همیشه می گفتم زیر بارون تنها جای هست که می شه راحت

گریه کنی...قبلا همیشه این کارو می کردم ولی امروز بعد از ۳ سال

دوباره می خوام برم...مثل قدیما قدم بزنم...تنها...تنهای تنها...

رفتم زیر بارون...قطره های بارون با اشکام قاطی شد یه جورای فکر

کردم خیلی سبک شدم یه حس دیگه داشتم... خاطره های تلخ و

شیرین زیادی یادم اومد...شاید به خاطر اون خاطرات بود که این ۳ سال

دوست نداشتم برم زیر بارون...می ذونی یاد چه روزی افتادم؟!... 

یاد اون روز که برای اولین بار بهم گفتی دوستم داری...اون روز تو یه

پارک زیر نم نم بارون اینو گفتی...ولی...

اون موقع بود که تمام هست و نیستم تو شدی..تو بودی که هر جا

می رفتم یاد و خاطرت باهام بود...تو بودی که هر وقت می دیدم 

از خوشحالی اشک تو چشمام جمع می شد...

چه روزهای خوبی بود...اون روزها همیشه دوست داشتم با هم بریم

زیر بارون و تا آخرین قطره زیر بارون بمونیم...و چند بار هم این کارو کردیم

واقعا چه روزهای بود...

و یه خاطره ی تلخ که تا عمر دارم فراموش نمی کنم...یاد اون بارون که

تو رو واسه همیشه ازم گرفت...

اون روز بود بازون می یومد و تو پیشم نبودی...خودم تنها رفتم زیر بارون

خیلی دوست داشتم تو هم بودی...دست در دست هم...شونه به شونه

با هم قدم بزنیم و از روزهای قشنگ آینده حرف بزنیم...آره دوست 

داشتم تو هم باشی...بودی...آره بودی...با یکی دیگه...

نمی دونی وقتی اینو دیدم چه حالی بهم دست داد مثل یه مجسمه

زیر بارون ایستاده بودم و به تو و دختری که دست در دیت تو داشتین

حرف می زدین نگاه می کردم...بازم فکر کردم اشتباه می بینم...اومدم

پیشت ولی کاش همونجور تو اشتباه می موندم.وقتی منو دیدی

دستپاچه شدی و گفتی:ببخشید من...من...اشتباه کردم..من..

فقط یک اشتباه...کاری کردی که دیگه حتی نتونم باهات بمونم...کاش

هیچ وقت اون اشتباه رو نمی کردی...ای کاش..

و امروز بعد از ۳ سال واسه اولین بار دارم زیر بارون قدم می زنم. یاد

خاطره های با هم بودنمون می افتم...چه زود تموم شد...

نمی دونم الان کجایی و داری چی کار می کنی و با کی هستی ولی

می خوام داد بزنم که همه بشنون می خوام بگم:

    با اینکه قلبمو شکستی ولی هنوزم دوستت دارم...