديدن عشق كور بود
حتي نگاهت هم منو به مسخره مي گرفت
عشقبازي بودي كه عشق را باخته بود
با خون آشامان مي آميختي
و از من دلشكسته مي گريختي
من كه ترا دل آرام مي خواستم
با وعده هاي بي فردا مي فريفتي
جانان من نفرينت مي كنم الهي
كه مرگ مرا به چشم خويش ببيني
تا شايد قطره اي اشك به چشمت آيد
و يا تنها ماني و غم و غصه بچيني

 

 

شاید آنروزی که دیدمت هرگز دراین اندیشه نبودم که روزی بودنت برایم یک نیاز همیشگی خواهد بود...

ولی حالا که به این می اندیشم و به این جا رسیده ام باور کردم که در همه ی وجودم خانه داری...آنقدر

صمیمی ویکرنگ که جدا بودن از تو همانند روح جدا شده ی من باشد.

برق چشمانت حکایت از سعادت دارد وشادی نهفته در سیمایت به مثال پروبال در کمال خوشبختیست..

((پس بمان با من که ماندنت با ماندن من همراه است))

 

 

زیبا ترین حرفت را بگو

ترانه ی سکوت پنهانت را آشکارا کن

هراس مدار از آنکه بگوید

ترانه ای بیهوده می خوانی

چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست

وعشق ....

حرفی بیهوده نیست

 

 

کاش می فهمیدم که لحظه ها یکسانند

منم که لحظه ها را رنگ میزنم و هستی میبخشم

آه اینک پایز خسته و متفکر به من خیره هست

به من که دیگر بهار ندارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 5:42 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 



 

عزيز دل.....

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر .....

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ.....

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك

ترين چيزها كه بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت جاري شود

اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ است...

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند

 وكوير تنم پر شد از بوي عطر تو...

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع....

چرا باید زندگی را در نگاه یک آینه دید ؟ سردی نگاهش و بی پروایی در سخنش مرا به این باور می دارد که او را نیز باید ترک کرد
من چه زود رازهای پنهان قلبم را با او در میان گذاردم چه زود اشکهایم را برایش ریختم و چه زود به او اعتماد کردم

شیفته ء نگاه همدرد او شدم وعاشقانه دست مهربان دوستی را به سوی او دراز کردم صادقانه و بی پروا گفتم ان چه را که نباید می گفتم
.
وقتی به خط ممتدی که آن را زندگی می نامند می اندیشم می فهمم که باید شکست در تمامی ثانیه ها، این حکم روزگار است

با شلاق تنهایی مرا حد زنند و در سلول بی کسی حبسم کنند

من محکوم به حبس ابدم

 

دلم تنگ است...
من گمان می کردم دوستی همچو سروی سبز، چهار فصلش همه

اراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی ابی ، یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هرکس دل نیست
قلب ها از اهن و سنگ
قلب ها بی خبر ازعاطفه اند

 

شب است و ماه می تراود از چشم های شب

خواب

این حس غریب باز به سمت خویش می کشاندم

و نگاه، این مسیر خیال

در انتظار پاسخی ست از راه و از خواب های محال....

بند بندم را به احترام تو خواهم سوزاند

و خاکسترم را به باد خواهم داد

و می دانم

که به حرمت نگاهت

باد خاکسترم را به سمت تو می آورد

و بر چشمت می نشاند تا به خواب هایم راه یابی

گلی میان برگ های دفترم گذاشته ام

به یاد تو به یاد دیدار اول

در کوچه های هزار نقش و در هوای بهاری انتظار

و در آن غروب دل انگیز که خورشید از شرم تو به لاک زمین فرو می رفت....

شکاف پنجره هنوز از دست تو سخن می گوید

و دستهای من هنوز گرمی دستهایت را به مسلخ حضور می کشاند

صورتت را بر ماه ترسیم می کنم که آسمان بداند

تو ماه منی و دیگر ماه ی نرویاند که عکس تو نباشد بر آن...

نگاهم زمزمه خیال های دست نیافتنی ست

و حس مبهمی دلم را تا کنار تو می کشاند.....

بعد یه عمر دلتنگی، چشمای خیس و غمگین

با یه بغل گلایه، میرم از روزگارت

غصه نخور، به جزمن هیچکس دلش از سنگ نیست

تو راست می گفتی انگار، چشمام با تو یه رنگ نیست

نمی دونم رفتن و به پای چی بذارم

بهونه ای ندارم که باز برات بیارم

می خوام برم از پیشت تا عادتت نباشم

نه ، نمی خوام با اشکام برات قفس بسازم

ساده بگم هنوزم چشمام به یادت خیسه

دستام پی بهونه برات شعر می نویسه

هنوز یه حس کهنه از تو برام می خونه

نم نم بارون دل و پیش تو می کشونه

حیف که دیگه فرصتی برای دل نمونده

فاصله انگار دیگه قصه مونو سوزونده

 

مي بيني سكوتم را!

مي بيني درماندگي ام را؟!

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي

شبانه ام را آرام كند؟!

مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه

جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را

 مسح مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو

 بيايي...

بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را

بر پيكرشان نقش كنم!

مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك

 كند،

لااقل به هواي ديوار ها باز گرد!!!

قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم....
باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.... سهم من در این لحظات تلخ دو چشم

خیس است و یک قلب شکسته.... قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی

دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛

احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده

است..... تمام نگاهم به قاب عکست است تو را میبینم

و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم و دوباره چشمهایم مثل

همیشه بهانه تو را میگیرند! چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا
گذاشتی ..... دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛ چند خاطره تلخ ؛

یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا! دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست

که دلم را با حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد

دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم پاک کند

و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است و یک بغض کهنه در
گلویم.... هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد تا از این

حال و هوای تلخ بیرون بیایم.... کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی

بدون تو یک کابوس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟
رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من
دیگر هیچ تنهایی نیست ؛ رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من
دیوانه وار تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری

تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت

برای من مقدس و عزیزی... تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی

داشت.... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم 

 

من دیگه برنمی گردم ‚ اشکات رو هدر نکن


توی این لحظه ی آخر دل رو در به در نکن


من باید برم ولی ‚ تو باید اینجا بمونی


وقت دلتنگی بازم ترانه هام رو بخونی


قد یه چش به هم زدن ‚ قولای تو دووم نداشت


دست تو حتی یه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت


من مثه ایینه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم


اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت


من ساده فکر می کردم که همیشه با منی


فکر می کردم که میای سایه ها رو پس می زنی


اما تو به اینه و ترا پشت پا زدی


اون ور حادثه ها ‚ تازه سراغم اومدی


قد یه چش به هم زدن ‚ قولای تو دووم نداشت


دست تو حتی یه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت


من مثه ایینه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم


اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت

 

دیگر تحمل این همه دلتنگی و چشمانم طاقت این همه باریدن را ندارند

عادت به نبودنت اگر چون گیاه هرزه ای بر گیاه وجودم بپیچد سر به دامان که گریه کنم؟

باران دیدگانم توان سیراب کردن این باغ تشنه انتظار را ندارد

فصل گریه فصل دایمی دل من است در فراق تو !

آنكه مي گريد يك درد دارد وآنكه مي خندد هزارو يك درد

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش