تبليغاتX
اي که دور از من در ياد مني با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من .قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من تنها تویی محبوبم



يارب دار دنيا را تاريك گردان

داغ دنيا را افزون گردان

آنچه كاشتيم داغون كن

آنچه برداشتيم ويران كن

من همينم نه آنم كه تو خواهي

گر نمي خواهي نخواه باش باشد

اگر گذر از گناهم نكردي

بخشاي بر ديگران چون تو خواهي

نخواستم, نخواستم,نخواستم

لطف و كرمت را بيش از اين

ببر ببر ما را آنچه

تو وعده دادي زود زود

ديگر از ما نايي نمانده

از وجود ما اثري نمانده

آنچه بيني نقش ضمير است

نه يك وجود بنده' مطلوب

بگذار بگريم , بگريم

ديگر نخواستيم اين وادي ويران را

دریا دلان بهانه ی ساحل گرفته اند


دیوانگان قیافه ی عاقل گرفته اند


تکرار دلپذیـر سـرود همیـشــه را


با خش خش زوال معادل گرفته اند


کشتـیم عاقبت دل نااهل خویش را


ما را به جرم جانی و قاتل گرفته اند


یک عده تا قلمـرو فـریـاد میروند


یک عده آه ؛ درد مفـاصـل گرفـته اند


دیگر نمیشود به اجابت ؛امید بست


درهای باز معجـزه را ؛ گل گرفته اند

مدتي است كه حتي خاطراتم را به فراموشي سپرده امخاطراتي

 كه امروزهمچون تصاويري مه الود مي نمايد

اي كاش زندگي برگشت پذير بود

اي كاش ميتوانستم عشق تو را حفظ كنم

من زندگي ام را قمار كرده ام

قماري كه برنده نداشت و زندگي برگشت پذير نيست

اري زندگي

اگرمي دانستم پايان كارم تنهايست ازاول تنها مي شدم

اگرمي دانستم پايان كارم نااميديست اميدوار نمي شدم

اگرمي دانستم پس از آشنايي جدايست در خلوت تنهايي باقي مي ماندم

اگرمي دانستم دوستي براي هر كس معنايي دارد كلمه دوستي رابه راحتي

برزبان نمي آوردم

بيا که ...

 از خويش خانه و سرپناهي ندارم و باور كن كه به همه عمر در آرزوي آن هم نبوده ام اما در عمق آرزوي من است كه در دل تو خانه اي داشته باشم اگر چه به مساحت يك قلب.

 پنجــره اي دارم به وسعت دلهــاي پـاك كه شيـشه هاي رنگارنگش به سوي تو و دنياي تو مي نگرم و چون تو را دارم ، همه دارم .

اگر سراسر گيتي از آن من بود و خداي ناخواسته تو نبودي .عرصه گيتي در ديده ام زندان بود ، نه زندان ، كه گورستان

زندگی سر گذشت در گذشت آرزوهاست

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
اما جاده عشق همراهي نمي كند
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
اما درياي عشق سرابي بيش نبود
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري
قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط عاشق محبوبه  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش